|
|
|
|
|
|
گفتگو:
ماهنامه فيلم، ايران
1374
سلام سينما
تكه اي از آن آينه شكسته
هوشنگ گلمكاني: وقتي فيلم را ديدم، با توجه به چيزهايي كه دربارة طرح اوليهاش ميدانستم. اين
پرسش برايم پيش آمد كه واقعا نقطة شروع فيلم همان قضية "ميانسالي و سينما" و ماجراي چريك و
پاسبان بود، يا آن طرح بهانهاي بود براي فيلمي كه هنوز ابعادش براي خودت هم ناشناخته بود؟
محسن مخملباف : انگيزة اصلي در ساخته شدن اين فيلم، دو سه تا موضوع يا مساله بود. يكي اين كه
من دو فيلم ديگر هم دربارة سينما ساختهام. يكي "ناصرالدين شاه آكتور سينما" كه به رابطة يك سلطان
قدر قدرت با سينما، يا به عبارتي به رابطة سانسور و هنر، ميپرداخت؛ و دومي "هنرپيشه" كه به رابطة يك
هنر پيشه با هنرش و اين كه ميخواهد هنرمند بهتري باشد، ميپرداخت. يك وجه قضيه خالي بود كه آن
رابطة مردم با سينما بود. حالا اين يك سه گانه دربارة سينماست. دومين انگيزه مساله سيل مشتاقان سينما
بود. هر فيلمسازي معمولا روزي چند نفر مراجعه كننده دارد كه مايلند در فيلم او بازي كنند. پرداختن به اين
مشتاقان هم يكي ديگر از انگيزهها بود. سوم اين كه من براي چند فيلم قبليام هم آگهي داده بودم. در
بايسيكل ران، بايكوت و شبهاي زاينده رود و حتي در عروسي خوبان به شكلي محدودتر، اين نوع آگهي را
داده بودم و هميشه موقع امتحان براي كشف استعداد بازيگري علاقهمندان، حسرت ميخوردم كه چرا
نميتوانم همين موضوع را به فيلم در آورم. اين دلايل باعث شد كه بالاخره تصميم بگيرم يك بار براي
هميشه پاسخي به تمامي اين پرسش ها و وسوسهها بدهم و شد سلام سينما.
احمد طالبي نژاد: چقدر از اين انگيزهها و وسوسهها به تجربه در فرم بر ميگردد؟ چون به نظر ميرسد
در اين فيلم دنبال سينمايي هستي كه رگ و ريشهاش در سينماي مستند و سينماي تجربي است؛ قالبي كه
هيچ چيز از پيش تعيين شدهاي به جز موضوع ندارد...
محسن مخملباف : در اين سيزده فيلمي كه ساختهام، هر جور سبكي را ميبيني. درست است كه
مايههاي تكرار شوندهاي همه اين فيلم ها را به هم مربوط ميكند، ولي از واقعيتگرايي عروسي خوبان و
بايسيكلران بگير تا ذهنيتگرايي در همين دو فيلم يا فيلم هاي ديگر. مثلاً در دستفروش، آرام آرام، سبك
عوض كردهام. پس در قيد رعايت سبك واحد نيستم و ميتوانم بگويم كه همه چيز بستگي دارد به موضوع
و علاقهاي كه در زمان ساختن فيلم به چيزي دارم. دغدغة فرم در همة فيلم هاي من هست. در سه دورة
جشنواره فجر، من دو فيلم داشتهام. در يك دوره "دو چشم بيسو" و "استعاذه" را. كه ميبيني از نظر
سبك بصري، چه تفاوتي بين اين دو فيلم هست. دورة ديگر عروسي خوبان و بايسيكلران را داشتهام كه باز
ساختار متفاوتي دارند و در جشنوارة نهم، "شبهاي زاينده رود" و" نوبت عاشقي" را. حتي در جشنوارة كن با
دو فيلم "نوبت عاشقي" و "سلام سينما" حضور داشتم كه فرم متفاوتي دارند. گو اين كه زير ساخت اين دو
فيلم مشترك است و در هر دو فيلم، بحث "جابهجايي" مطرح ميشود.
از اين ها كليتر اين كه، من از همان ابتدا به سينماي تجربي علاقهمند بودهام. هفت هشت سال پيش در
مصاحبهاي گفتم كه بعضي از فيلمسازان، مثل بعضي از دكترهاي عمومي هستند و نسخههايي دارند براي
سرماخوردگي و از اين قبيل كه به همة بيمارها همين نوع نسخه هاي تعريف شده عمومي را ميدهند.
بعضي هم در يك زمينه تخصص دارند و از زمينههاي ديگر پزشكي بياطلاعند. اما نوعي پزشكي هم
هست، كه بايد آن را آزمايشگاهي ناميد. اين ها كساني هستند كه در پي كشف علت بيماريهاي خاص
هستند. سينماي آزمايشگاهي هم همين طور است. يعني به جستجوي فرم ها و حتي موضوع ها و مضامين
ناشناخته ميپردازد. من اين نوع سينما را دوست دارم و علاقهاي ندارم از مزاياي قلههاي فتح شدة قبليام
استفاده كنم. تجربة جديد را دوست دارم. مهم نيست كه موفق ميشوم يا نه. نفس اين تجربه ارزش
بيشتري دارد.
تازگي ها به نكتهاي توجه بيشتري ميكنم؛ اين كه از پيش، خيلي دقيق ندانم كه چه اتفاقي قرار است
بيفتد. يعني همه چيز "فوكوس" نيست. وقتي همه چيز از قبل برايم روشن باشد، لاجرم تصنع وارد كار
ميشود و جاذبة اجرا را كم ميكند. حتي به نوعي در بازي گرفتن هم، همين تكنيك را به كار ميبرم و
اسمش را گذاشتهام "بازي در غفلت". بازيگر وقتي ميداند بايد برود جلوي دوربين و يك جمله بگويد و
حالت بگيرد، باور كردني نميشود.
اوايل كارم، فيلمنامه را به همة عوامل فيلم ميدادم تا بخوانند، ولي كم كم ترجيح دادم فيلمنامه پنهان باشد.
تا جايي كه حتي دو بازيگر مقابل هم، نيز ندانند كه چه جوابي از هم خواهند شنيد. يعني بخشي از واقعيت
وجودي بازيگر هم، وارد موضوع ميشود. اسم اين نوع كار را هم ميگذارم "بازيگري در غفلت". البته
غفلت به مفهوم ندانستن و مسلط نبودن به كل كار نيست. كليات بايد روشن باشد؛ جزئيات است كه هنگام
كار كشف ميشود. راحتتر بگويم، يك طرح را به واقعيت پيوند ميزنم و مراقبت ميكنم كه سر نخ از
دست در نرود. در سلام سينما، همة گفتگوها در نهايت به سمت و سويي ميرود كه از پيش تعيين كردهام.
اما جزئيات كار برايم روشن نيست. با اين كه دو ماه روي تدوين فيلم كار كردم، هنوز نميدانم كه ديالوگ
بعدي طرف مقابل چيست، در حالي كه در فيلم هاي قبلي، حتي حساب ثانيهها هم دستم بود.
هـ . گ: اگر آن زمان هم ميخواستي اين موضوع را بسازي، فرم كلياش همين بود؟
ا.ط : و در تكميل اين پرسش، من هم اضافه ميكنم كه خيليها ممكن است با خواندن اين گفتگو به اين
هوس بيفتند كه خب، اين كه كاري ندارد، پس ما هم به همين روش شروع كنيم. در حالي كه اين نوع كار،
محصول تجربههاي چند سالهات است. يعني ناشي از مجموعة تجربههايي است كه حالا ديگر احساس
ميكني بايد از قيد شكل هاي آشنا خودت را برهاني. در واقع ميخواهم بدانم اين موضوع معلول يا
محصول چه چالش هايي است كه ديگر حتي حوصلة نوشتن فيلمنامه را هم نداري؟
محسن مخملباف : اين كه گفتي حوصلة فيلمنامه نوشتن ندارم، بايد بگويم برعكس، گاهي براي رهايي
از فكرها و طرح هايي كه ذهنم را مشغول ميكند، آنها را به فيلمنامه تبديل ميكنم. اما اين كه اگر آن
زمان سلام سينما را ميساختم، آيا فرمش همين بود، راحت بگويم حتي اگر همين حالا هم اين فيلم را
دوباره بسازم، قطعاً فرمش متفاوت خواهد بود. اين به معني نقد فيلم نيست. هر فيلمي در هر زماني فيلمي
ديگر است.
هـ . گ : ولي جواب پرسش اول را به طور روشن ندادي. اين كه آيا طرح اصلي همان موضوع پاسبان و
خودت بود، يا اين كه آن موضوع را وسيلهاي قراردادي براي ...
محسن مخملباف : تصور ميكنم بعضي چيزها را با هم اشتباه گرفتهاي. اول ما يك آگهي داديم كه
ميخواهيم به مناسبت صدمين سال سينما، فيلم بسازيم. اما پيش خودمان قرار گذاشتيم از اين موضوع، به
عنوان نقطة شروع استفاده كنيم. فكر ميكردم اين موضوع بيش از نيم ساعت جذابيت نداشته باشد، اما در
نهايت واقعيت هجوم آورد و ما را مجبور كرد كه همان فيلمي را بسازيم كه اعلام كرده بوديم. يعني فيلمي
دربارة علاقهمندان به سينما، به مناسبت صدمين سال تولد آن. بعد، اعلام كرديم كه ميخواستهايم موضوع
پاسبان را وارد فيلم كنيم. اگر نميگفتيم، كسي چه ميدانست ما چه ميخواستهايم. اما نقطة شروع همان
ماجرا بود و قصد داشتم موضوع پاسبان را از دل موضوع علاقهمندان سينما بيرون بكشم. يعني از جايي كه
تست بازيگري افت ميكرد، ما ميرفتيم سراغ موضوع پاسبان. اما خوشبختانه، واقعيت چنان عظيم بود كه
فرصت آن كار را از ما گرفت. البته بالاخره روزي موضوع پاسبان را خواهم ساخت. آخر سلام سينما هم كه
گفتهام "ادامه دارد"، ادامهاش همان موضوع است.( بعد ها فيلم نون و گلدون بر اساس همان مضمون
ساخته شد).
ا.ط : خب همين پايان، يعني "ادامه دارد"، از قبل برايت مشخص بود؟
محسن مخملباف : نه، اين پايان در لحظه به وجود آمد. يعني قرار بود كه وقتي همه از دوربين
خداحافظي ميكنيم و از سالن خارج ميشويم، فيلم تمام شود. اما در نيمة راه، يادم افتاد كه خب اين يك
طرف واقعيت است. چون قرار بود، در موضوع پاسبان، ماجرا يك بار از نگاه من و يك بار از نگاه پاسبان
روايت شود. بنابراين گفتم دوباره برگرديد، و ميبينيد كه دوربين هم قطع نميكند.
ا.ط: چطور امكانپذير شد؟ چون از قبل بايد فكر شده باشد تا مثلا دوربين قطع نكند و اين نماي طولاني
را بگيرد.
محسن مخملباف : همه چيز در لحظه اتفاق افتاد. البته قبلا بين من و فيلمبردار قرار و مدار گذاشته شده
بود كه با چه علامتي قطع كند. و چون در آن صحنه من علامت ندادم، پس او فهميد كه من طرحي دارم،
با آن كه خودش دوربين را رها كرده بود و داشت مي رفت دوربين به فيلم برداريش ادامه مي داد. ولي همه
چيز در نهايت كنترل شده است. اگر جز اين بود، فيلم تبديل ميشد به يك گفتگوي ساده و ساختار
دراماتيك پيدا نميكرد.
در واقع ميتوانم بگويم اين فيلم محصول دو تجربه است. يكي با برگزار كردن آزمون بازيگري. و اينكه
ميدانستم چه اتفاقهايي ممكن است بيفتد. و ديگر تجربههاي داستان نويسي من، كه ميدانم داستان
چگونه بايد روايت شود. اين كه جملهاي ميگويم تا آدم ها را در موقعيتي قرار دهم و واكنش دلخواهم را از
آنها بگيرم، محصول تجربة داستان نويسي است. در واقع سلام سينما، چيزي است بين سينماي مستند و
داستاني. اگر بگويي مستند است، پس اين همه برو و بيا و جابهجايي و جدل ها را نميتوان مستند دانست.
اگر بگويي داستاني است، اين همه واكنش طبيعي از آدم ها را چطور توجيه ميكني؟ جالب اين كه در كن
منتقدي ميگفت: كه اين يك نوع جديد مستند است. چون فيلم ها يا مستند مطلق هستند، يا مستند
بازسازي شده. يعني از عناصر واقعي استفاده ميشود، اما همه چيز بازسازي شده است. ما در اين فيلم حتي
يك برداشت تكراري نداريم. هر چه اتفاق افتاده، جلوي دوربين اتفاق افتاده است. مستندي است كه در
دلش داستاني خلق شده است.
هـ . گ : در بررسي كارنامة هنريات، يك نكتة برجسته وجود دارد. و آن "ذهن ناآرام" مخملباف است.
تنوعي كه در كارهايت وجود دارد. در كار كمتر فيلمسازي ديده ميشود. سوال اين است كه چه اتفاقي در
ذهنت ميافتد؟
ا.ط: به هر حال مجموعة حرفهايي هم كه تا اين جا زدهاي، ميتواند در ذهن برخي ها اين سوال را به
وجود آورد كه مخملباف ديگر آن انسجام سابق را ندارد و متهم شوي به اين كه مهار كار از دستت در رفته
است. اشاره كردي به تجربههاي داستان نويسي ات، فكر ميكنم در حال حاضر فيلمسازي براي تو، حكم
نوشتن را دارد. در قصهنويسي، اثر در همان لحظة نوشتن خلق ميشود. يعني فاصلهاي بين خلق شدن و
شكل گرفتن نيست. در حالي كه در سينماي حرفهاي، معمولا داستان، اول روي كاغذ، و بعد جلوي دوربين
دوباره خلق ميشود.
محسن مخملباف : بله. در ادبيات همراه نوشتن فكر ميكنيم. با اين كه همة طرح ها از پيش تعيين شده،
گاهي يك كلمه تو را ميبرد به جايي ديگر، يك اقليم ناشناخته. اما در سينما، به دليل وجه اقتصادي آن،
معمولا تهيه كننده، بايد از قبل همه چيز داستان را بداند. يعني اين كه سرمايه، خودش را به انديشه تحميل
ميكند. در نتيجه، فيلمساز اول بايد خلق كند و بعد آن را اجرا كند. در حالي كه ادبيات امكاناتي جز قلم و
كاغذ نميخواهد و از اين نظر به سينماي مؤلف نزديكتر است. يعني اين كه تاليف است. در سلام سينما از
اين روش استفاده كردم. يعني همراه با دوربين و بازيگر، به خلق داستان پرداختم. البته بار اول نبود كه
دست به چنين تجربهاي زدهام. در رمان باغ بلور، از تكنيك فيلمسازي براي نوشتن رمان استفاده كردم.
يعني اول طرحي داشتم، بعد،تعداد زيادي كيسة پلاستيكي (به تعداد شخصيت هاي مورد نياز) به در و ديوار
اتاق زدم و يك سال و نيم، هر جمله، ديالوگ، يا موضوعي كه به نظرم ميآمد، نوشتم و ريختم داخل اين
كيسهها. مثل جزئيات نماهاي پراكنده. بعد سه ماه تمام، اين تكه كاغذها را پشت سرهم كردهام و بعد دست
به انتخاب زدم. مثلا خوب است اين ديالوگ را اين شخصيت بگويد يا آن حس مربوط به آن شخصيت
باشد. و در واقع اين مواد خام يا اين نماها را با تكينك تدوين در سينما، مونتاژ كردم تا شد رمان باغ بلور. در
واقع اين كتاب با تدوين سينمايي شكل گرفت. در سلام سينما درست بر عكس، با تكينك ادبيات، فيلم
ساختم.
اما در مورد قضيه "ذهن ناآرام" هم بايد بگويم كه معمولا در برخي كشورها، بچهها همةحجم يك كتاب را
حفظ نميكنند و چيزهايي از آن را كه مهم است، به صورت خلاصه، به ذهن ميسپارند. اين روش خيلي
مفيد است؛ اين كه آدم بتواند عصارة انديشهها را به خاطر بسپارد. اصولي كه هر كس در زندگياش دارد، در
مقطعي از مطالعاتش شكل گرفته است. در حالي كه واقعيت ثابت نميماند و تعريف هميشگي هم ندارد.
وقتي فيلم ميسازيم، اصولي وجود دارد، كه رعايت آنها باعث ميشود فيلم تاثير مورد نظر را برتماشاگر
بگذارد، در حالي كه اگر فكر كنيم، تماشاگر داراي شعور است و حتي اگر به اصول روان شناسي هم معتقد
باشيم، ميدانيم كه اين اصول ثابت نيستند و هم پاي واقعيت، تغيير شكل ميدهند. پس چگونه ميشود
ادعا كرد كه حرف مرد يكي است و من اصولم را تغيير نميدهم؟ وقتي واقعيت دائم جلوههاي نويي به تو
عرضه ميكند، چگونه ميتواني در اصول خودت اصرار بورزي؟ در جهاني كه همه چيز در حال تغيير و
تحول است، چرا ما بايد دائم خودمان را تكرار كنيم؟
من اصول انديشه و بيانم را براساس واقعگرايي نسبي بنا ميكنم. يعني ذهن خودم را اصل نميگيرم. چون
معتقدم ما در مقابل واقعيت، خيلي كوچك هستيم، سعي ميكنم زاويهام را دائم تغيير بدهم تا از منظرههاي
گوناگون، به واقعيت نگاه كنم. هرگز در را به روي جلوههاي گوناگون واقعيت نميبندم.
"هر لحظه به رنگي بت عيار عيان شد
دل برد و نهان شد."
در اين جهان كه براي دريافت حقيقتش، اين همه زاوية ديد وجود دارد و در اين جهاني كه ماهيتاً بر
بينهايت تحول بنا شده، چه اصراري از سوي برخي از بينندگان هستي هست، كه بر ثبات ديد خودشان، هم
اصرار كنند هم افتخار؟! آنچه ميگويي"ذهن ناآرام"، از نظر من "واقعيتگرايي نسبي" است. به اين معني
كه ميكوشم مدام ديد خودم را با واقعيت در تحولي كه خدا آفريده، تصحيح كنم. شما ببينيد در بين انواع
شاخههاي معرفت كه بشر تاكنون براي شناخت خودش و جهان شناسايي كرده كه فلسفه و عرفان و علم
است؛ علم از همة آنها همگانيتر است. منظورم اين نيست كه علم از همة آنها بهتر، راهگشاتر و كارسازتر
است، فقط به اين معني كه همگانيتر است. به اين معني كه مثلا فلسفة اسلامي را غير اسلاميها قبول
ندارند و فلسفة غيراسلامي را، اسلاميها. يا عرفان را كه نتايجاش قابل انتقال، اما روش دريافت حقيقتش،
براي هر عارف،خاص و غيرقابل انتقال به ديگري است. ولي علم، به دليل روش تجربياش، خارج از
مرزهاي ايدئولوژيك، و در محدودة شناخت فرعياش از هستي، قابل قبول همگان است. مثل اين كه
طبابت پزشك و اعتماد به حرف او ربطي به پذيرش ايدئولوژياش از سوي بيمار ندارد. يا قبول داريم كه
مكانيك ماشين، تعمير كنندة آن است و ماشين را ميشناسد و ربطي به فلسفه و دينش ندارد و ماشين
خرابمان را در اختيار او ميگذاريم تا تعمير كند. اما همين علم همگاني، خودش به سه شاخة علوم نظري،
علوم انساني و علوم دقيقه تقسيم ميشود، كه به جز علوم دقيقه، باز نتايج علوم نظري و انساني براي
همگان قابل قبول نيست. اين همة اختلاف در روان شناسي، تاريخ و جامعه شناسي از همين جاست. پس
ميماند علوم دقيقه، كه با روش تجربة محض، حقيقت بخش محدودي از جهان را شناسايي ميكند و با
همة محدودة كوچكي كه ميتواند بشناسد، اهميتش از اين بابت است كه مورد وثوق همگان است اما و اما
همين علم دقيقه هم، كه اين همه در مدحش گفتيم، فرض كنيد كه ميخواهد دربارة بخش كوچكي از
جهان كه سوسك باشد، اظهار نظر كند و فقط به ما بگويد چگونه ميشود اين سوسك را كه در آشپزخانه و
ديگ غذايمان هم نفود كرده، كشت و از بين برد. يكي از علوم دقيقه، در اثر آزمايش، دارويي را كشف
ميكند كه مردم به خورد سوسك ها ميدهند و سوسك ها از بين ميروند، اما سال بعد دوباره سوسك ها
پيدايشان ميشود و مردم هر چه آن دارو را كه حتي علم دقيقه كشف كرده بود، به خورد سوسك ها
ميدهند، ديگر از بين نميروند. ميدانيد چرا؟ براي اين كه اين سوسك ها، ديگر تعريف سوسك هاي سال
پيش را ندارند. خالق اين سوسك از ازل تا ابد اين سوسك را براساس يك تعريف نساخته است تا با يك
دارو، هميشه بتوان او را از بين برد. اين سوسك، به اضافة آن دارو، به سوسك ديگري تبديل شده است كه
از نو بايد شناسايي شود و از نو داروي مرگ ديگري برايش ساخته شود و باز سال بعد، قصه از همين قرار
است. يكي از بلاتكليفي هاي علم پزشكي امروز، همين است. قرن ها روي فيزيك انسان مطالعه شده،
برايش دارو كشف شده و معالجه شده اما اين انسان رفته رفته حتي تعريف فيزيكياش دگرگون شده و
بيماري هاي جديدي پيدا كرده، و انبوه داروهاي موجود، باز براي علاج او كم آوردهاند. چون اين آدم ها، به
اضافة آن داروهايي كه مصرف كردهاند، آدم ديگري شدهاند كه از نو بايد شناسايي شوند. اين همان مفهوم
برداشت ابرگونگي هستي است: اين كه پديدههاي خلقت در هم ميتنند و به هم تبديل ميشوند، يا از
تركيب با هم، چيزي نو باز ميآفرينند. اين شايد راز همان آيهاي از قرآن است كه "خدا هر روز در خلقي
جديد است" و اين طور نيست كه خلقت را يك بار خلق كرده باشد و مثل ساعت كوكش كرده باشد و
نشسته باشد صرفاً به نظارت هستي. و مثلا اكنون خلقت به خالقيت او محتاج نيست. اين همان نكتهاي
است كه ملاصدراي خودمان ميگويد: "اگر فيض آفريدگار، از آفرينش خلقت، يك دم بازگرفته شود، هستي
در دم منتفي است". پس چگونه متوقعي كه من به عنوان ذرهاي ناچيز از خلقتي كه خالقش هر لحظهاي
باز او را از نو ميآفريند، نگاه ثابتي داشته باشم، بر خلقتي كه همان خالق، هر لحظه آن را از نو خلق
ميكند؟
بعضيها در رو در بايستي حرف هايي كه قبلا زدهاند، ميمانند. يعني زماني حرفي زدهاند و حالا ميترسند
اگر در آن حرف ها تجديد نظر كنند، ديگران به او انتقاد كنند، كه چرا عوض شده است. مگر ما چقدر
بزرگيم كه مدعي شناخت كامل هستي باشيم؟ و اگر صاحب شناخت كاملي از هستي نيستيم، مگر مي شود
كه با تكامل شناختمان ثابت بمانيم و عوض نشويم؟! ما ذرهاي هستيم كه تصاويري از جهان ميگيريم.
نبايد اين تصاوير را مطلق كنيم تا حدي كه انگار انتهاي جهان است و ما همه چيز را مي دانيم. در واقع اين
تغيير منحصر به من نيست. همه تغيير ميكنند. فقط عدهاي از بيان آن پرهيز ميكنند و من هيچ ابايي
ندارم از اين كه مدام آخرين تغييراتم را اعلام كنم. من به تغييرم افتخار مي كنم و ايشان به جمود و سكونِ
شان. عده اي فكر كرده اند كه من تغيير كرده ام تا شبيه موقعيت جمودي ايشان بشوم! در حالي كه من
مدام مي آموزم و خود را تصحيح مي كنم تا دچار جمود ايشان نشوم.
هـ . گ : عدهاي قاعده را اين ميدانند كه آدم هاي مهم و ثابت قدم كساني هستند كه هميشه يك حرف را
ميزنند.
محسن مخملباف : به سارتر گفتند اين حرفي كه ميزني با حرف دو سال پيشات مغايرت دارد. جواب
داد:" آن سارتر، دو سال پيش تمام شد و اين سارتر، طي اين دو سال، زايش هاي جديدي داشته است". بعد
هم مگر آدم هاي مهم مجسمه هستند كه تغيير نكنند.
ا.ط: ولي هر انساني در عين حال به برخي اصول ازلي و ابدي معتقد است. در طول تاريخ هم اين اصول
پابرجا بودهاند.
محسن مخملباف : اين نكتة مهمي است. در مورد خدا، هيچ وقت نظرم عوض نشده و همچنان خدا
پرست هستم. ممكن است ديدم نسبت به خدا تغيير كرده و وسيعتر شده باشد، اما دربارة مخلوق خدا، من
دائم در تغيير و تحول هستم.
ا.ط: خب، حالا ممكن است عدهاي بگويند آدمي كه چنين ديدگاهي دارد، روي كدام حرف او ميشود
حساب كرد؟
محسن مخملباف : وقتي نوجوان بودم، به خاطر عدالت و آزادي گرفتار زندان شدم. همچنان اين دو
مقوله برايم جدي است. عدالت و آزادي، ارزش هاي جاوداني من هستند اما راهحل هايي كه ما را به اين
مفاهيم جاوداني ميرسانند، نيز متغيرند. زماني فكر ميكردم براي رسيدن به عدالت و آزادي بايد سلاح
دست گرفت و مبارزه مسلحانه كرد، حالا فكر ميكنم از راه كار فرهنگي ميشود به اين هدف رسيد.
در هر سيزده فيلم من، چيزهاي ثابتي وجود دارد، مثلا اهميت فرهنگ در رفتار انساني ولي اندازههايشان
فرق ميكند. وگرنه من به اصل فرهنگ همچنان معتقدم و فكر ميكنم جهان فاقد فرهنگ، جنگلي بيش
نيست. طي صد سال اخير، روان شناسي پيشرفت حيرتآوري كرده و ميشود تاثير آن را حتي در سينماي
جهان هم به وضوح ديد. در مقابل صد سال تحقيقات روان شناسي، چطور ممكن است آدم سكوت كند و
همينجور حرفهاي كيلويي راجع به ماهيت انسان بزند؟ انيشتين به نظر من، همچنان بزرگترين انديشمند
دنياي معاصر است، چون حرفي كه دربارة نسبيت زده، همچنان كلان ترين حرفي است كه درباره هستي
زده شده، و در جزئيات مدام دارد اثبات ميشود. اما همين انيشتين، دربارة همين نسبيت ميگويد آن را تا
زماني بپذيريد كه حتي يك دليل بر بطلان آن ارائه نشده است. اگر حتي يك دليل آمد، شما در حرف من
شك كنيد. يعني ميليون ها دليل بر اثبات نظريهاش را، در مقابل يك دليل بر رد آن، كافي نميداند. اين
تواضع، ذرهاي از عظمت علمي او نميكاهد. غرور احمقانهاي كه ما را احاطه كرده، دشمن دانايي ماست.
واقعا ما چقدر ميدانيم؟ چند سال عمر ميكنيم؟ هر سال 365 روز است. اگر روزي يك كتاب خوانده باشيم،
ببين هر كس در طول عمرش، چند هزار تا كتاب خوانده است؟ اين مقدار در مقابل ميليون ها كتاب نوشته
شده، حاوي چه اندازه اي از دانش بشر است؟ در كتابخانة جديد التاسيسي در فرانسه، هفتاد ميليون كتاب به
ثبت رسيده و نسخهاي از آن نگهداري ميشود اما چندتاي آنها را ما خواندهايم؟ پس چرا بايد دچار چنان
غروري بشويم كه هيچ تغييري را نپذيريم. هركس پيش خودش ادعايي دارد، فهرست كتاب هايي را كه
خوانده، بنويسد و آن را با مجموعة دانش بشري مقايسه كند. به هر حال دفاع از پايداري تئوري هاي علمي،
بطلانش ثابت شده است و نميدانم چرا اين قدر هنوز طرفدار دارد. رئيس مركز تحقيقات علوم در فرانسه،
در يك مصاحبة تلويزيوني ميگفت: سنديت يافتههاي علمي بشر به همان اندازه جدي است كه ادعاي
پيرزني كه ميگويد جهان بر شاخ گاو سوار است. يعني با تسلط بر همة يافتههاي علمي، هنوز نميتواني
اصولي جزمي براي خودت درست كني، چه رسد به ما كه از آن يافتههاي وسيع در حد محدودي
برخورداريم. پس مگر ميشود آدم از روز اول خلقتش، تا آخر عمر، يك حرف بزند؟ گفتم كه همه تغيير
ميكنند، اما اغلب بازگو نميكنند.
هـ . گ : به هر حال براي رسيدن به مراحل بعدي، آيا نقاط عطفي در زندگي آدم وجود ندارد؟
محسن مخملباف : من نقطة عطف را قبول ندارم. سال هايي كه در زندان كار مطالعاتي ميكرديم، گروه
هاي ماركسيستي يا شبه ماركسيستي، درباره تغيير، مدام بحث ميكردند و از همان فرمول "تز"، "آنتي تز"
و نتيجة اين ها يعني "سنتز" حرف ميزدند و معتقد بودند كه تغييرات از كمي به كيفي است. مثلا مي
گفتند: آب ابتدا تغيير كمي ميكند و به محض اين كه به صد درجه رسيد، تغيير ماهيت ميدهد و تبديل به
بخار ميشود. اين انديشه در جامعة روشنفكري بيرون هم بود. يعني فكر ميكردند اين نقطه عطف، چيزي
است كه باعث تغيير ماهيت ميشود. كجا آب دريا، ابتدا به صد درجه ميرسد و بعد تغيير ماهيت ميدهد؟
آب همراه با تغييرات كمي، تغييركيفي هم ميكند يعني آب اگر هفت درجه هم گرم بشود، بخار ميشود.
بنابراين آدم نميتواند در يك لحظه به نقطة عطفي برسد و تغيير ماهيت بدهد پس آرام آرام معيارهاي آدمي
عوض ميشود.
هـ . گ : يعني واقعا هيچ حادثه يا برخورد با يك اثر هنري نبوده كه ذهنت را ناگهاني تغيير بدهد؟
ا.ط: مثلا از نوع آن ذوق زدگي كه درباره فيلم "برلين زير بال فرشتگان" وندرس در يكي از روزنامهها
نشان دادي؟
محسن مخملباف : جالب است بدانيد كه خود وندرس هم در دو سه فيلم اخيرش تغييراتي كرده و ظاهرا
از تعداد طرفدارانش هم كاسته شده. امسال هم در كن ديدم كه دور و برش كاملا خلوت بود. اما به هر
حال، من از ديدن آن فيلم به شدت هيجان زده شدم. اما فقط هيجان زده شدم. چون پشت هر فيلمي، دروغ
و جعل را ميبينم. اما فيلم هايي هست كه به عنوان يك تماشاگر، شما را از پشت صحنه غافل ميكند و
احساس ميكني كه اصلاً فيلم نميبيني. دنيايي در مقابل تو گسترده شده و تو داري وارد اين دنيا ميشوي.
فيلم وندرس را كه ديدم، اول جاي مادربزرگم را خالي كردم. چون او معتقد بود هركس برود سينما، ميرود
جهنم. با خودم گفتم: كجايي مادربزرگ تا ببيني كه سينما ميتواند انسان را به بهشت هم ببرد. نه اين كه
چون اسمش برلين زير بال فرشتگان است، بلكه از اين بابت كه نگاه فيلم به انسان، يك نگاه غيرجهنمي
است. در نگاه وندرس؛ آدم ها، فرشتگاني هستند كه از جاودانگي خسته شدهاند و عشق را، حتي به
جاودانگي ترجيح ميدهند. در حالي كه در بهترين فيلم هاي تاريخ سينما هم، بشر موجودي است كه چون
دائم خطا كرده، پس زميني شده است و اصولا بد و پليد است، مگر اين كه خلافش ثابت بشود. در آن فيلم
آدم هايي هستند كه رشد كردهاند و از جاودانگي به نفع عشق گذشتهاند. و جالب اين كه وقتي زميني
ميشوند، عشقشان به سكس آلوده نميشود. يعني مرتبتي والا براي عشق قائلند. از اين نظر، فيلم وندرس،
با اينكه شباهت تماتيك زيادي به فيلم آخرين امپراتور برتولوچي دارد، بسيار شريفتر و بهتر از آن فيلم
است. در واقع ستايش من از آن فيلم، ستايش از موضوع انسانياش بود.
هـ . گ : خب، اين را ميشود يك نقطة عطف دانست؟
محسن مخملباف : به نظر من، نه. چون قبلا خودم آرام آرام به اين ديدگاه رسيده بودم و اين فيلم مثالي
شد براي دفاع من از ديدگاهي كه يافته بودم.
ا.ط: يكي از مشكلاتي كه روشنفكري ايران هميشه دچارش بوده، اين است كه يا اگزيستانسياليستي و
اومانيستي فكر كرده، يا ماركسيستي. حالا صرف نظر از اين كه اين ديدگاه ها چقدرش درست است و
چقدرش باعث خطاهاي تاريخي شده، تو مدعي نوعي روشنفكري هستي كه مجموعهاي از ديدگاههاي
مذهبي، سياسي، اخلاقي و غيره را در خود دارد. به همين دليل عده زيادي از روشنفكران غير مذهبي
قديمي، اصلاً نسبت به هويت تو به عنوان يك روشنفكر مشكوك هستند.
محسن مخملباف : كمترين تاواني كه من بابت باورهايم دادهام اين است كه بخشي از آدم ها، كارهايم را
نپذيرند. من از اين بابت دلخور نيستم. من هم روشنفكري آن ها را قبول ندارم. اما اگر روشنفكري را به
مفهوم باز فكر كردن يا دگرگونه فكر كردن بگيريم، بايد گفت در ايران اين قضيه خيلي جدي و پايدار
نيست. چون روشنفكري يك عنصرش به فكر بر ميگردد و عنصر ديگرش روشنايي است. ما فقط روشنفكر
داريم، نه روشنفكري. يعني تيتر بعضي از خوبي ها را داريم نه واقعيت آن تيتر خوب را. روشنفكر كسي است
كه راجع به همه چيز، دكارت وار فكر ميكند. روشنفكري در ايران دو شاخه دارد. يكي "ميرزا رضاي
كرماني" است كه سلاح به دست ميگيرد و ناصرالدين شاه را ميكشد، بدون اين كه فكر كند، بعدش چه
ميشود و حتي هيچ طرح جايگزيني هم ندارد. اين قويترين شاخة روشنفكري در ايران بوده است. تمام اين
گروههاي سياسي اگر صادقانه به خودشان نگاه كنند، از آغاز پيدايش تا امروز، از اين روش پيروي كردهاند و
واقعا هيچ طرحي نداشتهاند. شاخة ديگر روشنفكري، اميركبير است و هنوز هم از خود او قويتر، كسي را
نميتوان در اين زمينه سراغ گرفت. او كسي است كه دارالفنون راه مياندازد كه محل انديشيدن بوده است.
شاخة اول، هيچ تحولي ايجاد نكرده، هميشه مساله ساز بوده و نيروهايي را كه ميتوانستند تحول ايجاد
كنند، تبديل كرده است به نيروهاي لجبازي كه مطلقگرا بودهاند و بدون استدلال، تنها معكوس فكر رايج،
فكر كردهاند. ولي روشنفكري به مفهوم واقعياش كه همان روش اميركبير باشد، به معني جرياني است كه
تحول ايجاد ميكند، نه الزاماً از راه سياسي ـ نظامي، بلكه ممكن است كسي در سيستم آموزش و پرورش
يك كشور تحول ايجاد كند. اين كه هر كس دو تا كتاب خواند و دست به اسلحه برد، خودش را روشنفكر
ميداند نوع پارتيزاني روشنفكري در جامعة ماست كه الگويش ميرزا رضاي كرماني است و عاقبتي هم جز
تلف كردن جان بخشي از جوانان ما و اتلاف وقت ملت ندارد. آن چه ما و جامعة ما بدان نيازمنديم، انديشة
روشني است كه ما را از دل تاريكيهاي جهل برهاند. روشنفكر مولانا است.
ا.ط: يا ملك الشعراي بهار؟
محسن مخملباف : بله. همين كه آدم روشن فكر كند و بكوشد خودش و جامعهاش را تصحيح كند،
روشنفكر عملي است. حالا در پايان قرن بيستم و پس از شكست تمامي آن آرمان هاي كذايي، و از سوي
ديگر رشد روانشناسي، تقريبا همه متقاعد شدهاند كه ريشة تمامي مشكلات بشر، جهل اوست. حتي
حكومت ها هم اگر بدانند كه رفتارشان خلاف نظر مردم است، خودشان را تصحيح ميكنند. حداقل بابت
بقاي بيشتر. ولي نميدانند و بنابراين ما دائم شاهد مناقشات سياسي در داخل كشورها هستيم. به همين
دليل به مرور، تئوري مذاكره دارد جاي مناقشات را ميگيرد. در مورد سينما هم همين است. يكي طرفدار
مطلق يك فيلمساز است، ديگري مخالف مطلق. باب گفتگو گشوده نميشود. نميشود به دموكراسي و
روشنفكري رسيد، پيش از اين كه بپذيريم همة حقيقت پيش ما نيست. ريشة همة خشونتها، در همين
نكتة ساده است. يعني روشنفكري جايش را به عوامزدگي داده است، يا به تيتر علوم را بلغور كردن و يا
صرفا پز سياسي داشتن.
ا.ط: در عرف گروه هاي سياسي، ديدگاه تو نسبت به روشنفكري، سازشكاري تلقي ميشود.
اين يك اتهام بدوي است. اگر روشنفكر سلاح به دست بگيرد، بعد هم براي حفظ حاكميت به دست آمده،
بايد سلاح را حفظ كند و الي الابد بايد با سلاح از موجوديت خود دفاع كند. بدبختي بشر از جهل اوست. و
جهل را با اسلحه نميتوان از بين برد. راه از بين بردن جهل، توسعة روشنفكري است. نه توسعه مبارزات
مسلحانه، يا نظامي گري.
ا.ط: روشنفكر سلاح قويتري در دست دارد و آن فرهنگ است.
محسن مخملباف : اصلا هنوز مرز ميان پارتيزان با روشنفكر در ايران مشخص نشده است. به هر جهت
با اين كه از پانزده سالگي، چريك بودهام، سال هاست به اين نتيجه رسيدهام كه مشكلات فرهنگي ما
عميقتر از مشكلات سياسي است و حتي ريشه مشكلات سياسي را در مشكلات فرهنگي ميبينم: در
قوانين نانوشته اما جاري!
هـ . گ : حق با توست. در سال هاي اخير، مجموعهاي از تحولات سياسي در جهان پديد آمده كه اصلا در
تاريخ سابقه ندارد، اما اغلب اين تحولات از راه هاي غير نظامي حاصل شده است.
محسن مخملباف : درست است. شما نميتوانيد يك شبه تغييرات بنيادي ايجاد كنيد. تغييرات محصول
تحولات تدريجي هستند. هر جا قدرت ها بيشتر نقش بازي ميكنند، جايي است كه فرهنگ ها حضور
كمتري دارند. چون روشنفكران آن جامعه، نقش شان را درست انجام نميدهند.
ا.ط: برگرديم به بحث سينما.
هـ . گ : اين جوري بر ميگرديم كه من فكر ميكنم جوان هايي كه در باغ فردوس جمع شدند، بيشتر به
خاطر مخملباف آمدند تا سينما. من فكر نميكنم اگر فيلمساز ديگري غير از تو آگهي ميداد، چنين جمعيت
انبوهي هجوم ميآورند. يا حتي اين جور آدم ها نميآمدند. اين ها يك نسل هيجان زده هستند كه
ميخواهند به كمك تو، به جايي برسند.
ا.ط: و تازه يكي از اتهام هاي تو اين است كه گروهي معتقدند آن ها را ابتدا هيجان زده كردهاي و بعد با
چرخش هاي پي در پي، گيجشان كردهاي.
محسن مخملباف : اين چرخش را كه اصلا قبول ندارم. اگر در فرم كارهاي من تفاوت هايي ديده
ميشود، يا تكاملي ديده مي شود، اين ويژگي سبكي است كه كاملا به موضوع انتخاب شده مربوط است.
يعني حرفي كه ميخواهم بزنم، قالبش را هم تحميل ميكند. اما درمورد برخورد يا موضعگيري من در قبال
مسائل اجتماعي و فرهنگي، اول فراموش نكنيم كه من هم مثل هر انساني، در سنين خودم زندگي ميكنم
و طبعاً حالا نسبت به ده سال پيش، ده سال بزرگتر شدهام و وقتي سن بالا برود، آدم مسائل را پختهتر
ميبيند. معنايش البته اين نيست كه هيجان هاي جواني بد است، بلكه هر سني اقتضاهاي خودش را دارد،
آن چه در من تغيير نكرده، اين است كه هميشه خواهان اجراي عدالت بودهام و خواهم بود. وقتي در
فيلمنامة مدرسة رجايي عليه سرمايهدارها موضع گرفتم، مورد ايراد واقع شدم، حالا ميبينيم كه همان
سرمايهدارها، با سوء استفاده از شرايط اقتصادي، چه بلاهايي سر مردم آوردهاند. آن وقت ها متهم شدم كه
چپ هستم و دين ندارم. اما حالا خود دولت از دست سرمايهدارها، عاصي شده است. يا مثلا اين كه هميشه
نسبت به جريانهاي سياسي، موضع نقادي داشتهام، و همچنان اين موضع را حفظ كردهام. و همچنان
ماركسيسم را تلاش عبث و جاهلانهاي ميدانم كه وقت يك قرن بخشي از بشريت را به هدر داد. اما خود
ماركس را آدم صادق، بزرگ و دلسوز بشر ميدانم كه تلاشش بيش از آن كه كارگران جهان را نجات دهد،
سرمايهداري را از خطر سقوط حتمي نجات داد. در مجموع ممكن است حالا استدلال هايم قويتر شده
باشد ولي موضع همان است كه بوده. اما اعتراف ميكنم كه يك چيز اساسي در من تغيير كرده است، اين
كه من از مطلقگرايي دست برداشتهام و باور كردهام كه همة حقايق پيش من نيست. اما علي الظاهر آمده
است پيش شما! يا پيش آنها!
ا.ط: خيلي از آن چند هزار نفري كه آمدند باغ فردوس، به اين خاطر نبود كه در فيلم بازي كنند. ته
ذهنشان، دنبال چيزي ميگردند كه بخشي از آن را در وجود تو ديدهاند.
محسن مخملباف: شايد اصليترينش اين است كه ديدهاند من در فيلم هايم، به سرنوشتشان توجه
كردهام، اما در عين حال فراموش نكنيم كه تب سينما در ايران بالاست و ميل به نقش داشتن در وجود
خيليهاست؛ كه ميل مثبتي هم هست. آن ها دنبال نقش زندگي شان مي گردند.
هـ . گ : به نظرم داري مسائل را ساده ميگيري. فكر ميكنم آن هايي كه آمده بودند آن جا، تمايلات
دروني شديدتري داشتهاند.
اين كه ميگويي اگر فيلمساز ديگري بود، اين همه آدم نميآمد يا لااقل اين جور آدمها نميآمدند، بستگي
دارد به نوع و حرف فيلم هاي هر فيلمسازي.
هـ . گ : خب فيلم سلام سينما براي اين جوان ها، چه حرفي دارد؟
محسن مخملباف: اتفاقا اين فيلم پاسخ درستي است به تمايلات آن ها. اينكه براي رسيدن به هدف،
فقط هيجان كافي نيست. از طرفي، فيلم حرف ديگري هم دارد؛ اين كه اگر به جايي رسيديد، راه ديگران را
نبنديد. تنها كساني كه در اين آزمون برندة واقعي هستند، دو تا دختر هستند كه حاضر نيستند به خاطر اين
كه نقشي در فيلم داشته باشند، گريه كنند. اين ها سمبل نسلي هستند كه نيازمند شادي، خنده و اميد است.
ولي همين آدم ها وقتي قدرت را به دست ميگيرند، چون متاثر از فرهنگي هستند كه درها را ميبندد،
درست مثل من مثاليِ (كارگردان فيلم) عمل ميكنند. يعني همان بازي قلعه شاه مال منه را.
ا.ط: يكي از دلايلي كه باعث سوء تعبيرهايي شده اين است كه زواياي ديد را از هم تفكيك نكردهاي.
يعني مخملباف پشت ميز و پشت دوربين، يك زاوية ديد دارند. البته متوجه هستم كه بخشي از اين قضيه به
خاطر رعايت وحدت مكان بوده است.
محسن مخملباف: اگر مكان عوض ميشد، معنايش اين بود كه موقعيت عوض شده است. بحث سر اين
است كه موقعيت ثابت است، اما جاي آدم ها عوض ميشود. آدمي اين طرف ميز، عاشق بيقرار است، به
محض اينكه ميآيد آن طرف ميز، لحنش عوض ميشود. و مي شود يك فاشيست.
آيا به نظر تو سينما گريه كردن و خنديدن است كه تست گريه و خنده گرفتي؟
محسن مخملباف: مگر جز اين است كه در سينما فيلمنامة نوشته شدهاي را ميدهند دست بازيگر كه
بايد يك جايش گريه كند و يك جايش خنده؟ و تازه ميدانيد كه حتي در انسانيترين فيلم ها هم براي اين
كه از بازيگر گريه بگيرند، هزار جور بلا سرش ميآورند. من به جاي آن بلاهاي معمول، فقط درخواست
گريه كردهام. اگر اين بازيگران "آنتوني كوئين" و "داستين هافمن" هم بودند و كارگردان هم مثلاً
"فليني" بود، آيا مگر جز اين بود كه فليني به بازيگرش ميگفت: هي داستين! حالا وقت گريه كردن است
و وقت كمي هم داريم، و طبيعتا داستين هافمن نميگفت: فدريكو حق با توست اما صبر كن مادرم بميرد تا
بعد من جلوي دوربين گريه كنم. اگر اين بيرحمي است، پس سينما بيرحم است.
ا.ط: در موضوع هايي كه به سينما مربوط نميشود، اين قضيه پذيرفته شده است، چون بنا به داستان
ميدانيم كه بازيگر بايد در اينجا يا آنجا گريه كند. اما اينجا موضوع سينماست،يا به تعبيري عشق است.
محسن مخملباف: منظورت اين است كه اگر جاي من يك بازيگر مينشست و آدم ها را وادار به گريه
ميكرد، مشكلي نبود؟ ميپذيرم، ولي كدام بازيگر ميتوانست در لحظه، آن چيزي را كه من ميخواستم، از
آدم ها بكشد بيرون؟ مساله اين است كه ذهن همة ما به نوعي از سينما عادت كرده و پذيراي فرم هاي تازه
نيستيم. من فكر نميكنم سينما فقط يك تعريف داشته باشد. بلكه معتقدم سينما مثل بياباني است كه
عدهاي در آن حركت ميكنند؛ جادهاي كه از جاي پاي اين عده در آن بيابان ايجاد ميشود، راه سينماست.
راحتتر بگويم، سينما را رهروانش ميسازند، نه قالب هاي از پيش تعيين شده. هر فيلمي كه ساخته
ميشود، ابعادي از آن جاده را ترسيم ميكند. بنابراين آن هايي كه مخالف فرم هاي تازه هستند، بهتر است
بروند فيلم هاي قديمي را ببينند. نكتهاي كه اتفاقاً برخي منتقدان داخلي و خارجي خوب متوجه آن شدند،
اين است كه اين فيلم نوع تازهاي از كار مستند است. چون ما دو نوع مستند بيشتر نداريم. يكي همان شيوة
قديمي است، يعني تصاوير واقعي مثلا از يك كارگاه سفال كه گفتار متن روي آن ميآيد. يكي هم مستند
بازسازي شده كه معمولاً، واقعهاي، با همان عناصر اصلي بازسازي ميشود. سلام سينما هيچ يك از اين دو
جور نيست، چون هيچ چيز از قبل مشخص نبوده و در عين حال داستاني هم وجود دارد. يعني همه چيز در
لحظه و جلوي دوربين اتفاق ميافتد. هيچ تكراري در برداشت ها نداريم. طبيعي است كه اين شكل تازه،
عدهاي را گيج كند. خب اكران اولش مال آن ها كه گيج نميشوند. اكران دوم مال آن ها كه گيج ميشوند
و اول بايد فيلم را بفهمند و يا بشنوند و بعد ببينند!
ا.ط: اتفاقا هر سه تعريف كه درباره فيلم مستند ارائه دادي، در اين فيلم هست. قسمت اول مثل مستندهاي
دوران انقلاب است و حتي دكوپاژ هم به شدت يادآور اين نوع فيلم است؛ يعني مستند خبري. جاهايي هم
مستند بازسازي شده است.
محسن مخملباف: مثلا؟
ا.ط: همين انتخاب هايي كه كردهاي. يعني از بين يك جمعيت انبوه، پس از تست زدن، عدة معدودي را
براي بازي جلوي دوربين انتخاب كردهاي. به عنوان نمونه صحنهاي كه عدهاي جوان جلوي ميز ايستادهاند،
يكي كرد است، يكي لر است، ديگري ارمني است و خلاصه از هر قوم و تيره و طايفهاي نمايندهاي آن جا
حضور دارد.
محسن مخملباف: اين ها همه اتفاقي آمدهاند. هيچ طرح قبلي در كار نبوده است. ميتوانيد از خودشان
بپرسيد.
ا.ط: يعني از قبل چيده نشدهاند؟ يا ميزانسن راتو تعيين نكردهاي؟
محسن مخملباف: خب، چرا. ولي به صورت كولاژ كه البته اين در نسخة سه ساعته بيشتر مشهود است.
يعني كسي كه ميتواند آواز بخواند با ديگري كه پانتوميم بازي ميكند، در كنار هم قرار گرفتهاند و اين
تركيب متناقض به دست آمده است. اينجا نقش تدوين را فراموش نكنيم. مستند بازسازي شده، يعني اين
كه مثلا آن دو تا دختر از قبل بدانند كه جلوي دوربين چه بايد بگويند، يعني تمرين كرده باشند. وقتي به آن
ها ميگويم برويد بيرون، واقعا آن ها داشتند ميرفتند. تنها صحنههاي بازسازي شده، چند تا اينسرت از
ضبط صوت و دوربين و عوامل پشت صحنه است.
ا.ط: اجازه بده وارد بحث شيرين رئاليسم و تفاوتهايش با ناتوراليسم بشويم.
محسن مخملباف: (با اشاره به دختر كوچكش حنا، كه در كنارش نشسته) ببين اين دختر من، بدون اين
كه فرق بين رئاليسم و ناتوراليسم را بداند، دارد زندگي ميكند! و از فيلم ها لذت ميبرد. پس از دانستن اين
حرف ها فيلم ديدن كوفتش ميشود. پس رها كنيم اين بحث تكراري رئاليسم را.
ا.ط: ولي اگر قرار باشد فيلم بسازد، بايد اين ها را هم بداند. البته انتخاب سبك كه ناخودآگاه است، ولي
وقتي داريم فيلم را نقادانه نگاه ميكنيم. بايد به ويژگي هاي سبكياش هم اشاره كنيم. مثلا در اين فيلم، تو
آدم ها را گلچين ميكني و در مقابل دوربين قرار ميدهي تا در لحظه از آن ها واكنش بگيري. اين يعني
واقعيت يا همان رئاليسم. اما نوع انتخابات طوري است كه ديدگاه ناتوراليستيات بر ديگر جنبهها غلبه
ميكند. اين ويژگي را در كارهاي قبليات هم ميتوان ديد. به ويژه در بايسيكل ران و عروسي خوبان.
محسن مخملباف: دو تا بحث است. يك جا از فرم حرف ميزنيم و ميگوييم فرم رئاليستي، اما گاهي
منظورمان ماهيت رئاليستي يا ناتوراليستي مضمون فيلم است.
ا.ط: كه خيلي هم از هم جدا نيستند.
محسن مخملباف: من اصولاً باور ندارم كه تعابير كلاسيك از سبك بايد هميشه جاري و ساري باشند،
چون واقعيت يك منشور است. از هر طرف كه نگاه كني، شكل عوض ميكند. پس بر چسب واقعگرايي
اصولاً به هيچ اثري نميخورد. اين تقسيم بندي ها براي اين است كه ما راحتتر حرف بزنيم. آثار هنري،
كلمه به كلمه و عكس به عكس،تغيير ميكنند. بنابراين از خير اين بحث بگذر. چون راه به جايي نخواهيم
برد و مجبوريم حرف هاي تكراري بزنيم. اما اگر ميخواهي به خودم انگي بزنم ميزنم: من مطلقگراي
مدعي واقعگرايي نيستم. من نسبيگرايي هستم كه ميكوشم هر زاويهاي را كه به تصوير ميكشم لحن باور
كردني و به قول تو واقعگرا و به قول خودم واقع نما داشته باشد. اين بحث را پيش از اين در نقد فيلم
كلوزآپ كردهام.
ا.ط: خب برگرديم به ساختار فيلم و اين كه گفتي نوع تازهاي از مستند است و...
محسن مخملباف: اين يك تلاش مستند گونه است براي ساختن يك فيلم داستاني، كه دست كم من
سابقهاي در اين زمينه سراغ ندارم. نه مستند است و نه داستاني، و تركيبي از اين دو هم نيست. مستندي
است كه در لحظه سمت و سوي داستاني پيدا كرده است.
ا.ط: از كجاي فيلم بيشتر خوشت ميآيد؟
محسن مخملباف: در فيلم،صحنهاي است كه دخترك جوان، مريم كيهان، در مقابل سوال من ناگهان
شرمي به صورتش ميدود كه پنج ثانيه بيشتر طول نميكشد. براي من شرم مريم كيهان اهميت لبخند
ژوكوند را دارد. اين شرمي واقعي است كه بسيار متعالي است و وجوه انساني وجود اين دختر را نشان
ميدهد. زماني داستاني مينوشتم، و طبق تعاريف كلاسيك داستان نويسي كه ميگويد شخصيت نبايد
تناقض داشته باشد، عمل ميكردم. يعني اگر آدمي خوب است، پس نبايد خسيس باشد. در حالي كه روان
شناسي خلاف اين را ثابت كرده است. آن مرد را به ياد بياوريد كه مقابل ميز ايستاده و ميخواهد نقش
منفي بازي كند و در جواب سوال من كه چرا چنين ميلي داري، جواب ميدهد اين ميل كارگردان هاست،
چون فكر ميكنند نقش منفي با چهره من تناسب دارد. ولي وقتي كه انتخاب نقش را به عهده خودش
ميگذارم، او همچنان ميخواهد نقش منفي بازي كند. يعني اين نوع نقش را دوست دارد. و به من هم نقش
منفي م |
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|
|
|