Persian

 
 

نقد:
روزنامه اومانيته، فرانسه 13 و14 مه 2000 نويسنده: ميشل لوويو

پديده مخملباف سينماگر زن ايراني، سميرا مخملباف در 20 سالگي خود را جوان ترين كارگردان زن، در تاريخ جشنواره و در بخش مسابقه مي يابد. اين بار با تخته سياه به كن آمده است و اين مي توانست مانند يك افسانه شرقي شروع شود:
يكي بود يكي نبود. مردي با تمام وجودش سينما را دوست داشت و از چنان استعدادي برخوردار بود كه به نام آور ترين كارگردان كشورش تبديل شد. و عباس كيارستمي زيبا ترين اثرش، كلوزآپ را، بر اساس پيامدهاي محبوبيت او ساخت. اين شخص محسن مخملباف نام دارد. از سال 1995هر ساله فيلم هاي او را جشنواره هاي غربي از كن تا ونيز به نمايش مي گذارند.
اكنون عشق سينما به همه خانواده مخملباف سرايت كرده است. دو سال پيش سيب، براي بخش نوعي نگاه برگزيده شد. فيلمي حرفه اي، كه نشان مي داد سازنده اش هم مهارت دارد و هم استعداد. و حرفه اي هايي مثل " ژرار دوپارديو" و " ميشل پيكولي" را متحير ساخت. سازنده فيلم سيب، سميرا مخملباف ، دختر محسن مخملباف بود. جالب است كه اشاره شود در آن سال وي فقط 18 سال داشت. نخستين ملاقاتم را با او به ياد مي آورم. پيش از معرفي خودم، از خودم پرسيدم آيا اين همان دختري است كه در 16 سالگي يك فيلم مستند و يك فيلم داستاني در مورد عزيزترين تم مورد علاقه اش، يعني هنر نقاشي ساخته است.
طبيعي است كه براي سميرا كه حتي در زمان شيرخوارگي اش همراه مادرش سر صحنه فيلم هاي پدرش حاضر بوده، نقاشي و سينما را به زودي آموخته باشد. سميرا 15 سال داشت كه تحصيل را رها كرد، چون در منزل بيشتر مي توانست بياموزد. چرا براي دست زدن به كاري كه دوست داشت بايد منتظر مي ماند در حالي كه مي توان همين الان، همين امروز، آن را عملي كرد. امروز سميرا 20 سال دارد و مي تواند به خود ببالد كه جوان ترين سينما گر در جشنواره كن است و فيلمش تخته سياه براي بخش مسابقه انتخاب شده است. رابطه وي با پدرش در عين حال يك همكاري تنگاتنگ حرفه اي است.
" از آن جايي كه فيلم سيب در شهر تهران تهيه شده بود، دلم مي خواست فيلم جديد را در محيط ديگري بسازم. بنابراين با پدرم بسيار سفر كردم و به سوژه هاي متفاوتي فكر كردم. پدرم هم داستان هاي زيادي را برايم تعريف كرد. زماني كه در كردستان بوديم، پدرم قصه اي را برايم تعريف كرد كه از بقيه قصه ها بيشتر پسنديدم. قصه آموزگاراني كه در جستجوي شاگردند و نمي يابند. براي من فرهنگ حائز كمال اهميت است، اما در اين قصه بخصوص تمي انساني هم مي ديدم. برايم فيلمبرداري در اين منطقه جذاب بود، آن هم درباره آدم هايي كه از شدت آوارگي فاقد وطن بودند. اين قصه اين امكان را برايم فراهم ساخت تا نشان دهم كه هر كس بار سنگين زندگي خودش را بر دوش مي كشد. آموزگاران با تخته هاي سياه، دانش را حمل مي كردند و كودكان براي اندكي پول، بار قاچاق را حمل مي كردند و پيرمرداني كه كولبار رنج زندگي شان را حمل مي كردند، براي من همه اين ها يادآور مسيح مصلوب است كه صليب سرنوشت انسان را بر دوش خويش مي كشيد، به عنوان نمادي از رنج بشري، قصه به سه نسل نمادين مي پردازد. كودكان نماد آينده اند و پيران، نسل گذشته و معلم ها، نسل مياني و واسطه اين دو نسلند.
بدون ترديد، تخته سياه، فيلمي فلسفي، اجتماعي، شاعرانه و به راستي متا فيزيكي است و فيلمي است كه انرژي فوق طبيعي را بر پرده مي نشاند كه به سميرا مخملباف زن جواني از ايران تعلق دارد. وي مي گويد: "براي من حمل ناداني يا آگاهي، بار سنگيني است و ميزان ثقل هردو هم برابر است. تنها چيزي كه براي من اهميت دارد اين است كه اين افراد "بار مي برند"… تخته سياه نمادي است از يك تجربه قابل حمل، كه اجازه مي دهد كه من و شما هم بتوانيم بگوئيم "دوستت دارم" اين ابراز عشق مردي ايراني است كه بدين سان مي تواند به وراي مرزها، توسط يك زن كرد "حمل شود" كه مانند يك تابلو از ونگوك زيباست.مرز، معنا و مفهوم اساسي و بنيادين ندارد. مرز فاقد انسانيت است".
سميرا مرز شكني مي كند و عجيب است كه انرژي جوانيش در وراي واقعيت به اين مهم دست مي يابد. "براي من، هنر، يعني زماني كه واقعيت زميني با تخيل هنرمند در هم مي آميزد. در جواني هيچ كس، محدوديت هاي قدرتش را احساس نمي كند. خوشحالم كه تخته سياه در بخش مسابقه پذيرفته شده من هنوز جوان هستم و واهمه اي ندارم از اين كه فيلم من در كنار بزرگان سينما حضور يابد. برعكس قلب من چون مادري است كه در انتظار تولد فرزندي است و از خود مي پرسد: كودكي كه به دنيا مي آيد آيا زنده است؟