|
|
|
|
|
|
گفتوگوي اختصاصي با محسن مخملباف
وقتي مخاطبها بيشتر ميشوند...
ژيلا بني يعقوب
محسن مخملباف، سينماگر معروف ايراني اين روزها در كابل، پايتخت افغانستان زندگي ميكند. همسرش «مرضيه»، فرزندانش «سميرا»، «حنا»، «ميثم» و حتي مادر و خواهرش هم با او در كابل هستند. آنها در خانه اجاره ایشان در يكي از خيابانهاي مركزي كابل زندگي ميكنند، خانهاي كه هم محل كارشان است و هم محل زندگيشان. از محسن مخملبافحتي يك سؤال هم درباره سينما نپرسيدم. چرا كه او مدتهاست همه فكر و ذكرش فقط افغانستان است و يا به قول خودش «شديداً گرفتار افغانستان»
مخملباف اين روزها كارهاي متفاوتي براي افغانستان و افغانيها انجام ميدهد.
نوسازي يتيمخانه، تجهيز كتابخانه، توليد فيلم، ساخت مدرسه و راهاندازي سينما و تئاتر افغانستان بخشي از فعاليتهاي او در كابل است.
آقاي مخملباف! يكي از انتقاداتي كه در اين يكي- دو سال زياد عليه شما مطرح شده، اين است كه ايران اين همه مشكل دارد و آن وقت شما همه مشكلات كشورتان را رها كردهايد و يكسره به فكر حل مشكلات افغانها هستيد. حتي خانه و زندگيتان را در ايران رها كرده و مدتي است در افغانستان زندگي ميكنيد. سؤال مشخص من از شما اين است كه مگر ما در ايران خودمان مشكل نداريم؟
شما مشكلات جامعه ايران را به هيچ وجه نميتوانيد با جامعه افغانستان مقايسه كنيد. اولاً ايران ثروتي مثل نفت دارد و تقريباً خرج بسياري از مشكلات ملت ما را همين نفت داده و هنوز هم ميدهد. ثانياً جامعه ايران به خاطر دارا بودن نفت و وضع اقتصادي مناسبترش از فرهنگ بسيار بالاتري برخوردار است و به همين دليل در كشوري مثل ايران امثال من زياد است اما در افغانستان اين طور نيست.
سؤال من اين بود كه مگر ما خودمان در ايران مشكل نداريم...
چرا داريم! اما مشكلات افغانستان واقعاً قابل مقايسه با مشكلات ايران نيست...
مثلاً؟
مثلاً فرض كنيد يكي از كارهاي من در اينجا [افغانستان] راهاندازي سينماي افغانستان است كه تصميم گرفتهام يك سال برايش وقت بگذارم. در ايران سالي 70 فيلم ساخته ميشود و حدود 1000 كارگردان وجود دارد كه همه منتظرند فيلم بسازند. يعني در ايران نه بحران فيلمسازي داريم و نه كمبود فيلمساز. ولي در افغانستان نخستين گروه فيلمسازي تازه در حال شكلگيري است. اينجا كشوري است كه هنوز تاريخ سينماي آن شروع نشده است...
و اين دليلي ميشود براي اين كه شما به جاي كشورتان ايران در افغانستان باشيد؟
ببينيد! من سينماگر هستم و تلاش ميكنم به افغانستان كمك كنم تا چرخ سينمايش راه بيفتد تا به جاي اين كه سالهاي سال در فراموشي به سر ببرد، از طريق تصوير هم بتواند خودش را ببيند و هم تصويري از خودش به دنيا ارائه بدهد. آيا شما اصلاً يك فيلم افغاني را كه خود افغانها ساخته باشند، به ياد داريد؟ ما امروز كشورهاي ديگر را از طريق سينما و كتابهايشان ميشناسيم اما افغانستان قدرت بيان ندارد، اما من با صرف يك سال وقت ميتوانم به آنها كمك كنم تا سينما و تئاترشان راه بيفتد.
آقاي مخملباف! مگر سينما و يا تئاتر ايران مشكل ندارد؟ پس چرا به سينما و تئاتر خودمان كمك نميكنيد؟
گفتم كه اصلاً قابل مقايسه نيست و در كشور ما حداقل سالي 70 فيلم توليد ميشود. چه كسي ميتواند بگويد تئاتر ايران هنوز راه نيفتاده است. به نظر من تئاتر مملكت ما آنقدر راه افتاده كه در چند سال اخير حتي از سينما نيز جلو زده است. من در اين وضع چه كمكي ميتوانم به تئاتر ايران بكنم. حتماً شنيدهايد كه ميگويند در بيابان لنگه كفش كهنه هم نعمت است. در افغانستان چنين شرايطي حاكم است كه به هر لنگه كفش كهنه اين احساس دست ميدهد كه نعمت خداست. اصلاً ميدانيد! من در افغانستان بيشتر احساس مفيد بودن ميكنم تا در ايران.
آيا ممكن است اين استراتژي ابدي شما باشد؟ منظورم اين است كه نكند براي هميشه ميخواهيد در افغانستان زندگي كنيد و به مسائل افغانها بپردازيد؟
نه اين استراتژي ابدي من نيست. شايد زماني تصميم بگيرم به هند بروم و آنجا كار كنم.
البته من هنوز دقيقاً جواب سؤال خودم را نگرفتم كه مگر ما در ايران مشكل نداريم كه شما به فكر حل مشكلات آنها افتاده و به افغانستان رفتهايد؟
من پاسخ سؤال شما را با يك سؤال ميدهم كه چطور اگر يك پزشك بدون مرز از يك كشور به كشور ديگري برود و بگويد هركجا كه بيماري هست من به او كمك ميكنم حتي مورد تشويق هم قرار ميگيرد و ميگويند «آفرين بر تو كه در پزشكيات به مليت اهميت نميدهي» و يا چطور اگر هر خبرنگار و عكاسي به هر گوشه دنيا كه جنگ بشود، سفر كند به او ميگويند «عجب! خبرنگار شجاعي» اما وقتي بحث من به عنوان يك فيلمساز ميشود ميگويند چرا در كشور خودش كار نميكند. يك نكته ديگر را هم در اين باره بگويم گاهي يك نفر فقط در خانوادهاش اهميت دارد، گاهي در شهرش و گاهي در كشورش و گاهي هم وقتي اثرش را كه منتشر ميكند، حالا خوب يا بد، از روي شانس يا هر چيز ديگر، مخاطب وسيعتري پيدا ميكند. واقعيت اين كه وقتي من يك فيلم ميسازم در چهل- پنجاه كشور دنيا به نمايش درميآيد، آن هم نه فقط در جشنوارههايش، بلكه حداقل در هر كدام از اين كشورها 10 تا 100 هزار نفر منتظر ديدنش هستند. در چنين شرايطي من چگونه ميتوانم در مقابل حوادث تراژيك كشوري كه در همسايگي من است، بيتفاوت باشم. يعني ميخواهم بگويم وقتي مخاطب انسان وسيعتر ميشود بايد دردش هم وسيعتر بشود. به همين خاطر هم من نميتوانم خودم را در حوزه جغرافيايي تولدم محبوس كنم. ما كه در يك دنياي سربسته زندگي نميكنيم.
آقاي مخملباف! به نظرم ميرسد كه شما به نوعي علاقهمنديهايتان را به فرزندانتان منتقل ميكنيد. شما سينماگر هستيد و فرزندانتان هم همگي به نوعي سينما را به عنوان شغل اصليشان انتخاب كردهاند. شما به سراغ افغانستان ميرويد، بچهها هم به تبع شما روي افغانستان متمركز ميشوند، سميرا درباره افغانستان فيلم ميسازد و حنا درباره آن مطلب مينويسد و بقيه به نوعي ديگر. واقعاً چرا اين طور است؟ مثلاً اگر شما فردا قرار شد براي كار به فرانسه برويد آنها هم افغانستان را رها ميكنند و مثل شما به فرانسه خواهند رفت؟
نه! اصلاً اين طور نيست. مثلاً سميرا يا مرضيه در هر هفته به دو- سه كشور اروپايي- آمريكايي دعوت ميشوند اما تقريباً همه آن دعوتها را رد ميكنند و در يك سال حداكثر به دو- سه كشور سفر ميكنند اما با علاقه زياد به افغانستان و كشورهايي مثل افغانستان سفر ميكنند.
آيا تحت تأثير شما نيست كه مثلاً كار و زندگي در افغانستان را به كشورهاي اروپايي ترجيح ميدهند؟
به طور طبيعي آموزشهاي من بر فرزندانم مؤثر بوده است.
اصلاً گاهي با خودم فكر مي كنم كه كارهاي شما و خانوادهتان يكجور خاصي است و گاه حتي خيلي عجيب ميشود. مثلاً اين عجيب نيست كه شما به همراه همه اعضاي خانوادهتان، فرزندان، همسر و حتي مادر و خواهرتان براي كار و زندگي به افغانستان رفتهايد و در شرايط دشوار آنجا زندگي ميكنيد. شنيدهام كه هر هفته هم يكي از اعضاي خانوادهتان به خاطر سطح پايين بهداشت در افغانستان مريض ميشوند.
درست است. خانواده ما يك مدل خاصي است. مثلاً ما فيلم نميسازيم كه فقط فيلم ساخته باشيم. مثلاً با خودمان قرار گذاشتهايم اگر جايي رفتيم و فيلمي ساختيم و آن فيلم موفق شد و درآمدي كسب كرد، درآمدش را براي رفع مشكلات همان منطقه هزينه كنيم. چرا كه معتقديم در غير اين صورت به روشنفكراني تبديل خواهيم شد كه فقط از مشكلات مردم حرف ميزنند تا بازاريابي كنند. در آن صورت آدم آرام آرام از مسير طبيعي زندگياش خارج ميشود. ميدانيد! «هنر» همچون «پزشكي» نيست. يعني يك پزشك حتي وقتي براي بازاريابي و پول هم كار مي كند، بالاخره آدمها را بهبود ميبخشد، اما در هنر عكس آن صادق است. يعني «وقتي ميخواهي پولدار بشوي از فقرا حرف بزن.» من هيچ وقت دلم نميخواست چنين آدمي باشم و به طور طبيعي فضاي فكري من به خانوادهام هم منتقل شده است. به همين خاطر هم هست كه سميرا با درآمد فيلمي كه در كردستان ساخت، يك مدرسه در آنجا ساخت. اين مدرسه را ساخت چرا كه معتقد بود چون در كردستان يك فيلم درباره آموزش ساخته پس بايد يك يادگار هم براي آموزش بچههاي كردستان در آنجا باقي بگذارد. يا هنوز هزينه زندگي «بچه سكوت» را در تاجيكستان همچنان خانواده ما ميدهد.
تك تك اعضاي خانواده ما اين گونه هستند. به عنوان مثال خواهرم شايد در چند ماه گذشته انجام بيش از يكصد عمل جراحي را براي نيازمندان افغانستان پيگيري كرده است. يعني وقتي خانوادهام درباره موضوعي فيلم ميسازند به خود آن موضوع هم توجه ميكنند و ترجيح ميدهند واقعاً در لوكيشن فيلمشان زندگي كنند.
آقاي مخملباف! من در كابل با هر افغاني كه صحبت ميكردم به نيكي از ايران و ايرانيها ياد ميكرد. اين در حالي است كه هم من و هم شما ميدانيم كه در اين سالها گاه برخوردهاي كاملاً نامناسبي در ايران با افغانيها شده است. گاه به فرزندان آنها اجازه نداديم در ايران درس بخوانند و گاه از آنها به عنوان قاچاقچي و قاتل ياد كرديم و هر جرمي كه اتفاق افتاد بر گردن آنها گذاشتيم. با همه اينها افغانها فقط از خوبيهاي ايران و ايرانيها ميگويند. به نظر شما علتش چيست؟
قبل از همه در پاسخ سؤال شما بايد بگويم زندگي در افغانستان آنقدر به افغانها سيلي ميزند كه تمام سيليهايي كه ما به آنها ميزنيم در مقابل سيلي مرگ، بيماري و فقر هيچ است. به عنوان مثال بيماريهايي كه يكصد سال پيش در ايران ريشهكن شده است در افغانستان به عنوان اپيدمي وجود دارد... و اينكه گفتيد افغانستانيها به نيكي از ايران و ايرانيها ياد ميكنند... آنها دو دسته هستند و نگاهشان به ايران از دو زاويه مختلف است. يكي نگاهشان به مردم ايران است و ديگري به مسؤولان و نيروهاي انتظامي و به طور كلي به كساني كه مسؤول تعقيب و دستگيري آنها در ايران بودند. افغانها وقتي از زندانهايي كه در ايران رفتند، كتكهايي كه خوردند، غارت پولهايشان توسط قاچاقچيان ايراني صحبت ميكنند، آن وقت ديگر خاطره خوشي از ايران ندارند. اما حتي همين افراد هم به محض ورود به افغانستان وقتي شرايط كشورشان را ميبينند، ميگويند مشكلاتمان در ايران كمتر بود. دسته دوم كساني هستند كه در ايران مشغول به كار بودند و خرده بورژوازي ايران آنها را امين ديده و به طور طبيعي واكنش مناسبي در برابرشان نشان داده بود.
بنابراين زماني كه از ايران حرف ميزنند، از كارفرمايي كه رفتار خوبي با آنها داشته و در زمان گرسنگيشان به آنها نان رسانده، ياد ميكنند. اما بسياري افغانها وقتي درباره ابعاد و جنبههاي سياسي حرف ميزنند، از ايران رنجيده خاطر هستند و ميگويند دخالتهاي سياسي ايران و پاكستان-البته پاكستان را صد برابر خطاكارتر ميدانند-اسباب بسياري از رنجهاي امروز آنها شده است. بعضي وقتها افغانها به من ميگويند كه «اگر شما به ما اجازه تحصيل در كشورتان ميداديد آيا امروز ما سه ميليون مهاجر متخصص نبوديم كه ميتوانستيم مديراني باشيم كه با تخصصهايمان جامعه افغانستان را با يك فرهنگ ايراني نجات بدهيم.»
واقعيت اين است كه ما دوباره افغانيها را بيسواد به يك جامعه بيسواد برميگردانيم، به جامعهاي كه تخريب معنوياش بيش از تخريب مادي آن بوده است. در حالي كه آنچه ما در اين سالها از افغانها پرورديم كارگر ساختماني بود نه معماري كه بتواند معمار انديشه جامعه افغانستان باشد.
بيش از هشتصد مؤسسه غيردولتي (NGO) توسط كشورهاي غربي در كابل تأسيس شده كه وظيفه انجام و توزيع كمكهاي بينالمللي را برعهده دارند. اغلب مردم افغانستان از عملكرد آنها ناراضي بودند. شما درباره اين NGO ها چطور فكر ميكنيد؟
-راستش را بخواهيد تجربه به من ثابت كرده كه بسياري از اين مؤسسههاي خارجي (NGO ها) بويژه در افغانستان مغازهاي براي جذب كمكهاي خارجي و مصرف شخصي آنهاست. به اين معنا كه هر كدام از آنها يك هزينه سربار و اضافي براي مردم افغانستان درست كردهاند. شما به هر NGO كه در كابل سر بزنيد از اتومبيل آخرين مدلي كه زير پايشان انداختهاند، دفتر و دستكي كه براي خودشان درست كردهاند و حقوقي كه به كارمندهايشان ميدهند، خواهيد فهميد كه كمكهاي مردم دنيا را چطور صرف پنج تا اتومبيل آخرين مدل، ده تا كارمند و يك ساختمان و بيست تا مسافرت ميكنند.
مثالي از يك سازمان پزشكي برايتان بزنم كه از آنها پرسيدم شما براي مردم اينجا چه ميكنيد كه گفتند «تعدادي پزشك در مرزهاي افغانستان مستقر كردهايم كه افغانيها را موقع ورود به كشورشان معاينه ميكنند كه مريض نباشند.» پرسيدم خب! اگر مريض بودند برايشان چه ميكنيد، گفتند: «اگر خيلي بيمار باشند به آنها ميگوييم خيلي مواظب باشند كه بيماريشان واقعاً حاد است.»
بعضي وقتها تيم هاي پزشكي از جاهاي مختلف دنيا بلند ميشوند و ميآيند اينجا، يك دوري ميزنند و چند تا نسخه براي سرماخوردگي مينويسند و چند تا پماد به مردم ميدهند. آن وقت پول هواپيما و هتلشان از محل كمكهاي مردم جهان براي افغانستان پرداخت ميشود.
منظورتان اين است كه مؤسسههاي خارجي در افغانستان فقط ژست كمككردن به مردم افغانستان را گرفتهاند؟
كاملاً ژست است. يعني يك نوع نمايش است. در حالي كه با دويست هزار تومان ميتوان يك بهورز تربيت كرد تا يك روستا را در حد يك دكتر اداره كند. منظورم اين است كه بعضي وقتها با بودجههاي كوچك ميتوان كارهاي خيلي بزرگ كرد.
البته آقاي مخملباف، من فكر نميكنم همه اين NGO ها پديدهاي منفي در افغانستان باشند. مثلاً من بعضي از اين تشكلها را ديدم كه واقعاً براي بهبود زندگي زنان و مشاركت دادن آنها در امور جامعه تلاش ميكنند. هر چند فعاليتهايشان با صرف هزينههاي زياد همراه بود اما به نظرم خيلي مثبت آمد كه براي ارتقاي فرهنگ زنان و بطور كلي بهتر شدن زندگيشان تلاشهايي صورت ميدهند. آن هم براي زناني كه زندگي اكثر قريب به اتفاقشان واقعاً اسفبار است؟
من اصلاً منظورم اين نبود كه كاركرد همه NGO ها در افغانستان منفي است. سازمان غيردولتي (NGO) درواقع نهادي است كه تحقق جامعه مدني بشري را ممكن ميكند.
NGOها در افغانستان چون در آغاز كار خود هستند، اول از همه تبديل شدهاند به زمينههاي پيدايش يك طبقه جديد و ايجاد فرصتهاي تازه براي افرادي كه به دنبال فرصتهاي شخصي و شغلي هستند.
البته هر نهادي در آغاز همين طور است و بعد در اثر نقدهايي كه بر آنها وارد ميشود، به تدريج خود را اصلاح ميكنند. به هر حال NGO ها تجربهاي است كه در هر جامعهاي بايد اتفاق بيفتد اما در شرايط امروز جامعه افغانستان خيلي نميتوان به آن اميد بست.
آيا منظورتان اين است كه تأسيس اين NGO ها جزو نيازهاي ضروري مردم افغانستان نيست؟
متأسفانه افغانستان تبديل به نيازمند خانهاي شده است كه NGO هاي خارجي نقش واسطهگري را براي آن انجام ميدهند ولي بيشتر از آنكه چيزي به نيازمندان در اين ميان برسد تعدادي فرصت شغلي است براي كساني كه درگير آن شدهاند.
به هر حال من نسبت به نقش NGO ها در اينجا كاملاً مأيوس و دلسرد هستم و در بيشتر مواقع آن را فقط نمايش ميبينم، بعضي از آنها كه واقعاً انسان را غمانگيز ميكنند. مثلاً يك سرمايهدار كه خودش و همسرش در فرانسه در ساخت مين سرمايهگذاري كردهاند، در اينجا يك NGO براي كمك به مصدومين جنگي تأسيس كردهاند. اين طور كارها يك نوع بازي عجيب و غريب نيست؟!... چند ماه پيش يك روز جلوي يك مدرسه در كابل دست 12 بچه قطع شد.
ميدانيد چگونه؟ جلوي مدارس خودكار ريخته بودند، خودكارهايي كه درواقع بمب بودند و همين كه بچهها آنها را از زمين برداشتند، توي دستشان منفجر شد. آن روز مدام راديوي افغانستان اعلام ميكرد: «به خودكارها دست نزنيد!» يك روز ديگر هم اعلام ميكرد كه «عروسكهايي ريختهاند كه بمب است، به آنها دست نزنيد.»
من بارها از اروپاييها پرسيدهام «اين بمبهاي عروسكي در كجا ساخته ميشود؟ آيا جايي به جز كشورهاي اروپايي؟ واقعاً اين مينهاي ضدنفر را چه كساني ميسازند؟»
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|
|
|