Persian

 
 

خانه فيلم مخملباف تقديم مي‌كند

چگونه سميرا "تخته سياه" را ساخت

“خاطرات ويدئويي" از ميثم مخملباف

سميرا مخملباف هستم
. ايراني ام... و بيست ساله.
تا به حال دو فيلم سينمايي ساختم.
اسم اولين فيلمم "سيب" بود كه با اون در سال 1998 به كن اومدم.
امسال كه سال دوهزاره، با دومين فيلمم "تخته سياه" به بخش مسابقه فستيوال كن اومدم.
من در يك خانواده سينمايي به دنيا اومدم.
پدرم كارگردان سينماست و مادرم تا زنده بود هميشه در فيلمهاي پدرم دستيارش بود.
تمام خاطرات كودكي من با سينما و صحنه هاي فيلمهايي كه پدرم مي ساخت، عجين شده.
اولين باري كه من در يك فيلم سينمايي به عنوان بازيگر حضور پيدا كردم، يك ماهم بود
. ...در صحنه اي كه مادرم مرا بغل كرده بود و مي كوشيد تا گريه مرا ساكت كند.
وقتي كه من هشت سالم بودم، در فيلم "بايسيكل ران" ساخته پدرم بازي كردم.
داستان اين فيلم درباره مردي افغاني است كه هفت شبانه روز سوار دوچرخه مي شه و بي وقفه ركاب مي زنه...
... تا با پولي كه درمي آره خرج بيمارستان و جراحي زنش رو به دست بياره.
پدرم اين فيلم رو در كشور ايران و پاكستان ساخت. خاطرم مي آد، وقتي كه در پاكستان فيلمبرداري مي كرديم به خاطر اينكه از دولت پاكستان اجازه فيلمبرداري نداشتيم، دستگير شديم...
... و پدرم رو مثل زندانيان قرون وسطي غل و زنجير كردند. با اينهمه ما اون فيلم رو ساختيم.
وقتي هفده سالم بود، اولين فيلم سينمايي ام رو با نام "سيب" ساختم.
فيلم "سيب" داستان دو دختر سيزده ساله است كه يازده سال توسط پدرشون درخونه زنداني بودند.
سرانجام مردم محل با خبر مي شن و اين موضوع رو به بهزيستي اطلاع مي دن و دخترها را از زندان آزاد مي كنند
. وقتي دخترها آزاد شدند، رفتاري شبيه رفتار انسانها نداشتند و بجاي كلام انساني اصواتي شبيه اصوات حيوانات از دهانشان شنيده مي شد.
در مورد وضعيت زنان ايراني ...
برخي اوقات برنامه هاي مستندي را مي بينيم كه حس مي كنيم فعاليتهاي اجتماعي در حال شكل گيري است.
برخي اوقات دقيقا خلاف اين موضوع به ما ثابت مي شود.
از شما، به عنوان كارگردان 20 ساله اي كه براي دومين بار در جشنواره كن حضور مي يابد...
...تقاضا دارم حقايقي را براي ما بيان كنيد كه هميشه در تلويزيون نمي بينيم و از دهان فعالان اجتماعي نمي شنويم.

در طول اين يازده سال، تنها تصويري كه دو دختر زنداني ديده بودند، منظره عبور سوزان خورشيد از پشت ميله هاي زندان بود.
بهمين خاطر مثل آدمهاي غارنشين احساس خودشون رو از آنچه ميديدند، با دستهاي آلوده به سياهي، روي ديوارها نقاشي مي كردند.
سئوال من اينه كه آيا پس از صحبت كردن با مادر آنها موضوع را فهميديد وتصميم گرفتيد به اين شكل موضوع را به ما توضيح دهيد...
ثانيا اينكه، آيا ديالوگها را شما نوشتيد يا پدرتان؟
آيا ديالوگهاي نوشته شده را مثل يك فيلم داستاني كارگرداني كرديد، يا اينكه به طور مستند از پدر و مادر گرفتيد...
بعد از اون تصميم گرفتيد كه اين پايان رو براش بذارين كه مادر كاملا لرزان از اينكه از خانه بيرون آمده... ...و مي :گه برگردين خونه. برگردين خونه. گفتيد كه مادر آنها مريض است.
صداي خود او بود. دقيقا حرفهاي خودش بود...
ولي به خاطر اينكه اين يك واقعه اجتماعي بود ما نمي توانستيم از قبل براش تصميم بگيريم...
به همين دليل هرشب با پدرم در اين مورد صحبت مي كرديم...
... و به نتايجي مي‌رسيديم كه پدرم يادداشتي از اين نتايج تهيه مي كرد، بدون اينكه وارد جزئيات شود.
تصميم‌گيري راجع به شكل ديالوگ بستگي به شخصيت فيلم دارد، و اينكه او در آن شرايط و آن فضا چه چيزي را مي خواهد بگويد.
بنابراين آنچه بيان شد، كلام خود او بود.
پدر خانواده با آنكه زندانبان بود، اما به خاطر آنكه مي ديد من او را محكوم نمي كنم...
مي كوشم جهل فرهنگي او را دليل اصلي اين رفتار بدانم... ...به من اعتماد مي كرد و خودش را مثل يك بازيگر در اختيار فيلم مي گذاشت.
فيلم "سيب" در سال 1998 به بخش "نوعي نگاه" فستيوال كن دعوت شد.
"ژرار دپارديو" و "ژان لوك گدار" از فيلم ستايش كردند و فيلم "سيب" در دهها فستيوال جهاني مورد استقبال قرار گرفت. يكي از منتقدين مي :گفت فيلم "سيب" نه تنها يك فيلم واقعي است، بلكه حتي واقعيت را تغيير داده است.
در همه كشورهايي كه فيلم "سيب" نشان داده شده بود، مردم كنجكاو وضعيت دو دختر بودند...
...و وقتي مي شنيدند كه آنها در خانه ديگري نگهداري مي شوند...
... و حالا به مدرسه مي روند و يكي از آنها دوست دارد كارگردان سينما باشد، تعجب مي كردند.
نمي تونم بخونم. نه، بلد نيستم اين رو بخونم.
در سن نوزده سالگي فيلم "تخته سياه" را ساختم.
داستان فيلم "تخته سياه" مربوط است به مردم آواره كردستان...
...منطقه ناامني بين ايران، تركيه، عراق و سوريه كه به خاطر جنگ هميشه دچار مشكلات فراواني بوده است.
در بخشي از اين فيلم پيرمرداني را مي بينيم كه پس از جنگ به كشور خود باز مي گردند تا درجايي كه به دنيا آمده اند، بميرند.
به نظر خيلي مشكله. فيلمي با اين تعداد زياد بازيگر كه بيشترشون غيرحرفه اي اند و حتي زبان آنها با زبان شما متفاوته. اما تفاوت زبان ... آنها كردي صحبت مي كردند، ولي فارسي را مي فهميدند...
بنابراين من فارسي به آنها توضيح مي دادم و آنها به كردي مي گفتند.
دايي... دايي جان...
دايي؟ منو تماشا كن، برادرم.
چرا منو تماشا نمي كني؟! - بله؟
سلام دايي جان.
عليك سلام.
تو را خدا دايي جان، يه كاري به من بده.
كاري نداريم قربونت برم. هيچ كاري نداريم.
هركاري بگي...
كاري نداريم. آواره ايم.
چوپاني باشه... هركاري باشه...
هيچ كاري نداريم قربونت برم.
من پولم نمي خوام. فقط يه لقمه نون باشه بسه.
نان هم نداريم. نون نيست... نون نيست.
آبم نداري دايي جان؟ - نه والله.
دايي جان، هر كاري بگي مي كنم.
برادرم، ما آواره ايم، داريم دور خودمون مي چرخيم.
دايي جان... - بله؟
سلام، دايي جان. - سلام.
حالت خوبه؟ - بله.
تو رو به خدا، دايي جان... يه كاري به من بده.
هيچ كاري ندارم.
يه كاري به من بده. - من هيچ كاري ندارم.
چوپاني...
چوپاني... هركاري كه بگي مي كنم.
ما خودمون آواره ايم.
تنها چيزي كه داشتيم، دوربين بود كه آن هم خيلي مهم نبود...
چون فيلمبردار آن را به خوبي روي دوشش حمل مي كرد...
چراكه ما دستگاه "استادي‌كم" نداشتيم.
خدا را شكر كه آنرا نداشتيم، چون حالا صحنه ها خيلي واقعي تر به نظر مي رسند.
تمام مدت، دوربين روي دوش فيلمبردار بود و او مجبور بود از گذرگاههاي بسيار باريك و مرتفعي رد شود.
هر لحظه ممكن بود هركسي به پائين بيافتد و خيلي خطرناك بود.
هم خوب بود و هم بد بود. بد بود، چون ممكن بود براي كسي اتفاق ناگواري بيافتد...
شكاك، وايسا. يك نفر از دره پرت شد پائين!
...و خوب بود، چون نمي توان درباره دشواري هاي جنگ...
...و فقر و جهل فيلم ساخت، در شرايطي كه همه چيز راحت باشد.
براي من سمبل اولين انساني است كه تا اندك دانشي يافت، خدا به او :گفت از بهشت بيرون شو.
آنها به زمين آمدند و حيران به دور خود مي‌گشتند و آواره بودند و براي خويش خانه اي نمي يافتند.
اين اندك دانش، چون بار سنگيني همواره بر دوش آنها بود و آنها مجبور به تحمل اين بار بودند.
وهمچنين براي من مثل... شما بهش چي ميگين؟ صليب مسيح...
مي دوني، اين اندك دانش براي من مثل يك بال است براي پروازكردن.
اما نه... اين بال به او اجازه پرواز نمي دهد، مي‌دانيد، اينها بالهاي سنگيني است، او چگونه مي تواند پرواز كند؟
با اون كه به نظر مي آد اين فيلم از شدت واقعيت شبيه يك فيلم مستنده...
...اما در حقيقت تمام لحظات اون بازسازي شده و هيچ لحظه اي از فيلم مستند نيست.
به عنوان مثال آب خوردن كاري است كه هركس در طول روز بارها اينكار را انجام مي ده...
...اما در سينما براي اينكه صحنه آب خوردن در مقابل دوربين، واقعي دربياد، گاهي نياز است كه ساعتها تمرين كنيم. در عين حال، هم سخت بود و هم آسان.
سخت، زيرا بازيگران غيرحرفه اي با سينما آشنا نبودند. بعضي روزها به دلايل سنتي كار را تعطيل مي كردند و نمي دانستندكه اينكار امكان ندارد.
...و آسان بود، زيرا آنها پيچيدگي مردم شهرها را نداشتند و خيلي ساده بودند و كارگرداني آنها آسان‌تر بود.
وقتي تو پرسوناژهايت را دوست داشته باشي، آنها را پيدا مي كني...
من همه بازيگرها را يكي يكي انتخاب كردم، به خاطر ظاهر صورتشان وجغرافيايي كه روي چهره آنها نقش بسته بود...
...و همچنين به خاطر شخصيتشان و هر روز تعدادي را از روستائي وتعدادي را از روستاي ديگري جمع مي كرديم...
من مستقيما با آنها درگير مي شدم و به خاطر همين آنها مي توانستند مرا بشناسند...
...و من به عنوان يك كارگردان شخصيت عجيب و غريبي براي آنها نبودم كه در جايي مخفي شده است.
من هر روز برخوردم مثل روز اول بود.
داستان فيلم در يك روز اتفاق مي افته، اما براي اين يك روز ما حدود دوماه فيلمبرداري مي كرديم...
بازيگران غيرحرفه اي هر روز صبح كه ازخانه هايشان به سرصحنه مي آمدند...
...حمام كرده بودند و موها و صورت و لباسهايشان تميز بود...
ديگر به نظر نمي رسيد كه مدتي دركوه آوارگي كرده اند...
به خاطر اين ابتدا با خاك همان محيط لباس، اشياء و موي آنها را گريم مي كرديم.
جنگها در هركجا، بالاخره روزي تمام مي شن...
اما كساني كه جنگها رو شروع كردند يادشون مي ره مين هايي رو كه توي زمين كاشتند، جمع كنند.
پس هر روز بچه ها روي مين مي رن و كشته مي شن. جنون جنگها تموم مي شه...
...اما كساني كه جنگهاي جنون‌آميز رو شروع كردند، فراموش مي كنند...
...زنهايي كه شوهرانشون كشته شدند از تنهايي دچار چه جنوني شده اند.
وقتي پانزده ساله بودم، مدرسه معمولي رو ترك كردم تا در مدرسه پدرم سينما رو بياموزم.
درحقيقت مدرسه سينمايي ما صحنه هاي فيلمسازي پدرم بود.
براي من به عنوان يك زن، در يك كشور شرقي، فيلمسازي با مشكلات خاصي همراهه.
نه از اين بابت كه موضوع زن، هميشه توسط سياستمداران با مشكل سانسور روبرو مي شه...
بلكه حتي به خاطر خودسانسوري، كه توسط فرهنگ و سنتهاي جامعه و حتي توسط خود زنها در مورد زنها اعمال مي شه.
فيلم "روزي روزگاري سينما" ساخته پدرم، يكي از كلاسهاي سينمايي است كه من در اون هنر سينما رو آموختم.
بازيگر زن فيلم از بازيگران تئاتر بود كه هر روز صبح ابتدا به صورتش فون مي زد كه شبيه آدمهاي آفتاب سوخته بشه.
بعد كمك مي كرد تا صورت بچه فيلم رو به رنگ صورت پيرمردان آفتاب سوخته در بياره.
تخته سياه؟ هان! تخته سياه؟
او كُردي نمي دونست...
بنابراين هر روز صبح جملات و لهجه كردي رو با گنگي يك زن ديوانه تمرين مي كرد...
ما قبل از اونكه به ميزانسن و كمپوزيسيون بپردازيم، ابتدا صداها را تمرين مي كرديم...
بعد از آنكه صداها را كنترل مي كرديم، تازه فيلمبرداري شروع مي شد.
تخته سياه، هان...
تخته سياه!
جيش... جيش... جيش...
فكر كردم كه آيا مي توانم يك فيلمي يكساعت و نيمه در كوهستان بسازم كه هر كس با ديدن اون احساس كنه كه در كوهستان بوده.
آب مي خوري؟ آب مي خواي؟
بنوش...
بنوش!
حلاله، آب بيار!
حلاله، آب بيار!
تا مرز چقدر راهه، دايي جان؟
راه زيادي نيست.
من براي آنكه يك بازيگر مناسب براي اين نقش پيدا كنم، به تك تك سياهي لشگرها فكر كردم...
...و با تك تك اونها صحبت كردم تا ببينم كداميك در زندگيشون مريض دارند يا خودشون مريضند...
...و مي تونند رنج يك آواره مريض رو درك كنند تا بتونند اون نقش رو بازي كنند.
بشاش برادر، وگرنه مي ميري!
كارگرداني به نام آلفرد هيچكاك مي گفت كه مرحله فيلمبرداري خسته كننده‌ترين و كم اهميت‌ترين مرحله فيلمسازي است.
تمام مراحل جالب فيلمسازي قبل از فيلمبرداري صورت مي گيرد.
زماني كه فيلمبرداري شروع مي‌شود،كار قبلا تمام شده است.
از قبل مي دانيد كه مي خواهيد چه بكنيد.
تمام آنچه كه مهم است، قبل از فيلمبرداري صورت مي گيرد.
زمان فيلمبرداري فقط بايد مواظب باشيد كه آنچه جلوي دوربين اتفاق مي افتد، هماني باشد كه مي خواستيد.
ولي نه هميشه... بعضي اوقات اتفاقهايي جلوي دوربين مي افتد كه مانند معجزه است.
چراكه آدم درحال خلق اثر است، ولي فرايند خلق هنوز به پايان نرسيده.
چرا كه تمام شخصيتهاي فيلمهاي من جلوي دوربين قرار مي گيرند...
تمام اتفاقها و وقايعي كه در انتظارشان هستم، برخي اوقات به شكل معجزه آسايي رخ مي‌دهند.
بعضي وقتها آنها براي اولين بار اتفاق مي افتند.
درعين حال منتظر وقوع آنها هستم.
در مورد چيزهايي كه قبلا تصميم گرفته‌ام، باز هم منتظر مي‌شوم تا ببينم چه چيز جديد ديگري مشاهده خواهد شد.
زندگي نويي روبروي دوربين خواهد بود، مانند همين الان كه ما جلوي دوربين هستيم.
فيلمبردار چيزي را مي بيند كه در همين لحظه رخ مي‌دهد. چراكه من كه جلوي دوربين، يك فرد زنده هستم.
اينطور نيست كه او من را كشته باشد و سپس :بخواهد سميرا، چيزي را بيان كن.
من زنده هستم و زندگي مي كنم وهمان وقت او فيلمش را مي سازد.
من "كن" را دوست دارم.
"كن" را نه به خاطر "كن"، بلكه به خاطر مردمي كه از سراسر جهان براي سينما به "كن" مي آن تا با حضورشون به سينما انرژي بدن.
پس فيلمي كه در كن نمايش داده مي شه، فيلمي است كه در اولين نمايشش توسط نمايندگان تماشاچيان همه كره زمين ديده مي شه.
ايراني! ايراني!
شما به عنوان يك كارگردان و نه صرفا يك كارگردان جوان...
خسته نيستيد از اينكه...
من از اين مسئله خسته نيستم و به آن عادت كرده ام.
برايم قابل انتظار است كه چنين سئوالهايي از من پرسيده شود.
دليلش به نظر من اين است كه مردم ذهنيتي از سينما دارند كه آن را در انحصار افراد ميانسال و مسن مي بينند.
برداشتشان اين است كه هرچه سن كارگردان بيشتر باشد، تجربه بيشتري دارد. آنها سينما را شكلي از هنر و يك نوع زبان نمي دانند.
همه، حتي افراد جوان... منظورم 20 ساله ها نيست...
بلكه حتي كودكان مي توانند دنيا را ببينند، تجربه كنند، يا تصور كنند، و ديده ها يا تصورات خود را از طريق رسانه سينما بيان كنند.
به نظر من مشكل آنها نيست، مشكل من نيستم... مشكل سينما است.
مايلم اين جايزه را به ايشان تقديم كنم.
جايزه "مدال فدريكوفليني" از سازمان جهاني يونسكو براي ساخت فيلم فوق العاده‌اي در صد سالگي سينما.
شما واقعا لايق اين مدال هستيد و اميدوارم كه فيلمهاي عالي بيشتري بسازيد.
متشكرم.
بسيار متشكرم.
از دريافت اين مدال بسيار خوشحالم، چون از نظر من اين فقط يك جايزه سينمايي نيست، بلكه يك جايزه فرهنگي است...
دوست دارم اين جايزه را به موزه سينماي ايران هديه كنم، براي آنكه ارزش صلح و دانش در ايران پايدار شود.
بسيار متشكرم.
دروغه. اينجا مرز ما نيست، برادر.
اون خاك زادگاه ما نيست.
اين مرز ما نيست. مرز ماگم شده... اون كلاه سرما گذاشته، به ما دروغ گفته!
دايي جان، به خدا بهتون دروغ نمي گم، بخدا اين مرز خودتونه.
اينجا به خدا خاك زادگاه ماست.
قسم بخور تا باوركنم!
خدا شاهده كه اين مرزه.
قسم بخور!
به خدا اين مرزه.
اون حلبچه است. يعني نمي‌دونين اين حلبچه است؟
من از قبل تصميم داشتم تا آخرين صحنه فيلم "تخته سياه"رو درمه بگيرم... براي اينكه بمباران شيميايي اين منطقه تداعي بشه.
اما مه وسيع رو نمي شد ايجاد كرد.
پس منتظر نشستيم تا مه اومد. اما به سرعت از ما عبور كرد.
تاجائيكه ما مجبور شديم با همه امكانات و آدمها هرلحظه به دنبال مه بدويم تا بتونيم صحنه هاي آخر فيلم رو درمه فيلمبرداري كنيم.
ما به مرز رسيديم، تو چيكار مي كني؟
اگه اون منو نمي خواد، چيكار مي تونم بكنم؟
چيكار مي كني؟ مياي، يا طلاقش مي دي؟
اگه طلاق مي خواد، طلاقش مي دم.
بذار از خودش بپرسيم. حلاله، حلاله... حلاله...
حلاله... بيا طلاقتو بگير!
تخته سياه؟
من... تو... رو... دوست... دارم!
رئيس هيئت داوران، "لوك "بسون. خانمها، آقايان، "."ميشليو رئيس هيئت :داوران "لوك بسون"
خانمها، :آقايان "ميشليو"
جايزه هيئت داوران به فيلمي تعلق مي گيرد كه با استقبال پرشور اعضاي هيئت داوران مواجه شود.
اين جايزه از سوي رئيس و اعضاي هيئت داوران است كه از صميم قلب اهدا مي شود.
"تخته سياه" سميرا مخملباف
عصرتان بخير... خيلي متشكرم.
مي خوام يه چيزي بگم.
از جانب نسل جوان اميدوار ميهنم، با افتخار اين جايزه را مي پذيرم.
نسل جوان قهرماني كه...
نسل جوان قهرماني كه براي دموكراسي و يك زندگي بهتر در ايران تلاش مي كنند.
با تشكر از هئيت داوران، و با تشكر از شما تماشاچيان مهربان.