Makhmalbaf Family Official Website - وبسایت رسمی خانه فیلم مخملباف

گنجشک سفید

Mon, 23/07/2007 - 19:00

گنجشک سفید
 
 
 
سیف رحیم زاد متولد ۱۹۵۳ در تاجیکستان. فارغ التحصیل زبان و ادبیات فارسی. وی تا سال ۲۰۰۰ که در شهر دوشنبه تاجیکستان ترور شد، نویسندگی کرد، فیلم ساخت و مدتی کوتاه مدیریت سینما و رادیو تلویزیون را به عهده داشت.
کتاب های «ستاره های سر تنور ۱۹۸۴» «از یادها از یادها ۱۹۸۷» «دروغ سفید ۱۹۹۷» «وسوسه های ذکر وحی ۱۹۹۹» «بدرود و پیغام ۲۰۰۰» «داغ های آفتاب۲۰۰۳» از وی به خط سیرلیک به چاپ رسیده است.
   وقتی گنجشک سفید، اولین قصه کوتاه سیف رحیم زاد در زمانی که وی ۲۳ ساله بود منتشر شد، اهل ذوق در شهر دوشنبه سال ۱۹۷۶ از هم می پرسیدند: آیا قصه گنجشک سفید را خوانده ای؟
   علاقه من به برگرداندن این قصه از خط سیرلیک به خط فارسی به خاطرشاعرانگی اثر، و معرفی نوعی گویش ادبی فارسی است که به قول تاجیک ها در«ایران بزرگ» کمتر شناخته شده است .
   بعضی از کلمات خاص تاجیکی را در پرانتز توضیح داده ام تا در خواندن متن نیاز به پانویس نباشد.
 
 
گنجشک سفید
سیف رحیم
 
من اول با سایه ام آشنایی داشتم. هر دو همراه می گشتیم.از سحر سر می شد این. برابر(همزمان با) پدرم از خواب می خیستم.(برمی خاستم) و تا رفتن اش از دنبال او می دویدم. بعدی که او از دروازه بیرون می رفت، من در کافت و کاو(جستجوی) سایه ام می زدم.(می شدم) به خانه می درآمدم. سرپوش صندوق را برداشته به درون آن نگاه می کردم. به ایوان می برآمدم. رو روی حولی(در حیاط) می گشتم:
- آچه(مادر) سایه ام کو؟ یافته بیار.
- خودت کافته بیاو(پیدا کن) بچه ام.
   به گوشم می رسد آواز(صدای) مادرم. نمی دانم که او در کجاست. در مال خانه(طویله) است یا در آش خانه.(آشپزخانه) گاو می دوشد، یا خمیر می کند. هیچ گپ نه حاضیر.(هیچ خبری نیست فعلا.)
- آچه گریه می کنم!
- برای چی بچه ام؟
- سایه ام نیست.
- یگان جا(یک جایی) خواب بودگی ای است. حالا همه سایه ها خوابند. ببین سایه من هم نیست.
- سایه ها در کجا خواب می کنند؟
- در همین نزدیکی ها.
پس سایه مرا بیدار می کنی؟
- دستم خمیر آلود است. اندک بایست خمیره بخیلم.( خمیر را ورز بدهم)
آهان او در آش خانه است... نزد او دویده می روم. از لبِ داکه اش(روسری توری اش را) می کشم. این جیقی می کنم.(ونگ می زنم) با بند دست خمیر آلودش داکه را محکم(نگه) می دارد.
- یا از آفتاب پرسیم. می گوید مادرم.
   حیران می مانم. مادر من با آفتاب گپ می زند! آفتاب نیست کو.(که) دست و دهانم وا می شوند... لب داکه از کف دستم آهسته می غیژد.(می لغزد.) مادرم دست از خمیر برنگرفته، خود با من گپ می زدگی برین،(مثل این که) آرام و آسوده با آفتاب گفت و گو می کند:«آفتابک خوشرویک! تیزتر برآ. سایه پسرک شیرین مرا یافته بیار. به نامت کلوچه می پزم!»
-«خب خب بگو که کوچه برآید و به کوه کبود نگاه کند.»
- اَنه(اکنون) بچه ام به کوچه برآ تیز...
   آفتاب را چو  نان درون تنور انتظار می شوم. او خندیده خندیده می برآید و سایه ام را به پیش پایم دراز می پرتابد.
این هر روز تکرار می یافت.
 
   بعدتر خواب ها پیدا شدند. گمان کردم افسانه های من اند.افسانه های مادرم پیش از خواب بودند. هم به خواب، هم به افسانه باور می کردم. آفتاب، آدمان، خانه همسایه، جویچه بی آب روی حولی، مادرم، نان، تنور، همه از افسانه بودند.
 
   هر روز نو برایم از افسانه پیدا می شد و باز به افسانه می رفت. روزها از خواب و از افسانه، افسانه و خواب از هم جدا نبودند. علا الدین بر این چراغ سحرناکم نبود، ولی سری داشتم پر از عجایبات. چشم باز و گریه. گریه من در سحر و جادو از این چراغ چند برابر می گذراند:
 گریه می کنم. آچه ام حاضر می شود.
 گریه می کنم. آکه ام(داداشم) پیدا می شود.
گریه می کنم، نان، شیر، آب، بازیچه، هرچه که خواهم مهیا می شود.
 
   باری خواستم به گردن سایه ام سوار شوم. نتوانستم، گریه کردم. بعد قل زده قل زده(غلت خورده) آرام گرفتم و چشمم را گشادم:
 هیچ چیز نیست! نه خانه مان، نه آغیل(آغل) نه بام، نه سیم چوب.(تیرچراغ برق)
    گمان کردم که چشمم حالا پوشیده است. دست به آن می برم. چشمم گشاده، می پوشم و مالیده مالیده از نو می گشایم! نه چیزی را می بینم نه کسی را؛ پیش نظرم خالی... ولی این خالی گی عجایب است. بی آخر و بی سر و نوک و صاف و بی صدا. من از آن چشم کنده نمی توانم. آهسته از جای می خیزم. نوک سیم چوب، خود سیم چوب، بعد آغیل و روی حولی را می بینم. همه چیز در روی زمین در پهلوی من...
 
 «چرا در هوا نه؟» می پرسم از خود، ولی جواب یافته نمی توانم.
 سرم از سوال پر می شود.«چرا من در زمین؟» «چرا بلند بر آمده نمی توانم.»
 «چرا در هوا نمی گردم؟» باز به بالا می نگرم: سیله(دسته) گنجشکان را می بینم که گاه دور و بلند رفته از نظر غایب می شوند. گاه تیز پایین می فرایند(فرود می آیند) و به زمین نرسیده از نو بالا می روند. ندایی از دهانم بر می آید: آسمان!
    دستانم بی اختیار به سوی آسمان دراز می شوند. دلم می تپد. من پرواز کردن می خواهم.
   اول از بالای کَتک(لانه) مرغ پریدم، نشد. هنوزقنات هایم(بال هایم) را نگشاده به زمین افتیدم. خیریت لَت(ضرب) نخوردم. کَمکَک(کمی) ریگ به دهانم در آمد و بس. کتک مرغ بسیار پست(کوتاه)، پریده هم نمی شود. وی برای مرغان َد.(باشد این برای مرغ ها)
 
    گنجشک های در سیم رادیو قطار ایستاده را افتیدن من خوساند.( ترساند.) که مهره های شده بر این(مثل مروارید به ریسمان کشیده شده) به چهار طرف پاش(پراکنده شدند.) خوردند و از نو سیله شده پی هم به بام آغیل ریختند. سیم چوب می جنبید و سیم ها الوانج(تاب) می خوردند. نه، گنجشکان از من نه،(از) نصرت منتور(سیم کش) ترسیدند. او زنجیر میانش را جنگر جونگور(جیرینگ جیرینگ) کنانده(کرده) با سیم چوب برآیکش(کفش فلزی بالا رفتن ازتیر چوبی برق) به سیم چوب می برآمد. من دویده نزد سیم چوب رفتم.
- اکی(داداش) نصرت!
- هان!
- سیم چوب برآیکه ته نمی دهی؟
- چی کار می کنی؟
- به سیم چوب می برآیم.
- میلت.(باشد)
- اوررا!(هورا)
- حاضیر نه دادر(الان نه برادر کوچک) بعد ده پانزده سال...
- من حاضیر می خواهم.
- حاضیر؟ حاضیر برآمده چه کار می کنی؟
- می پرم. گنجشک می شوم. در آسمان می گردم.
- اِهه گپه بینا!( ببین چه حرفی می زنه ها) بابای مجید آمده دُمته( دُمت را) می کنه. بگریز!
   بابای مجید پدر من است. او مرا به لب دریا(رود) رفتن نمی ماند. می ترسد که چشمم را آب می برد و به دریامی افتم. ولی گنجشک شدن و پریدن مرا منع نکرده است. من گنجشک شوم هم از بالای دریا نمی گذرم، بگذرم هم چشمم را پوشیده می گذرم. غرق شدن نمی خواهم. پرواز کردن بهتر است... نوک سیم چوب می درخشید. آکی نصرت الکی(در این وقت) به آن لم پوچکه(لامپ) چسبانده بود و پایین می فرآمد.
- اکی نصرت.
- هان؟
- سیم چوب برآیکت در کار نیست...بگوی که من به گنجشکک مانندم یا نه؟! دستانم را قنات گنجشک برین پهن می کنم و گرداگرد سیم چوب می دوم.
- نه کو.(نخیر)
- خیر(باشد) یک بار دیگه نگاه کن. گنجشک برین کو من ؟(من مثل گنجشک می مانم؟)
- هان. گنجشک برین. میدهک(کوچک) می نمایی...
   بی حد خرسند شدم. این طرف و آن طرف حولی بال زده می دویدم. سیم چوب بر آیکشه نداد! دو آهن کجه...(به طعنه:دو تکه آهن کج!) گنجشک که شدم به نوک سیم چوب می شینم. از آن هم بالاتر می پرم. تا بیگاه، تا آمدن پدرم از کتک(لانه) مرغ و از سوفه(سکو) جهیدم. قناتک زدم و جفتک پریدم.
   پدرم را دیدن زمان(همان لحظه که پدرم را دیدم.)  قنات گشاده به سویش دویدم. او مرا برداشته با شست(به سرعت) به هوا پرتافت. چه خیل نغز!(چقدر خوب!) من در هوا معلق می مانم. پس قناتک زنان پایین می فرایم.(می آیم) پدرم مرا می دارد و از نو به آسمان می پرتاید. از میان خنده و شادی به زور می گویم:
- ...من گنجشک برین...
- هان جان پدر گنجشک برین.
بعد او مرا به بغلش گرفته «گنجشکک پدر» گویان به حولی می درآید.
من بی حد شادم و در سوفه بالای زانوی پدرم نشسته به پیاله وی قند تر کرده می مکم.
- قنده روز دراز می زنی(می خوری) و شب که شد، خواب برای ما حرام. می گوید پدرم.
و جواب دایمی مرا با ذوق گوش می کند.
- قنده خورم زبانم شیرین می شود.
   او به این جواب من هر روز یک خیل(یک جور) می خندد. سرش را به پشت پرتافته چشمانش را می پوشد. خوب خندیده بعد آب چشمش را با لب جامه اش پاک می کند.
   عزیز از کجایی آمد. مادرم به او در افتاد.«کجا می گردی دی دو!(ولگرد)؟ کودک بیچاره روز دراز تنها ماند. یک دو ساعت با او بازی کنی میانت(کمرت) درد می کند؟!»
- بازی را چی می داند؟ روز دراز کارش خیال بازی. چشم هایش چشم گوساله برین. گفت عزیز.
   همین روز از سحر تا بیگاه دَوا دَوی(بدو بدو) کرد. بازی کرده می توانسته است کو. بازی شاخ و دم دارد؟
- خیر اَنه(باشه الان) بازی می کنیم.
   عزیز خواست که بالشت بازی کنیم؛ بالشت کولوله (گرد) وزنین(سنگین) پدرم را گرفته به سر من پرتافت. گردنم لت خورد و گریه کردم. خمار خواب گرفته بود.
- انه این بازی خنک! دختر بچه برین آبدیده می کند.(مثل دختر بچه گریه می کند.) گفت عزیز.
   پدرم عزیز را اکنون تنبیه دادنی بود که من به سر او تک سری(بالشت) پرتافتم. پدرم برآشفت و به مادرم گفت: هردو از هم یک پلکند.(خیار یک جالیزند.)
دیگر گپ(حرف) به من تاثیر نداشت. چشمم خیره می شد، گوشم کرخت.
خواب عجیبی دیدم. به دنیا گویا از شیشه کبود می نگریستم: همه جا کَپ کبود می نمود. ستاره ها زَب زرد. من در لب بام می نشستم. پای هایم آویزان. الاو کاوی (چوب آتش کاويدن) درازی در دست داشتم و آن را به چشم ستاره ها می خلاندم.(فرو می کردم.) از چشم ستاره ها شراره می ریخت. به ناخواست از پشت آغل ماه برآمد.از دهانش صد برگ های(گل های رُز) خندان می ریخت.
   آهسته از لب بام به هوا خیستم. اوررا! من پرواز می کنم. من گنجشک شدم! صد برگ ها را چیده چیده از دنبال ماه بالا بر آمدن گرفتم. با یک دستم صد برگ می چیدم و با دست دیگرم بال می زدم. غریب به ماه رسیده بودم. ولی بغلم از صد برگ پر بود و پروازم سست و به ماه رسیدن مشکل تر می شد. بین من و ماه یک صد برگ ماند. آن را گرفتم؛بسی وزنین بود: موازینه اتم(تعادلم) را گم کرده، سرازیر به زمین آمدم. سخت افتیدم. از جای برخاسته نشستم. خیریت!(خدا را شکر) در بالای کورپه(لحاف) خوابم افتیده بودم... همه مست خواب. عزیز را آهسته جنباندم. او غر غر می کرد و رویش را گرداند.
- عزیز! من از آسمان فرآمدم. پیچ راست(نجوا کردم) زدم به گوشش، جوابی نداد. اه. یگان صد برگ نمانده است. افسوس. کجا شدم؟ شاید بالای بام ریخته باشد. به بام نگاه کردم بلند. خوشم نامد که بخیزم . دو سه بار بال زدم نشد. قنات هایم گویا نم داشتند. هوا ثلقین.(سرد) ماه آرام ایستاده بود. ستاره ها می لرزیدند.
ناگاه آواز گریه آمد.
کودک همسایه بیدار شده غش(ریسه) می کرد.«با بچه شیر خواره بالای سوفه خوابیدن چه ضرور؟ هوا ثلقین، خنک خوردگی است.(سرما مى خورد.) گفته بود دینه شب مادرم؛ امشب چیزی نمی گفت. به فکرم بیدار نشد…»
- اَلی يه اَلی يه اَلی یه. (لالایی) خواب شیرین ات بیایه اَلی یه اَلی یه …
این ماهه ببین که می رود لب لب جر.
جان شیرینم اَلی یه.
جان شیرینم اَلی یه.
اَلی یه اَلی یه اَلی یه.
   شب گوش به اله داده بود. ماه و ستاره و آسمان هم. از اَلیه شیرین خالی ماموربی(نام یک شخص) باز خوابم آمد. ندانستم که کی کودک آرام گرفت. باز خوابی دیدم: عزیز از من پیش تر برخیست. مادرم شبانه در نزد جایگه من یک پیاله چای خنک می ماند تا نصف شب بیدار شده آب گفته گریه نکنم. عزیز چای را نوشید و بعد پیاله را به تک ترنو(زیرناودان) ماند. از آن جا قطره قطره نور سرخ می چکید. پیاله پر شد. عزیز آن را به لب برد. هوسم آمد. دویده به او چسبیدم که پیاله از دستش افتید. نورش به سر و روی من ریخت. رویم سوخت…بیدار شدم. آفتاب بالای دروازه بر می آمد سُب سرخ. نصفش نمودار، نصفش نه. و سیله گنجشکان را دیدم که در بغل آفتاب پیچ و تاب می خورد و موزون موج می زد. بارش سرخ آفتاب بازی می کرد. من هم می خواهم با گنجشکان باشم و دست به تاج آفتاب زنم. پرواز کردن می خواهم. پرواز…
   عزیز کجا باشد تا آمدن او به بام برآیم شد. همین که آمد فیری(چون صدای بال پرنده) از بالای سرش پریده در هوا معلق می ایستم. خوب می ترسیدگی است وَی(او) خواب آلود کرخت… نیست کو. بی وَی به بام برآمدن مشکل…زور زده می برآیم . نردبانی بیدی تر(از درخت بید) و وزنین در جایک خودش از طرف بی تریزه(بی پنجره) خانه به لب بام راست ایستاده است: در پایه آن گوساله نوزاد را بسته اند…زینه به زمین نزدیک بود و من به سبکی خود را بالای آن گرفتم. لیکن زینه دویم خیلی عذاب داد. دستم به آن نمی رسید. قدم را یازانده(کشانده) با عذابی انگشتانم را اندرمان(به دشواری) کردم. پاهایم را در چوب پهلوی نردبان پیچانده، خزیده خزیده بالاتر برآمدم. خیریت دیگر زینه ها به هم نزدیک بوده اند. من بالای بام برآمدم. یگان صد برگی آن جا نبود.
- عزیز! ها عزیز.
از کجا آواز او برآمد:
- چی؟
- صد برگ(یک نوع گل) های مرا ندیدی؟
- نه از کجا آوردی؟
- از آسمان.
- دیوانه.
- بیا ببین. من گنجشک می شوم.
- نخواد.(باور نمی کنم.) عزیز دویده آمد. چه خیل (چطوری)؟ گفت او. و در تگ نگس بام(برآمدگی بام از دیوار) ایستاد.
- از همین جا به هوا می پرم.
- نمی توانی.
- می توانم! تو شب خواب بودی، من از همین جا تا ماه پریده بودم.
- دروغ!
- دروغ نه! صدبرگ چیدم. از آسمان فرآمده تو را بیدار کردم. نخیستی.
- دروغ می گویی نمی توانی.
- می توانم!
- نمی توانی!
- می توانم. اَنه نگاه کن.
   یک دو بار قناتک زدم نشد. دلم را وهم می گیرد. در پایین آب روان نیست و نگاه کنم چشمم را کیم چی(چیزی) می برد. سرم چرخ می زند.
- ها چه ایستاده؟
- حاضیر. اول گوی که در کجا می نشینم؟(بگو کجا فرود آیم؟)
- ها اَنه در سر سیم چوب.
- نه، در بام آغیل می نشینم.
- خیر. کو...بپر.
   به گوشه دیگر بام رفتم. از آن جا به شست دویدم به لب بام رسیدم و قریب بود که سرازیر روم. به زور خود را نگاه داشتم. باز نشد. چرا نمی شود. اهه شب من به بالا نگاه کرده پریده بودم کو(که)! گنجشک ها هم هنگام پریدن به بالا نگاه می کنند. عزیز می خندید.
   من بسیار می خواهم که عزیز پرواز مرا ببیند. حاضیر... دویدم و پریدم.
- اَنه ببین!
   یگانه ندایی که در میان بام و زمین از من بر آمد همین بود و باز در این لحظه کوتاه حس کردم که چیزی از من جدا شد و بالا پرید و من سخت به پایین آمدم. تا خیلی فهمیده نتوانستم که در آسمانم یا زمین. گمبور گمبور(گروم گروم) پا مرا به خود آورد. اول پدر و مادرم دویده آمدند.
- چه گپ شد؟
- گنجشک شد از بام افتید.
- تو در کجا بودی؟
- من در پایین بودم. گفتم که داشته گیرم(بگیرمش) نتوانستم. نصفه دهه(روستا) بالای سرم قون(جمع) شده بود. صد خیل گپ(صدجور حرف) ها می شنیدم. یکی گمان می گفت. دیگری گمان می شکست. من کرخت و لال بودم. نه آوازی برآورده می توانستم. نه جنبیده، گریه کردن هم نمی خواستم…
- رنگ در رویش نمانده است، می گفت مادرم آب دیده کرده بی عقلک من.
- برو آب بیار. بچه سخت ترسیده است. گفت پدرم.
- خدا عقل مرا بگیرد. همه آب را به چخ دیگ(دیگ هم زدن ماست برای کره گیری) انداختم. چکار کنم دویده از چاه اکای(برادر بزرگ) ظاهر آب بیارم.
- دایم کارت همین. نیست. نبود. نمی شود. کمکک (کمی) جورقات(ماست) یا چکه(ماست سفت) گرفته بیار. زود.
   بی حد گرم شده بودم. پیشانی ام عرق می برآورد. با وجود این درون دلم یخ برین بود. حالت ناگوار داشتم. چیزی گلویم را می گرفت. الم افتیدن باشد؟ ولی برابر این دلم را باز چیز دیگری به آب دهان مانند گرم می کرد: یخ دلم قند بر این آهسته آهسته آب می شد و باز یک مزه ای از آن به تمام جان و تنم دویده حضور می بخشید؛ گویا من در آسمان معلق ایستاده باشم… شاید این همان لحظه پرواز است که هر چند کوتاه بود آن را در وجود خود نهفته ام. پس چرا آسوده نیستم. هوش ام به آسمان است. یا چیزی از من در آسمان مانده است؟!... از میان سر و چشم آدمان به آسمان نگاه کردم. من فقط چیزی سفید را دیدم و بس. چه بودنش را فهمیده نتوانستم. هرچه که بود بود. ولی بال داشت. بال های نازک و تنک سَب سفید. و او همه آن چیز زیبا و عجیبی را که تا این لحظه جمع کرده بودم با خود گرفته از من دور می شد. او چیست؟ چه نمود دارد؟
دوغاب(دوغ) هم آوردند.
- چشمت را محکم کن.
   چشمم را پوشیدم. دو سه پنجه(مشت) دوغاب را به رویم پاشیدند.
- گنجشک سفید گفت عزیز و خندید.
- به جای رحم خوری (دلسوزی)، خنده؟ دادرکم(برادر کوچکم) افتید. یگان جایش معیوب نشده باشد گفتنت همین؟
   گنجشک سفید…اکنون من روشن می بینم که در هوا چه بال می زنم. از عزیز خفه(ناراحت) نمی شوم. زیرا او به هر حال به من مدد کرد. که چه بودن سفیدی بال دار را فهمم. گنجشک سفید.
   اینک او در آسمان سبک سبک بال می زند و جسم خود را من از نظر او می بینم که کلوخ برین(مثل سنگ) به زمین چسبیده است. آدمان باشند به من چون به کودکی می نگرند که از بی عقلی افتیده خود را معیوب کرده است…
   مرا یک دو قدم راه رواندند. اعضای بدنم را دست زده دیدند. همه جایش درست، عمرش دراز می شود گفتند به پدرم.
   درد را حس نمی کردم. ولی گرداگرد من پر از شکست پاره ها بود: در پاره های شکسته، عکس آفتاب و آسمان و خواب های رنگین و افسانه خود را می دیدم که در روی زمین از هم جدا جدا می درخشیدند و میان موزه های(چکمه های) سیر چنگ(پراز گرد و خاک) آهسته آهسته خاموش می شدند. کدام چیزی سحرانگیز شکسته بود. یا دنیا چه(دنیای کوچک) زیبای من. یا لانه گنجشک سفید. بعد کسی گفت که از ترس زبانش گرفته است. یک بار دیگر(او را) ترسانید.
آوازش می برآید. بر رویش هم یک تورسکی(کشیده در گوش زدن) فرآوردن ممکن. فایده می کند که زیان نه. تاکید می کرد دیگری. آسمان هم پدرم بر این با طبع گرفته و قواق آویزان(ابروی آویخته) بالای سرم می ایستاد و گویا به فکر آن ها راضی بود. گنجشک سفید نمی نمود… ناگه کسی در پس گوشم  داد گفت. هوشم به آسمان بود. یک قد پریدم. زبانم گشاده شد. بی اختیار پیچ راست زدم: گنجشک سفید.
   بعضی ها خندیدند. بعضی ها تعجب آمیز به من نگاه کردند و به آسمان نه چیزی را دیده و نه چیزی را فهمیده به قواق گرفته هوا ذهن ماندند.( متوجه شدند.)
بوی باران گفتند آن ها.
- بوی باران گفت آچه ام. عزیز از دادرت دور نرو. من کورپه ها را می درآرم.(لحاف ها را جمع می کنم.)
 باران بی محل. ناراضیانه می گفت یک همسایه دورمان. او شتاب داشت.
- گنجشک شوی پسر مجید برین، گفت نصرت منتور و به قفا نگریست. چشمانش به من افتید و کتف در هم کشید.(شانه بالا کشید.)
   بچه هاهم رفتند. تنها ماندم. دلم گنده(گرفت) شد. به هزار ترس و وهم. از نزد نردبان گذشتم. اکنون در پایه آن سگ زنجیر بندمان می خوابید که من از وی می ترسیدم. به کوچه برآمدم. هر که مرا می دید بی عقلک گویان سرم را سیله(نوازش) می کرد و به دستم قند می داد...
 
- نه، پرید. بلند پرید. از سیم چوب(تیر چراغ برق) هم بلندتر. دیدم که دور می رود. فلخ مان(پارچه چرمی با دوبندآویخته برای پرتاب سنگ) را گرفته و چین کردم (نشان گرفتم)...
 گفتم اگر از حولی بیرون برآید، من باز گپ می شنوم. به شکمش زدم. درون چخ دیگ جورقات به سر افتید گنجشک سفید. با شوق نقل می کرد عزیز. بچه ها ذوق برده می خندیدند و عزیز را تحسین می خواندند:«مرگان زور»(شکارچی خوب) می خواستم اعتراض کنم. گفتنی بودم که افتیدگی منم. وی پرید و رفت. به وی تیر فلخ مان نمی رسید. در آسمان است وی. هیچ گاه به زمین نمی افتد. ولی گفته نتوانستم. دهانم پر قند بود. آمدن مرا دیده، بچه ها به پیچیر پیچیر(به پچ پچ افتادند) درآمدند.
- گنجشک گنجشکک
- گنجشکک سفید.
   من به اینش راضی بودم. حتی خرسندی بر این حسیات درون دلم می جنبید. پیچیر پیچیر آن ها به من معقول بود. به ناگاه آسمان و زمین نیز پیچ راست(پچ پچ) آن ها را تکرار کرد.
   گنجشکک، گنجشکک، گنجشکک، گنجشکک. دنیا پر از پیچیر پیچیر شد. باران آمد.
   دانه های باران مثل آب پنجه های افسونگر به روی بچه ها پاش خورده آن ها را افسون می کرد. پیش چشم من معجزه ای شد. می دیدم که چگونه یکی را از میان پایین اسب شد و از میان بالا سواره . و او به صغری(باسن) اسب خود غمچین(تازیانه) زده شیهه کشان دوید و رفت؛ دیگری سگ شد دمش را جنباند و زبانش را آویزان کرد، پس جکید.(هاپ هاپ کرد) و از دم اسب تاخت. یکی روباه شد؛ دم زیبایش را راست کرد و خود را به گوشه ای گرفته پنهان گشت؛ دیگری خروس شد و قیقاس(قوقولی قوقول) درازی کشید و پرپر زنان گریخت؛ یکی هم شوفر شد و هم ماشین و در سنگ های کوچه دکه(بکس و باد) خورده از پیش چشمم گذشته رفت.
من در تک باران ماندم.
   گنجشک ها در باران پریده نمی توانند. بال هایشان تر می شود و می افتند. ناگه برق از چند جای چراغک (رعد و برق) زد. او را دیدم که درخشیده پیچ و تاب می خورد و بالا می برآمد. امید داشتم که می افتد. از نو او را پیدا می کنم. چراغک ها دیگر در هوا ندرخشیدند. هوا تیره تر گشت. نه آسمان ماند و نه گنجشک سفید. همه جا آب بود و باران بود. گریه ام آمد. قند دهانم را مکیده مکیده، پست پست(بی صدا) گریستم. گنجشک سفید...
 
تاجيكستان
مرداد ۱۳۸۶
 محسن مخملباف