|
|
|
|
|
|
نقد كتاب:
محسن مخملباف
به بهانة نقد كتابِ « مقدمه اي بر هنر اسلامي »
گروهي هنر را بيان زيباي آن چيزي مي دانند كه هنرمند با طرق ديگر شناخت درك كرده است . يعني
هنرمند از طريق معرفت علمي و فلسفي و يا معرفت ديني به آگاهي اي از جهان دست مي يابد، آن گاه براي
ارائة اين آگاهي به ديگران، از يك نوع بيان خاص استفاده مي كند كه مبتني بر ارائة زيباي آن آگاهي است.
اين زيبايي چه در هستي و پديده هاي آن وجود داشته باشد و چه نداشته باشد، هنرمند زشت و زيبا را زيبا نشان
خواهد داد .
عدة ديگري هنر را مبتني بر شناخت و بازآفريني زيبايي مي دانند. از نظر اين دسته، زيبايي در ذات
هستي و پديده ها وجود دارد و اصولاً بُعد و جلوه اي از جلوه هاي اشياء است ؛ زيبايي اي كه گاه عيان و گاه در
پس پرده است . از نظر اين دسته، كار هنرمند درك اين زيبايي و بيان يا بازآفريني آن است .
در ميان دسته دوم نيز دو نظر وجود دارد: برخي مي پندارند كه هنرمند با معرفت (علمي، فلسفي، ديني،
عرفاني) به درك زيبايي نايل مي آيد؛ و برخي ديگر براي شناخت زيبايي روشي خاص قائلند و شناخت هنري را
در كنار معرفتهاي برشمرده قرار مي دهند.
حال چه هنر را فهم زيبايي از طريق شناخت هنري بدانيم، چه به يك نوع بيان مبتني بر زيبايي بسنده
كنيم، بايد پرسيد كه اساساً زيبايي چيست ؟
در اين مورد نيز نظر واحدي وجود ندارد، يكي « زيبايي را صرفاً عبارت از وحدت روابط صوري در
مدركات ما مي داند.» ديگري در عين حال « به زيبايي در ذات هستي و پديده ها قائل است .» كسي « زيبايي
را واقعيتي خارجي مي داند و هنر را تقليد و بيان انتخاب شده اين زيبايي » و كسي ديگر « براي زيبايي واقعيت
خارجي قائل نيست و همه را به نگاه انسان مربوط مي داند .» فرد ديگر « هم قائل به زيبايي در واقعيت
خارجي پديده ها و هم قايل به آفرينش زيبايي غير موجود در هستي از سوي انسان هنرمند است .»
يكي « زيبايي را روحي كلي و حاكم بر شكل هنري مي داند و آن را قابل محاسبه نمي گيرد.» كس
ديگر « دقيقاً ويژگي هاي مادي آن را بر مي شمرد و كميت عناصر تشكيل دهندة زيبايي را محاسبه مي
كند.» آن ديگري « زيبايي را مربوط به شكل مي داند.» و آن ديگران « مربوط به محتوا .»
در مورد شناخت زيبايي نيز، چه در واقعيت خارجي موجود باشد چه در نگاه شناسنده، نظرات متفاوت
است: بعضي درك زيبايي را به انسان نسبت مي دهند و برخي حيوانات به ويژه پرندگان را نيز قادر به درك
زيبايي و حتي آفرينش آن مي دانند.
با اين حساب مي بينيد كه حتي براي كساني كه معتقدند « هنر مبتي بر زيبايي است » مفهوم مشتركي
از زيبايي وجود ندارد. اگر چه همة اين گروه هنر را بر اساس زيبايي تعريف مي كنند، اما نظرات متفاوت موجود
راجع به زيبايي، كه غالباً متناقض يكديگرند، مشكل عدم تعريف مشترك از زيبايي را همچنان باقي مي گذارند.
نقد نظرية « هنر مبتني بر زيبايي است »
نكته اول
وقتي از شالودة هنر مي گوييم، منظور آن پايه و اساسي است كه از ابتداي بشريت تا كنون و اكنون در
همة مكانها مشترك باشد؛ چرا كه اگر شالوده اي در همة زمانها و مكانها مصداق نداشته باشد، قاعدتاً نمي تواند
به عنوان شالودة كليت هنر مطرح باشد . طبيعي است آن چه را غربيها زيبايي مي گيرند، در بعضي موارد
شرقيها زشت بدانند؛ يا به مثل : ملكه زيبايي سفيد پوستان در نظر سياه پوستان يا سرخ پوستان چه بسا زشت
بنمايد. انواع آرايش اقوام گوناگون در زمان حاضر نيز دليلي بر عدم اشتراك در فهم زيبايي است. لباسي كه در
جايي زيبا به شمار مي آيد، در جايي ديگر زشت شمرده مي شود. در مورد چهره پسندي نيز چنين است: زنان
آفريقايي براي آرايش خود به لبانشان نعلبكي مي بندند تا كلفت شود، در حالي كه در جاي ديگر دنيا كلفتي لب
را زشت مي شمارند. همين اختلاف نظر درباره زيبايي رنگ موجود است: در جايي سياهي پوست در نظر سفيد
پوستان زشت است، اما شاعري سياه پوست شعري در وصف رنگ سياه سروده است بدين مضمون: « شب چو
رنگ تو زيباست.» حتي مقايسه كنيد مسألة زيبايي را در مورد آرايش مو در اقوام مختلف : تراشيدن موي سر
مردان و باقي گذاردن يك رشته بافته شده در پشت سر از نظر چيني ها و مغول ها به همان اندازه زيبايي است
كه در نزد ايرانيان نازيبايي. علاوه بر عدم اشتراك در مورد زيبايي هاي طبيعي يا آرايش هاي انساني، آنچه در
هنر زيبايي شمرده مي شود براي همه به يكسان زيبا يا زشت نيست. برخي طرح مسأله فقر و جنايت را در
سينماي نئورئاليستي زيبا و برخي ديگر زشت مي دانند. حتي گذشته از تفاوتهاي كمي، گاه در جايي از كرة
زمين، يك قصه، شعر، يا تابلوي نقاشي زشت شمرده مي شود و در جايي ديگر همان قصه، شعر، يا تابلو زيبا.
اگر هنر امري بشري، غير شخصي و مبتني بر زيبايي است، بايد زيبايي يك واقعيت خارجي باشد كه
براي ادراك كنندگانش، در همه جا و همه وقت مفهوم مشتركي داشته باشد و در بوتة هر آزمايشگاه حسي اي
به نتيجة مشتركي برسد. دلايل عمومي اين اختلاف ها را بايد در عوامل زير دانست:
1. عقايد مكتبي ـ فلسفي، كه بر فهم افراد از زيبايي تأثير مي گذارند.
2. فرهنگ منطقه اي و ملي، كه در برخورد افراد با زيبايي ايجاد جهت مي كنند.
3. حالات رواني و سليقه هاي شخصي در مورد فهم زيبايي.
لذا شايد نتوان حتي يك پديده را يافت كه از نظر تمامي مردم كشورهاي جهان ، در هر مقطع ازتاريخ ،
حتي يك درصد زيبايي مشترك داشته باشد، ولي به حكم « فرض محال، محال نيست »، فرض مي كنيم كه
اين چنين نيست و تمامي پديده هاي طبيعي و مصنوعي اي كه از نظر هر فرد انساني زيبا به شمار مي آمده و
مي آيد مشخص شوند. اگر از اين ميان آنچه را كه سليقة يك نفر يا گروهي خاص است بتوانيم كنار بگذاريم،
همين طور تأثير مكتبها و فلسفه ها را، و بالاخره شرايط فرهنگي ـ تاريخي اي را كه باعث پذيرش زيبايي هاي
مورد قبول «عده اي خاص» شده است و در نهايت فقط تعدادي از پديده ها باقي بمانند كه همة افراد نوع بشر
در زيبايي شان اتفاق نظرداشته باشند، آن گاه اين زيبايي هاي مشترك و در عين حال محدود، مي توانند
شالودة هنر قرار خواهند گرفت و نه همة آنچه همگان زيبا مي خوانند. لذا بر بسياري از آثار هنري بايد قلم
بطلان كشيد و لاجرم تعريف هنر بر پاية زيبايي تا اين مرحله از فرض ما اين خواهد بود: « شالوده هنر مبتني
است بر آن مقدار زيبايي كه مفهوم همگاني دارد .»
نكتة دوم
آنان كه هنر را مبتني بر زيبايي مي دانند، لذت را معيار تشخيص انسان از زيبايي قلمداد مي كنند و
آنگاه مدعي مي شوند كه انسان در برخورد با نظم، توازن، انسجام، تقارن، هماهنگي، تناسب، احساس لذت مي
كند.
مي پرسيم كه آيا لذت همان احساسي است كه پس از خوردن غذاي مطبوع و ارضاي تمايلات جنسي
دست مي دهد ؟ جواب خواهند داد: « هر گردويي گرد است، اما هر گردي گردو نيست. لذا هر زيبايي اي ايجاد
لذت مي كند، اما هر لذتي ناشي از زيبايي نيست. »
پس معيار خاصي براي تشخيص زيبايي وجود ندارد. همان گونه كه چشم گاه، آب و سراب را با هم
اشتباه مي گيرد، ممكن است احساس لذت ما ناشي از زيبايي باشد و امكان دارد ناشي از چيز ديگري باشد كه
اتفاقاً زشت هم هست. شايد انسان بر اثر عادت مدتها در محيطي زشت به سر برد و اين محيط براي او حتي
زيبا و پسنديده جلوه كند. به مثل، قاعده اين است كه عطر گلها زيبا و مطلبوع طبع باشد و بوي مردار و لجن،
نازيبا و تحمل ناكردني، اما در اثر عادت هم مردار و هم لجن عفن زنندگي و بدي بويي خود را از دست مي
دهند و بنا به تجربيات علم روانشناسي، حتي ممكن است آدمي در موقعيتي خاص از چنين بويي لذت هم ببرد.
مولوي داستان مردي را نقل مي كند كه ازبس بوي بد استشمام كرده بود، هنگام ورود به بازار عطرفروشان بي
هوش گشت و براي به هوش آوردنش به سرگين نياز افتاد.
وقتي احساس لذت تا اين حد با واكنش انسان در رويارويي با بسياري از پديده هاي ديگر مشترك
است، چگونه مي تواند به عنوان معيار تشخيص ، حدود و ثغور حس زيبايي را به ويژه در هنر ترسيم كند؟
نكتة سوم
به قصد مو شكافي بيشتر، موقتاً مي پذيريم كه هنر مبتني بر زيبايي است و معيار تشخيص آن لذت
است، آنگاه اين سؤال پيش مي آيد كه احساس لذت خود چه نوع حسي است؟ آيا احساسي است كه انسان را
دچار نشاط و فرح خاصي مي كند؟ اگر چنين است ، در تئاتر فقط كمدي، و در قصه تنها طنز، هنراست، و
تراژدي هنر نيست. اما اگر لذت ايجاد همه نوع احساس است ـ به طوري كه بتوان هم احساس شادي و هم
ناراحتي ناشي از رويارويي با يك اثر هنري را لذت به حساب آورد ـ پس بايد بر مفهوم زيبايي خط بطلان
كشيد، زيرا اگر زيبايي حالتي خاص را در انسان پديد نياورد و باعث شود او را « گاه خندان و گاه گريان ، گاه
مصمم و گاه مردد و . . . » كند ، زشتي و هر پديدة حس انگيز ديگر نيز همين حكم را دارد؛ با اين استدلال
مبتني دانستن هنر بر اصل زيبايي بيهوده خواهد بود و در اين مرحله چه بهتر كه چون تولستوي فراختر بنگريم
و بگوييم هنر بر احساس انسان مبتني است. اما بلا فاصله حرف خود را براساس استدلال پيشين پس مي
گيريم و مي گوييم انسان در برخورد با افكار فلسفي، كشفيات علمي، مسائل اجتماعي و فردي و بسياري موارد
ديگر هم احساسش برانگيخته مي شود و هم از پيش براساس آن برانگيختگي حسي، به آن موارد رو و خو مي
كند. لذا « حس » به عنوان شاخص تفكيك هنر از غير هنر نيز منتفي است.
ديگر اين كه شاخه هايي از هنر كه ماهيتشان ضديت با حس است (همة انواع فرم ناب در نقاشي و يا
سينماي فرم و يا متد « فاصله گذاري » برشت در تئاتر كه هم هنر خوانده مي شوند و هم برانگيختگي افكار را
مد نظر دارند و اساساً حس را خطاي نوع هنر خود مي دانند) اين وجه اشتراك را نيز زير سؤال مي برند . اين
است كه مجبور مي شويم راز اين معما را از نو بجوييم و براي يافتن تعريف هنر به همان سنگي رجوع كنيم كه
بر رويش نوشته شده است « هر كس به دنبال يافتن حقيقت هنر است ، اين سنگ را بچرخاند و نوشتة آن
سوي سنگ را بخواند .» و آنگاه با همة قدرت اگر توانستيم سنگ سنگين مشكلات تعريف هنر را بچرخانيم و
نوشتة آن سوي سنگ را بخوانيم كه « هر كس به دنبال يافتن حقيقت هنر است اين سنگ را بچرخاند و
نوشتة آن سوي سنگ را بخواند.»
از اين كشف مكرر و بي پايان نبايد هراسي به دل راه داد . وقتي اينشتين ، كه بر قلة دانش علم بشر
امروز پرچم پيروزي خود را بر افراشته، بر تئوريهاي علمي اي كه صحتشان در بوتة آزمايشهاي گوناگون به
اثبات رسيده با ديده ترديد مي نگرد و متواضعانه اعلام مي كند « اين تئوريها را از آن جهت به ناچار مي
پذيريم كه هنوز در آزمايشهاي جدي تر بطلانشان به ما ثابت نشده است »، پس چرا ما به اين همه تعاريف
هنرمندانه اما غيرعلمي شك نكنيم. تعاريفي كه قداستشان را تنها از قدمت خود يافته اند و يا به اعتبار شهرت
كساني كه آنها را وضع كرده اند، پذيرفتني مي نمايند.
مطلب ديگر اينكه يكي از خصيصه هاي مهم تاريخ هنر بدعت و نوآوري است. مصداق اين نوگرايي اگر
چه در زمانهاي كوتاه جزئيات است، اما در زمانهاي طولاني، و يا گاه به حكم جرقه اي از يك استعداد جسور در
زماني كوتاه، كليات رشته اي از هنر را دگرگون كرده است. اگر ما به آن حدي از اطلاعات دست يابيم كه همة
آن چه را در گذشته، با همة تفاوتهايش، هنر ناميده شده طبقه بندي كنيم، تنها مي توانيم به يك تعريف مطول
و جامع از هنر گذشته تا امروز دست يابيم، كه به دليل عدم مانعيتش و نيز نيافتن شالودة اصلي و مميزة نهايي
اش، مشكلي را حل نكرده ايم. فراتر از اين آينده نيز در راه است و بدعتها مستدامند. مي رسيم به اين كه
تعريف هنر يك اقدام علمي نيست كه با كشف قانونمندي پديده هاي طبيعي كه دخالت انسان را در آنها راهي
نيست يا كنترل شده است، دست يافتني باشد. هنر بشري، منهاي دخالت بشر بي مورد است و بشر چون پيش ،
براي رسيدن به هنر، راه خود را هر جا و هر گاه، خواهد رفت و نه بر جاده هاي از پيش كشيده شده. كه از
اساس قرار است رفتن او به ايجاد اين راه منتهي شود. آن هم نه راهي كه همگان از آن مي بايد بروند، راهي
كه تنها مي شود گفت او يا ايشان از آن رفته اند. از اين رو با همة اطلاعاتي كه مي توانيم از گذشته داشته
باشيم، تنها مي توانيم تعريفي جامع و نه مانع از هنر گذشته بدهيم. اين اشراف به گذشتة هنر تنها مي تواند به
ما بياموزد كه در امر هنر، هر كس از راهي رفته است كه بر تعريف گذشتگان چندان متكي و مبتني نبوده است.
لذا بهتر آن كه ما نيز راه خود را برويم؛ در غير اين صورت تنها راه يكي يا تعدادي از شاخه اي از گذشتگان را
پي گرفته ايم و نه همة راهي را كه هنر عام پيموده است. هنر عام؟ كدام عام؟ كدام هنر؟
سؤال آخر اينكه گمان مي بريد نظريه پردازان هنري امروز كه در تلاش تعريف جامع و مانع از هنرند،
اگر به اين كار توفيق يابند، اين چندمين بار است كه آن سنگ عبث را به عبث چرخانده اند؟ و اين چندمين بار
است كه مي پندارند آخرين اقدام نهايي را در تعريف قطعي هنر كرده اند؟
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|
|
|