Persian

 
 

نقد:
فيگارو، فرانسه
19 مه 1998
نويسنده: امانوئل فروا

سيب

يك روسري الوان، گيسوان مشكي‏اش را پنهان مي دارد. مانتوي گشادي اندام نازكش را در بر دارد. سميرا مخملباف ايراني است. نيرويي خارق‏العاده در چشمان سرزنده، كنجكاو و هميشه هوشيارش به نگاهش هيجان مي‏بخشد. اين دختر با چشمان سياه و سوزان 18 سال دارد. او جوان‏ترين فيلمسازي است كه براي شركت در بخش رسمي جشنواره به كن دعوت شده است تا اولين فيلم بلند خود را به نام "سيب" به نمايش ‏گذارد؛ يك اثر عالي در سبك و سنت فيلم‏هاي ايراني كه گزارش و قصه را زيركانه با هم درمي‏آميزند. سميرا بااستعداد است. تعجبي نيست، پدرش محسن مخملباف است و "سيب" نتيجه همكاري اين پدر و دختر. پدر نويسنده فيلمنامه و تدوين‏گر فيلم بوده است.
"سيب" كه از واقعه‏اي حقيقي الهام گرفته شده توسط شخصيت‏هاي اصلي داستان بازي شده است. در تهران پيرمردي فقير و ترك‏تبار دو دخترش را از بدو تولد زنداني نگه داشته است. همسايگان او را لو مي‏دهند و پيرمرد و همسر نابينايش همراه با دو دختر دوقلوي 11 ساله‏شان به سازمان بهزيستي برده مي‏شوند. پدر در جواب خانم مددكار اجتماعي مي‏گويد: "دخترهايم مثل گل هستند. نبايد آن‏ها را زير نور آفتاب بگذارم، چون پژمرده مي‏شوند ..."
سميرا مي‏گويد: "شبي در تلويزيون گزارشي راجع به اين ماجرا ديدم و خيلي تحت تاثير قرار گرفتم. خواستم پدر اين خانواده را از نزديك ببينم. روز بعد با پدر و دو دخترش در سازمان بهزيستي ملاقات كردم. پدر دخترها فهميد كه نظرم نكوهش او نيست بلكه مي‏خواهم كار او را درك كنم. پس به من اطمينان پيدا كرد و اجازه داد از آن‏ها فيلمبرداري كنيم. به او قول دادم پس از اتمام فيلمبرداري خانه‏شان را از نو برايشان بسازيم و به آن‏ها كمك مالي كنيم ..."
دوربين، اين خانواده را از سازمان بهزيستي به خانه‏شان كه در واقع يك زندان است، دنبال مي‏كند. مقابل در و پنجره ميله‏هاي آهني كشيده شده است. پدر درب خانه را به روي زن و فرزند قفل مي‏كند. اما خانه حياط كوچولوي قشنگي دارد ... و لحظات پراحساسي در اين حياط با اشياء كاملا معمولي كه هر يك نمادي و استعاره‏اي هستند، پيش مي‏آيد. يك دست و سپس بازويي از پشت ميله‏ها بيرون مي‏آيد. دست و بازوي كودكي نوجوان است كه با زحمت مي‏كوشد به گلداني در حياط آب بدهد. قدرت فيلم "سيب" از كجا سرچشمه مي‏گيرد؟ از آن جا كه حكمي صادر نمي‏شود، از آن جا كه مرز خوب و بد و سياه و سفيد نامشخص باقي مي‏ماند، از آن جايي كه تصاوير فيلم بسيار انساني است. سميرا مي‏گويد: "در اين واقعه هيچ كس گناهكار نيست. در شرايطي متفاوت، پدر متفاوت عمل مي‏كرد اما او در فرهنگي خاص بزرگ شده بوده است". چه عاملي باعث شد كه پيرمرد چنين رفتار كند؟ "زنش نابينا است و نمي‏تواند مواظب دخترها باشد. پدر بايد از خانه بيرون برود و كار كند. در عين حال نگران بچه‏هاست. مي‏خواهد از آن‏ها حمايت كند. مي‏ترسد اگر از خانه بيرون بروند مورد تهاجم پسرها قرار بگيرند. ديوار خانه‏شان قابل اطمينان نيست. بارها پسربچه‏ها براي آوردن توپ فوتبالشان از ديوار خانه شان بالا آمده اند و به داخل حياط پريده اند". يك عشق شديد كه اسارت‏آفرين است و انزوا را در پي دارد. بچه‏هايي نيمه‏وحشي (نه چندان انسان، اجتماعي نشده) كه همواره از جامعه به دور بوده‏اند…. سميرا اضافه مي‏كند: "وقتي بچه‏ها را ديدم، عميقا غصه‏دار شدم. آن‏ها هرگز بيرون خانه‏شان نرفته بودند. نمي‏توانستند حرف بزنند. و در آغاز فيلمبرداري نگاه خيلي غريبي به ما مي‏كردند. آن‏ها مي‏ترسيدند". همزمان بودن فيلمبرداري با رويدادهايي كه جريان داشت داستان را عوض نكرد و يا واكنش شخصيت‏هاي حقيقي را تغيير نداد؟ كارگردان جوان در پاسخ مي‏گويد: "چرا، البته من منتهاي كوششم را كردم كه آن‏ها دوربين را فراموش كنند و ناديده بگيرند. ما نمي‏خواستيم واقعيت را بازسازي كنيم، بلكه مي‏خواستيم حقيقت لحظه ها را ثبت كنيم. فيلمنامه را شب‏ها با پدرم مي‏نوشتيم. ياداشت برمي‏داشتيم اما هرگز در گفت‏وشنودها دخالت نمي‏كردم و يك خط كلي را دبنال مي‏كردم“. براي سميرا كه طي سه سال هنر هفتم را در مدرسه خصوصي پدر آموخته است، سينما آينه جامعه است. البته اين امكان هست كه جامعه نخواهد خود را در آينه منعكس ببيند. اما با پافشاري مستمر شايد بتوان اندكي جهان روبروي آينه را تغييرداد.…"