Persian

 
 

ياداشت:
محسن مخملباف

كلوزآپ
رئاليسم همه رئاليسم است

نگارنده برآن است كه ما راجع به جهان خارج از ذهنمان، و يا به قولي "واقعيت خارجي" توافق جمعي مي كنيم. واقعيت هستي يك منشور ازلي ـ ابدي است وما انسان ها به خا طر كوچكي مان و زاويه اي كه در آن گرفتاريم، نمي توانيم هيچ گاه اين منشور را در كل درك كنيم. پس به ناچار يك زاويه را تعميم مي دهيم و نتيجة غلط مي گيريم. به ياد آوريد همان مثال فيل مولوي در تاريكي را كه همه مي دانيم، و در ثاني نگاه ما به عنوان شخص مشاهده كننده در اين واقعيت مي دود و خود بخشي از واقعيت مي شود و هر يك از ما جهاني مي سازد و در آن زندگي مي كند كه با جهان ديگري متفاوت است. جهاني نه به عنوان انعكاس واقعيت بر ذهن، بلكه تنها به مثابه كدهايي دريافت شده از طريق حواس، و تفسير و تعبير شده در ذهن، كه با نگاه مشاهده كننده آميخته اند و براي همين، باور ندارم به خاطر فرديتي كه هر كس دارد، روزي برسد كه تصوير جهان واقع، در پيش حتي دو نفر، يكي باشد. پس آنچه به اسم واقعيت براي همه ما مطرح است، شبح يك توافق ضمني است كه بتوانيم با همديگر ارتباط برقرار كنيم. واقعيتي به اسم انقلاب روسيه را فرض كنيم. انقلاب روسيه واقعيتي نيست كه اساساً يك چيز باشد تا عده اي با آن مخالف و گروهي با آن موافق باشند. آن هايي كه با انقلاب روسيه موافقند، مثل گوركي، با واقعيتي سر سازگاري دارند كه اين واقعيت در نزد آن هايي كه با آن مخالفند، مثل جورج ارول و تاركوفسكي و پاراجانف، از اساس متفاوت است. و اگر اين واقعيت در ذهن هر دو يك انعكاس و تعريف مي داشت، چه بسا هر دو با آن موافق يا مخالف بودند و اختلافي وجود نداشت. حالا آيا انقلاب روسيه، يك واقعيت سطحي دارد، يا يك واقعيت منشوري است و آيا به اين واقعيت چند پهلو، هركس به فراخور دنيايي كه درون آن زندگي مي كند، نمي نگرد؟ و آيا اين نگاه در ساختن واقعيت آن تداخل نمي كند، اين بحث بعدي من است. بيشتر گمان دارم واقعيت مورد قبول ما، گسترة نگاه ماست به آنچه مي نگريم، تا انعكاس واقعيت بر ذهن و نگاه ما. شريعتي به نقل از آندره ژيد مي گويد: " بكوش تا عظمت و زيبايي در نگاه تو باشد، نه در آنچه مي بيني." و اقبال مي گويد: "ديدن دگر آموز، شنيدن دگر آموز." و من مي گويم حتي اگر نكوشي و نياموزي، باز هم عظمت و زيبايي يا زشتي و حقارت بيشتر در نگاه توست تا در آنچه مي بيني. واقعيت اين است كه ما واقعيت خودمان را مي آفرينيم. در مورد ادعاي رئاليسم هم مي پندارم چيزي به اسم رئاليسم نابِ مورد قبول همگان، به عنوان عكاسي نعل به نعل، مطلقاً نمي تواند وجود داشته باشد. يكي به دليل دنياي شخصي كه هركس دارد و اين دنيا در دنيايي كه بيرون از اوست، تداخل مي كند و فكر مي كند آن را مشاهده كرده، اما در واقع بازآفريني آن است و گاه حتي آفرينشي نو، از جهاني كه نيست و مي خواهيم كه باشد. در هنر، از حوادثي كه دور و برمان اتفاق مي افتد، يك حادثه خاص را انتخاب مي كنيم. اين انتخاب نوعي برش از واقعيت است. از يك منشور كلي، ضلعي را انتخاب مي كنيم و از يك ضلع آن، برشي و حادثه اي را كه متناسب با فهم و درك ما و مورد پسند ما و شايستة دنياي دروني ماست. اين كه كيارستمي در فيلم "كلوزآپ" سوژة "سبزيان" را انتخاب مي كند و نه سوژة ديگري را، يعني دخل و تصرف در واقعيت. نوع نگاه او، به سبزيان، مي تواند او را شارلاتان بنمايد تا زنداني اش كنند و يا معصوم بنمايد، تا تبرئه اش كنيم و حتي از او يك قهرمان بسازيم. هر دو هم منطق و استدلال خودمان را خواهيم يافت و مي توانيم آن را به منطقي كه باور كرده ايم، اثبات كنيم و براي تئوريمان طرفدار جمع كنيم و از حجم هواداران منطقمان، باور افزونتري به واقعيتي كه پيش ماست، پيدا كنيم. حالا واقعيت سبزيان في نفسه و خارج از ذهن ما چيست؟ او منشوري است قابل مطالعه كه به هر نتيجه اي از او مي توان رسيد. وقتي ما در سينما واقعيت را كادراژه مي كنيم، يعني دورش يك قاب مستطيلي مي بنديم، آيا واقعيت مستطيلي است كه آن را مستطيلي مي بينيم؟ وقتي لنز "تله" مي گذاريم كه واقعيت را فشرده مي كند و يا لنز "وايد" مي گذاريم كه واقعيت روبروي لنز را دفورمه مي كند و خطوط را در هم مي شكند، ديگر كجا مي تواند رئاليسم، منهاي دخالت شخصي ما وجود داشته باشد؟ هنر و هنرمندي عموماً يعني انتخاب، و انتخاب، گزينش از واقعيت است و گزينش، كليّت يك پديده را مخدوش مي كند و واقعيت مخدوش شده، كجا مي تواند واقعيت باشد؟ فرض كنيد بحث رنگ را. اگر به تن يك بازيگر لباس سفيدي بپوشانيم و او را بنشانيم در زمينة سفيد ديواري، در عكس او با ديوار سفيد يكي مي شود. در حالي كه چشم ما خارج از عكس، بر حسب حافظه، يا قدرت بيشتر ديافراگمي چشممان نسبت به دوربين، پرسپكتيو را حس مي كند و او را به ديوار چسبيده نمي گيرد. پس بگوييم رئاليسم كجاست؟ ما مي توانيم با يك قصة خاص و لنز وايد، سبزياني خلق كنيم كه در زمينه اجتماعي اش حل شود و بشود يك نمونة آماري و عام و مشت نمونة خروار. و يا چنان از واقعيت تفكيكش كنيم و زمينه را در محوي لنز تله قرار دهيم كه او بشود يك نمونة خاص. كدام يك از اين دو رئاليسم است؟ در هر دو به ناچار با رنگ و لنز و كادر و اندازه نما و نوع قصه و نوع بازي، واقعيتي مي آفرينيم سواي واقعيتي كه ديگري مي آفريند و سهم شخصي انتخاب ما محفوظ مي ماند. آن وقت بر حسب شباهت هايي كه واقعيت ذهن ما با آن عكس و فيلم دارد، آن را رئاليسم مي ناميم. رئاليسم پيش هر يك از ما، يعني آنچه باور داريم كه واقع جهان است و در هنرمان انعكاس يافته است. اما نه آنچه هر يك از ما از جهان باور داريم، با همديگر مي خواند، و نه آنچه به عنوان واقع جهان مي نماييم. هر يك از ما در دنيا خويش زندگي مي كند و در هنرش به قدر توان، همان را مي نماياند. اما چون نه واقعيت يكي است و نه ما مي توانيم در يك واقعيت زندگي كنيم، آنچه را در هنرهامان ادعا و مطرح شده از همديگر به عنوان واقع و نمايش واقعيت، كه رئاليسم باشد، نمي پذيريم. لذا كيارستمي را بايد يك فيلمساز شخصي دانست، نه فيلمساز رئاليست. زيرا هيچ كس را به آن معني نمي توان رئاليست ناميد و "كلوزآپ" نيز بيش از آن كه واقعيت سبزيان خارج از ذهن كيارستمي را ثابت كند، نظر كيارستمي را راجع به واقعيت خارجي سبزيان به نمايش مي گذارد.
آنتونيوني در فيلم " آگرانديسمان "، و ميلان كوندرا در كتاب " بار هستي " مي كوشند تا به ما نشان دهند واقعيت و معنايي كه ما به پديده ها نسبت مي دهيم، بيش از آن كه از خود پديده ها بر آمده باشند، نظر ارزشي ما هستند نسبت به آنها. شاهد مثال، معني ارزشي يك عكس، در سه زمان مختلف در رمان " بار هستي " است كه با آن همه تناقضش، همه واقعيت دارد. واقعيت بي اندازه پيچيده و حيرت انگيز است و ما به محض اين كه زاويه و جايمان را عوض مي كنيم و به آن نگاهي دوباره مي اندازيم، جلوه اي تازه از آن مي بينيم كه به اندازه تصوير قبلي اش، واقعي است. حتي اين كه نظر ما راجع به ايدئولوژي ها، فلسفه ها و انسان ها و بالاخره هر پديده اي و يا كل آن به عنوان واقعيت چه باشد، بستگي دارد به اين كه ما كجاي خلقت ايستاده ايم و از كدام زاويه به اين منشور پيچيده و چند پهلو مي نگريم. لذا در اكثر مستضعفان فكري مؤمن به هر باوري، يك سادگي و سطحي نگري زاويه اي وجود دارد و اگر زاوية آن ها را، حادثه اي در خلقت عوض كند، ايمانشان نسبت به آن باور و اعتقاد دگرگون مي شود. آيا از خودتان هيچ پرسيده ايد كه به مثل، دين يك بودايي، فرهنگ و سرنوشت نوعي او، از همان هنگامي كه دست حادثه اي رمانتيك، او را در رحم مادرش قرار داد، انتخاب نشده است؟ وقتي آمار جغرافيا اعلام مي كند: هشتاد درصد مردم فلان كشور، مسيحي ارتدوكس و نود درصد مردم فلان جا، به مثل داراي مذهب وهابي اند، آيا نمي توان انديشيد كه دست رمانتيك هر حادثه اي كه در همان كشور، دوباره نطفه اي را منعقد كند، به احتمال هشتاد درصد ارتدوكس و در جايي ديگر به احتمال نود درصد وهابي خواهد بود؟ اگر چنين است آيا نمي بايد متوقع بود كه آن بودايي يا اين وهابي، واقعيت پيرامونش را، متأثر از همان بينشي كه تقدير تاريخي و جغرافيايي بر او تحميل كرده، ببيند و اگر هنرمند است، در پي كشف و نمايش واقعيت، همان چيزي را به ما بنماياند كه خود واقعيت مي پندارد؟ پس چگونه مي توانيم باور هنرمندان مختلف دنيا را نسبت به آنچه خود رئاليسم مي پندارند با رئاليسم خود به نقد بكشيم؟ و آنچه را از آن ايشان است، خلاف واقعيت هستي بدانيم، بي آن كه رئاليسم خودمان را هم در رده بندي آن ها قرار دهيم و يا به دليل تعدد بي شمار و گونه گون آنچه رئاليسم نام دارد، از اساس رئاليسم را منكر شويم. همة ما، از لحظة تولد تا نقطة مرگ، به وسيله فرهنگ ها و سنت هايي مخصوص، در مدل هايي كمتر غيرقابل رهايي، گرفتار آمده ايم و در طول تاريخ توسط مذاهب، مليت ها و ادبيات و فرهنگ شرطي شده ايم ولذا رفتار ما نسبت به هر نوع انتخاب و عمل، از انتخاب مذهب، نوع سياست و حكومت و روابط اجتماعي گرفته تا باور به هر نوع واقعيتي، شرطي شده و شكل گرفته است. انتخاب شده ايم و رفتارهايمان نيز انتخاب شده اند و تقدير به مفهوم مدرن تر آن، ما را شرطي كرده است و در عمده موارد، واقعيات پيرامون ما، واقعيتي را كه قرار است باور كنيم، برايمان گزينش كرده اند و رئاليسم مورد قبول ما، مشروط به شروط پيش از خود است، جاي پاولف واقعاً خالي تا عميق تر ما را بكاود! اما به راستي چگونه اين شروط كنار هم چيده مي شوند تا رئاليسم مشروط هر يك از ما بوجود آيد؟ هر يك از ما بدون آن كه اجازه اي از او گرفته باشند، به دنيا آورده شده است. هيچ كس از ما نپرسيده است كه:" آيا دوست داريد به دنيا بياييد؟" يا از ما نپرسيده اند كه: "دوست داريد در كدام دنيا به دنيا بياييد؟ دلتان مي خواهد داراي چه افكاري باشيد؟ و واقعيت را چگونه و از كدام زاويه ببينيد و باور كنيد و متأثر از آن باور، به چه رفتاري دچار آييد؟" همين طور افتاده ايم در رحم مادر سفيد پوستمان، پس سفيد پوستيم. افتاده ايم در ايران يا آنگولا، پس ايراني يا آنگولايي هستيم. و وقتي مي خواهيم ازدواج كنيم، در اينجا خيلي رسم نيست كه عاشق بشويم، پس برايمان مي روند خواستگاري و در اينجا رسم نيست كه خواهرانمان كسي را انتخاب كنند، پس مي نشينند تا انتخابشان كنند. و وقتي انتخابشان كردند، چون شوهرشان اُمُل است يا قِرتي، كه فرقي هم نمي كند، آن ها هم در مسيرمطبخ و رختخواب همسرشان كه به اندازة خودشان انتخاب نكرده اند، عمري را سپري مي كنند. حالا فرض كنيد يكباره مي افتاديم در رحم يك زن سياهپوست، آن وقت مسألة مهم ما مي شد مخالفت با آپارتايد، و يا در رحم يك سفيدپوست در آفريقاي جنوبي، آن وقت مي شديم نژادپرست، و يا در رحم يك زن وهابي و مي شديم يك معتقد مؤمن به وهابيت و زير بيرق آل سعود در حرم غصبي خدا سينه مي زديم. اما اگر از رحم مادر گاندي و در شرايط مطلق او به دنيا مي آمديم و رشد مي كرديم مثل او در كتابمان مي نوشتيم: " گاوي داشت مي مرد و زجر مي كشيد، چون نتوانستم زجرش را تحمل كنم، سپردم به او آمپولي تزريق كنند تا راحت تر بميرد. و مي دانم كه هندوها مرا به خاطر اين همه شقاوت نخواهند بخشيد." در حالي كه چون در شرايط گاندي نيستيم، در اين عمري كه داشته ايم، لابد از گوشت ميليون ها گاو كه به هنگام ذبح زجر كشيده اند، ارتزاق كرده ايم و لذت برده ايم و سر مرغ ها و جوجه هايي براي ما بريده شده و همين طور جلوي ما پرپر زده اند و ما بي هيچ عاطفه اي مرغ سوخاري خورده ايم و وجدان هيچ هم مذهبي هم در اينجا از دست ما نرنجيده است و همه هم همديگر را خواهيم بخشيد. اين مثال ها را مي آورم تا نشان دهم نه تنها باور به واقعيت ها، كه باور به بسياري از حقايقي كه بشر روي كرة خاكي بدان ها معتقد است، بستگي دارد به زاويه اي كه در آن ايستاده است و متأسفانه چون در انتخاب اين زوايا، خودش زياد دخيل نبوده، لذا ديگر نمي توان مهربان نبود و آدم هايي را كه زياد در سرنوشت و رفتارشان دخيل نيستند، محكوم كرد و يا از آن ها پرسيد چرا در دنياي ديگري سواي دنياي ما زندگي مي كنيد و چرا به چيزي مي گوييد رئاليسم، كه ما به آن رئاليسم نمي گوييم. هنرمند از دنياي پيرامونش امواجي را مي گيرد و امواج الزاماً تابع نعل به نعل واقعيت نيست. يعني يك عكس دقيق مخابره شده از واقعيت به ذهن هنرمند نيست. كافي است او غمگين باشد و امواجي كه به او خبر مي دهند، گزارش غمگين تري بدهند. نيما در شعري مي گويد: " خانه ام ابري است، يكسره روي زمين ابري است با آن." اين گسترش يك نگاه شخصي است و بسيار واقعي تر از آن است كه بگويد: " آسمان ابري است، پس خانة من هم ابري است." همه ما در دنياي شخصي مان زندگي مي كنيم. تو گويي در سيارات مختلفي زيست مي كنيم و باورمان نسبت به واقعيت گونه گون است، چنان كه آثار انگشتمان. و وقتي باور هر يك از ما با دقت تحليل و آناليز شود، به تنهايي هريك از ما گواه خواهد بود. تنهايي مورد نظر من، آن تنهايي است كه موقعيت تاريخي، محيطي، جغرافيايي، ژنتيك و هزار علت ديگر از هر يك از ما چيز متفاوتي آفريده و تنهايمان كرده است. خاص بودن هر كس، تنهايي اوست و مي دانيم كه دنياي نزديكترين آدم ها به هم از هزار لحاظ، به دو هزار لحاظ ديگر با هم متفاوت است و رمز تنهايي هم به چنين عواملي بر مي گردد. مي توان از هر مدعي پرسيد: " بگو كه هستي؟ و كجاي خلقت ايستاده اي؟ و در چه حالت رواني قرار داري؟ و جنس و نوع تو چيست؟ خودت را به چه معتقد كرده اي؟ يا معتقدت كرده اند؟ تا بگوييم دور و اطرافت را چگونه مي بيني و رئاليسم مورد قبول تو كدام است." براي همين، ادعاي رئاليسم مورد قبول همگان، از سوي هركس، تا وقتي كه در هنر ابزارمان را انتخاب مي كنيم و دنياي انساني، به هر جهت شخصي است، قابل قبول نيست و يك تعارف است و توليد هنري هر يك از ما، حتي وقتي سعي مي كنيم كپي كار صرف طبيعت و جامعه باشيم، تعميم و گسترش دنياي شخصي ماست به خارج از ذهن ما و اصولاً ما سعي مي كنيم به آن توافق ضمني كه در مورد واقعيت با ديگران داريم خودمان را نزديك كنيم. " برسوني ها " از جمله كيارستمي كه سعي مي كنند براي نزديك شدن به واقعيت، موضوعي را انتخاب كنند و خيلي غير احساسي آن را نمايش دهند، فراموش مي كنند كه وقتي آدمي به جايي مي رسد كه سرشار از احساسات احساس برانگيز است، اين هم به همان اندازه واقعي است و نمايشش به همان اندازه رئاليسم، كه خلاف آن حالت. بي طرفي هم موضعي از يك دنياي شخصي است. تازه اگر ممكن باشد. و الا همين كه مي گوييد " فيلم كيارستمي"، سهم شخصي او محفوظ است. اين همه تضاد آرا در تاريخ فلسفه، آيا به بد بودن برخي از فيلسوفان بر مي گردد كه نخواستند واقعيت را مثل ديگران ببينند، يا بر مي گردد به اين كه در اكثر موارد هريك از آن ها واقعيت را با همة تلاش هاي صادقانه و ابزاري كه در اختيار داشتند، همان گونه اثبات و تعريف كرده اند كه ديده اند و پيروان مؤمن هر يك از ايشان، به يك اندازه باور دارند كه اعتقاداتشان نسبت به واقعيتي كه به آن مؤمن هستند، حق است. اين طور نيست كه هركس مثل ما فكر نكرده باشد، از ازل عدم واقعيت را دوست داشته، يا دچار انحراف از آن شده است. دنياي فلاسفه و عوام هم يك دنياي شخصي است و حتي وقتي ما مي خواهيم عين ديگري بشويم و همه چيز را چون او ببينيم، باز مثل خودمان عين ديگري مي شويم نه عين او. رجوع كنيد به تقليد افراد مختلف از يك شخص و يك سبك، تا فرديت هر يك از آن ها را در عين كپي كاري ببينيد. ماييم كه امثال سبزيان را وا مي داريم تا ديگري بشوند و به رسميت شناخته شوند. اين كه او مي خواهد ديگري بشود، تقصير ماست. حتي خاطرم هست در هنگام فيلمبرداري " كلوزآپ "، صحنه اي بود كه قرار شد او گلي بخرد. رفت و رنگ زرد را انتخاب كرد. كيارستمي اعتراض كرد و به سبزيان گفت: " آن گل سرخ را بردار"، اما او قبول نمي كرد. اما كيارستمي بالاخره مجبورش كرد رنگ ديگري را بردارد. من خودم هم از كودكي رنگ سبز را دوست داشتم. شايد متأثر از مذهب، اما از وقتي در كارهاي هنري شروع به فعاليت كردم، كم كم باورم شده كه آبي از سبز بهتر است. يعني تسليم آن توافق جمعي راجع به رنگ بهتر در عالم هنر شده ام وگرنه واقعيتي به اين عنوان كه كدام رنگ بهتر است و كدام رنگ بدتر، به لحاظ رواني يا فلسفي « به مفهوم مطلق آن »، وجود ندارد. زيبايي و بهتري را در بيشتر موارد خودمان به پديده ها نسبت مي دهيم و همين نهضت همانند سازي و گسترش توافق جمعي، بر روي حقيقت و واقعيت مشترك خارج از ذهن است كه اجراي دمكراسي را در كشورهاي شرقي به لحاظ فلسفي دچار مشكل مي كند. (مورد سياسيش منظورم نيست) اگر بپذيريم كه هركس دنياي خاصي داشته باشد، اما با يكديگر همزيستي مسالمت آميز داشته باشيم و تنها بگوييم كه هر يك از ما واقعيت را چگونه مي بيند و از آن ميان كدام چيز را به كدام دليل ترجيح مي دهد، تازه به اولين آجر بناي دمكراسي مي رسيم، و گرنه هزار بار ديگر هم كه تحول اجتماعي در جهان سوم و يا ايران خودمان صورت بگيرد و ساخت سياسي عوض شود، با اين مطلق گرايي، دمكراسي هم مثل رئاليسم، بيشتر به يك تعارف شبيه است. " رئاليسم سوسياليستي " در بلوك شرق، " نئورئاليسم " در ايتاليا و " رئاليسم جادويي" در آمريكاي لاتين، خبر از آن مي دهند كه رئاليسم پديدة واحدي نيست كه مقبوليت همگاني داشته باشد. و وقتي چنين نبود، ديگر معناي اصلي خود را كه "مطابقت ذهنيت فلسفي يا هنري، با عينيت خارج از ذهن فيلسوف يا هنرمند است " را از دست مي دهد. زيرا رئاليسمي كه با پسوند اوصاف ديگر توصيف شود، ناب بودن و همگاني بودن خود را زير سؤال برده است. حال بهتر آن است كه بپذيريم در هنر، رئاليسم دروغ است و " اثر شخصي " در رساندن معني رساتر است. يا اين كه با سعة صدر، " همه رئاليسم را رئاليسم بپنداريم " و معنايي وسيع تر از نمايش مطابقت ذهن و عين از آن بجوييم؛ چرا كه عينيت خارجي جهان، با ذهنيت هركس يك جور تطابق پيدا مي كند و هيچ متدي نيز تا كنون براي وحدت جهاني و بشري اين تطابق كشف نشده است.