|
|
|
|
|
|
گفتگو:
هفته نامه سينما جهان
1380
س: در فيلمت از مشكل زن بودن گفتهاي، هيچ وقت فكر كرده اي كه ايكاش مرد بودي؟
مرضيه مشكيني: ماهيها وقتي كه توي رودخانة زندگي خودشون شنا ميكنند، از اين كه ماهياند، ناراضي
نيستند. اما وقتي به چنگال گربهاي گشنه از آب بيرون كشيده ميشن، از اين كه ماهي به دنيا اومدن، احساس
نارضايتي ميكنند. حتي خود گربهها هم وقتي سگ ها به دنبالشون ميگذارند، آرزو ميكنند كه اي كاش گربه
نبودند و پرندههاي كوچك، وقتي عقابي وحشي در آسمون اون ها رو شكار ميكنه، شايد آرزو ميكنند كه اي
كاش ماهي بودند. اما در شرايط طبيعي، نه هيچ ماهياي، آرزوي پرنده شدن داره، نه هيچ پرندهاي، آرزوي ماهي
شدن. من خيلي ديدم كه در اطرافم زن هايي كه دچار مشكل شدن، آرزوي مرد بودن كردند اما هيچ وقت نديدم
كه مردهايي كه در زندگي دچار مصيبت ميشن، آرزوي زن بودن كرده باشند. همين يك دليل كافي است كه
بگيم زن بودن در كره زمين، موقعيت دشوارتريه. من البته نميگم كه مردها در زندگي دچار سختيهاي بزرگ
نميشن، اما در چنين مواقعي فقط ديدم كه اون ها آرزوي مرگ ميكنن و نه آرزوي زن بودن.
من زنم. دركم از جهان زنونه است. اما وقتي حيات اجتماعي من طبيعي نيست، وقتي روابط و قوانين حاكم بر
جهان مردونه است، من هم مثل اون ماهي يا اون پرنده بارها آرزو كردم كه زن نباشم. اما لحظهاي بعد به اين
فكر كردم كه آيا معني اون آرزو اينه كه مثلا ايكاش مرد باشم؟ و ديدم نميدونم كه وقتي زن نباشم، دلم
ميخواد مرد باشم، يا اصلا نباشم. اما چون بودن يك زن، هميشه معادل زن بودن اون بوده، تصور كردم شايد
زن نبودن يك زن هم، معادل اصلا نبودن اونه. البته يكي دو روز بعدش به اين نتيجه رسيدم كه به جاي آرزوي
تغيير ماهيت زنانه، بايستي آرزوي تغيير موقعيت زنانه خودم و زنان ديگر را بكنم.
- روياي زن هاي فيلم تو چيه؟ اون ها به دنبال چه چيزي هستند؟
-روياي زن هاي فيلم "روزي كه زن شدم" اين نيست كه اي كاش زن نبودند، روياشون اينه كه پيش از اون
كه به عنوان يك زن به اونا نگاه بشه، به عنوان يك انسان، يك آدم و يك بشر نگاه كرده بشن. مثلا وقتي كه
بچه هستند، مثل پسرها به اونا به عنوان يك بچه نگاه بشه، نه به عنوان يك دختري كه قراره به زودي زن
بشه. در كودكي دختربچهها از بازي توي كوچه محروم ميشن، چرا كه بايستي نقش زن، يعني يك آدم عاقل و
بالغ رو بازي كنن. توي جووني از حضور اجتماعي اونا جلوگيري ميشه، چون كه مردها، شوهراشون، بابت حضور
اجتماعي اونا مذمت ميشن. چون كه سنت ها احترام و سهم تاريخي شونو از اونا ميخوان.
چون كه اگه يه زن روستايي بخواد شهريتر رفتار كنه، روح قبيلهاش آزرده ميشه. چون كه اگه يه زن شهري
بخواد در يك محله پرت و دور افتاده، دوچرخه سواري بكنه، ممكنه باد بوي زن بودن اونو به خيابوناي شهر ببره
و شهر بيمار رو تحريك كنه. پس زن بايد بچگياش قرباني زن بودن بعدياش بشه. جوونياش و وجه اجتماعي
ـ انسانياش، بايد قربوني وجه عاطفي و لطيفش بشه. و بايد بسوزه و بسازه تا پير بشه اون وقت از اين همه رنج
رها بشه. اينه كه تازگي و طراوت و زيبايي براي زن به زندان تبديل مي شه و زن قرباني زن بودن خودش
ميشه. و وقتي خبردار ميشه كه پير شده و ديگه وجه سكسياش از اهميت افتاده و حالا ميتوونه به عنوان
يك انسان و يك موجود اجتماعي، توي خيابون مثلا راه بره. اما ديگه دير شده و از اون انرژي كودكي و
جوونياش خبري نيست و كمكم خودش هم گوشه خلوت خونهشو به هر جايي ترجيح ميده و ميشه مثل
پيرزن هاي فاميل ما، كه جارو به دست، از صبح تا شب به زمين مثل مرغ توك ميزنن و دونههاي آشغال توي
اتاق رو ور ميچينن و غر ميزنن كه چرا اين اتاقها هيچ وقت تميز نميشن.
- موضوع فيلم روزي كه زن شدم، دشواريهاي موقعيت زن بودن در جامعه ايرانه. دليل استقبال جشنوارهها يا
تماشاچيان كشورهاي ديگه چيه؟ آيا اين نوع مشكلات براي كشورهاي ديگه هم مطرحه؟
- در يك جايي خوندم، در بعضي از قبايل آفريقايي، وقتي يه دختري به سن ده سالگي ميرسه ديگه حق نداره
پدرش رو كه به سفر ميره حتي براي خداحافظي بغل كنه. توي يونان، يه زن يوناني به من گفت: اين فيلم
ايراني نيست، يونانيه و اين مشكل، مشكل ما هم هست. توي كشور كره به اين فيلم به خاطر مطرح كردن
مشكلات زن آسيايي، جايزه دادند. در بيانية هيئت داوران شيكاگو از مطرح كردن مشكلات زن شرقي نام بردن.
من فكر ميكنم هنوز در كره زمين زن ها از موقعيت برابري نسبت به مردها برخوردار نيستند و اين به شرق تنها
هم مربوط نميشه. مشكل زن بودن مشكل كره زمينه. منتهي در بعضي كشورها اين مشكل، مشكلتره. به قول
"محسن" ببينيد چند تا رئيس جمهور زن توي دنيا وجود داره، از اين ميشه نتيجه گرفت كه بالاترين مديريت
هاي كره زمين، مردونه است. ببينيد چند تا از نمايندگان مجلس در هر كشوري زن هستن. در همه مجالس دنيا
زن ها در اقليت هستن، در حالي كه نيمي از جمعيت كره زمين رو زن ها تشكيل ميدن. معنياش اينه كه
قوانين بيشتر كشورها توسط مردها نوشته ميشه، پس بيشتر مردونه است. ببينين چند در صد از كارگردان هاي
سينما در كره زمين زن هستن. تعداد زن هاي كارگردان كره زمين، كمتر از ده درصد مردهاي كارگردان در كره
زمينه. توي همين ايران خودمون، در مقابل پونصد كارگردان مرد، فقط حدود ده تا زن كارگردان داريم. يعني اين
كه ساخت تصوير و آموزش با تصوير در كره زمين توسط مردهاست و نه زنها. همين موضوع راجع به علوم
پزشكي و چيزهاي ديگه هم هست. به قولي تاريخ بشر، تاريخ مردهاست. پس توي چنين دنيايي و توي چنين
وضعي هر كي از مشكل زن بودن حرف بزنه، از مشكل نيمي از كره زمين حرف زده.
- در قصه اول ـ حواـ دختري هست كه به سن نه سالگي ميرسه و مادربزرگش از او ميخواد كه آداب زن
شدن را رعايت كنه. اما مادر آن دختر برخورد عاطفيتري داره و سعي ميكنه براي دخترش، پيش مادربزرگ
وساطت كنه و براي يك ساعت باقي مانده كودكي حوا، مرخصي كودكانه بگيره و موفق هم ميشه. مادربزرگ
رضايت ميده كه از ساعت يازده تا ساعت دوازده كه همان يك ساعت باقي مانده به لحظه تولد اونه، حوا بتوونه
به كوچه بره و با دوستان كودكياش خداحافظي كنه، به شرط اون كه سر ساعت دوازده به خانه برگرده. حوا
موافقت ميكنه، اما مادربزرگ باز هم دلش رضايت نميده و چوب خشكي را به دست حوا ميده كه لحظه به
لحظه آن را زير نور خورشيد بگيره، تا اگر سايه نداشت، حوا بفهمه كه ظهر شده و بايستي به خانه برگرده. اين
چوب كه يك قطعهاي از درخت خشكيده است، به صورت سمبلي ساده و بدوي از برخورد سنتي مادربزرگ است
با نوهاش و با نسل بعدي خودش. اما در نقطه مقابل، براي حوا سمبلي از مدرنيسم وجود نداره، جز كودكي و
تازگي خودش، در مقابله كهنگي و فرسودگي مادربزرگ و خشكي و عدم انعطاف چوب خشك، به خوبي بيانگر
برخورد بيانعطاف مادر بزرگ و ديدگاه اونه. اين درست. اما حوا و مادربزرگ، در يك نگاه همون طور كه
ميتوونن بيانگر كهنه و نو يا گذشته و آينده باشن، از يك بار عاطفي هم برخوردارن. به هر جهت پير زن
مادربزرگ حواست. پس حوا را دوست داره و وقتي حوا را نصيحت ميكنه، ميتوونه نصيحتش صادقانه باشه و
چيزي از مهر مادري، يا مادر بزرگانه را در خود داشته باشه و اين وجه از مادر بزرگ، حتي مورد نياز حواست.
- اين كه بگيم مادربزرگ، چون بالاخره مادره و مهر مادري داره، پس رفتارش صادقانه است، چه دردي رو از
حال و آينده حوا دوا ميكنه؟ دوستي مادربزرگ در اين مورد مثل دوستي خاله خرسه است كه ما توي كتابها
ميخونديم. خرسي از سر دوستي سنگ بزرگي رو توي سر كسي كه خوابه ميزنه، تا مگس مزاحم رو از صورت
اون بپرونه. صداقت، انگيزه مادربزرگ رو توضيح ميده، نه نتيجه كارش رو براي حوا. حواي بدبخت، اتفاقا
زنداني مهرباني و صداقت مادربزرگش ميشه. همون جوري كه در قصه دوم ـ آهو ـ زن جوون، زنداني عشق
شوهرش ميشه، يا قرباني تعصب خانوادهاش. زندان هايي كه در سرنوشت زن، بخصوص زن شرقي، رديف
شدن از همون بدو تولدش با مهربوني صف كشيدن.
- در فيلم اشارهاي وجود داره در مورد لحظه دقيق و مكانيكي بلوغ؟
- وقتي من بچه بودم، عيد كه ميشد توي خونه ما، موقع سال تحويل يه سيبي رو ميانداختند توي يه كاسه
آب و مادربزرگم ميگفت: وقتي سال تحويل بشه اين سيب تكون ميخوره. چون كه گاوي كه زمين روي
شاخشه، خسته ميشه و زمين رو از روي اين شاخه خودش ور ميداره مياندازه روي اون شاخش. پس موقع
سال تحويل، اگه سيب رو بندازي توي كاسه آب، چون زمين روي شاخ گاو جا به جا ميشه، سيب هم توي آب
تكون ميخوره. من و خواهر و برادرام هم مينشستيم نگاه ميكرديم كه توپ سال تحويل كه در رفت، تكون
خوردن سيب رو توي كاسه آب ببينيم. توپ سال تحويل در ميرفت و سيب توي كاسه آب تكون نميخورد. ما
از مادربزرگمون ميپرسيديم: پس چرا سيب توي كاسة آب تكون نميخوره؟ ميگفت: مادر جون چشم بصيرت
لازمه تا ببيني. ايشاءالله سال ديگه كه بزرگ شدين و يه خرده با حياتر شدين، خودتون ميبينين. و ما سال بعد،
موقع سال تحويل دور كاسه آب جمع ميشديم و باز آب از آب تكون نميخورد. همون مادربزرگ، روزي كه من
نه سالم شد، منو نشوند جلوي ساعت قديمي خونه مون و نصيحتم كرد كه تو امروز يه كسي ديگه اي ميشي و
من نشستم تا ساعت و دقيقه و ثانيه تولدم سررسيد، اما باز همون بچهاي كه بودم، مونده بودم و فقط مادربزرگم
از اون به بعد منو كه سرگرم بازي با بچههاي هم سن و سال خودم بودم، بيشتر دعوا ميكرد و هي ميگفت:
مرضيه نرو تو كوچه، مرضيه نرو تو حياط. مرضيه نرو پشت پنجره. مرضيه سال تحويله، توي كاسه آبو نگاه كن
سيب ميخواد تكون بخوره. خدا بيامرزه مادر بزرگ همه رو. نيوتن با افتادن سيب از درخت، جاذبه زمين رو
كشف كرد، مادربزرگ منم با گذاشتن سيب توي كاسه آب، دنبال كشف سال تحويل بود و با نگاه كردن به
ساعت، دنبال لحظة بلوغ نوههاش.
- چرا فيلم بدون سر در معمولي، مثلا با نقاشي يا عكس هنرپيشهها اكران شده؟
- سر دري كه به ارشاد ارائه شده بود، همين تصوير زنان با حجابي است كه دوچرخهسواري ميكنند و در
روزنامهها هم چاپ ميشه. اما ارشاد مجوز آن را براي سردر و آگهي خيابوني نداد و چون براي اكران زماني
باقي نبود، سردر سينما و تبليغات خياباني روي پارچه سياه با خط ساده انجام شد.
- روي سر در و در تبليغات خياباني، جملهاي وجود داره، كه اگر براي تفنن به سينما ميرويد، تماشاي اين فيلم
را به شما توصيه نميكنيم.
- متأسفانه سينماهاي مناسبي به اين فيلم داده نشد و اين احساس وجود داشت كه تماشاچي عام كه معمولا به
قصد تفنن به سينما ميره، ممكنه از اين كه فيلم اون جوري نميبينه احساس گول خوردگي بكنه و يا بالعكس
تماشاچي خاصي كه به دنبال چيز بيشتري از تماشاي فيلم براي تفننه به دليل مكان اكران، (ميدان انقلاب) اين
فيلم را نشناسه. به هر جهت در تبليغات بايد معلوم كرد كه فيلم به درد چه نوع مخاطبي ميخوره.
- مخاطب اين فيلم كيه؟
- به نظر من بيان فيلم ساده است و از اين نظر براي هر سني قابل فهمه. حتي براي بچهها و به ويژه دختر
بچهها. اما اگر چه زن ها از اين فيلم بيشتر خوششون مي آد ولي مردهاي منصف هم ميتوونن با ديدن فيلم به
موقعيت دشوار زن بودن فكر كنن. اما اگر بخوام دقيقتر بگم، با آن كه اين فيلم، فيلم گرميه و چندان هم از
تماشاچي عام دور نيست، اما مخاطب اصليش، سينما دوست فهيمي است كه براي اوقات فراغتش ارزش
بيشتري از تفنن قائله.
- غير از كارهاي همسرت (محسن مخملباف ) به كارهاي كدام فيلمساز ايراني علاقهداري؟
- بخشي از سينماي امروز ايران در دنيا يك موجي رو ايجاد كرده و من خودم رو به اين موج نو نزديكتر
ميدونم. اما اگر بخوام مثال بزنم از نظر من فيلم "خانه سياه است" ساخته "فروغ فرخزاد" بهترين فيلمي است
كه در ايران ساخته شده و اخيرا هم در جشنوارهاي در ژاپن فيلم هاي "يك اتفاق ساده" و"طبيعت بيجان" را
روي پرده ديدم و از سلامت و عمق اين دو فيلم لذت بردم. فكر كنم. سهراب شهيد ثالث و فروغ فرخزاد به
نوعي بنيانگذار اصلي همين موجي هستند كه امروز به نام موج نوي سينماي ايران مشهوره.
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|
|
|