English Persian

 
 

ديدگاه محسن مخملباف دربارة طبيب صاحب بازيگرسفر قندهار


محاكمه چه گوارا در دادگاه گاندي
جمعه است، در تهرانم. روز پيش از افغانستان بازگشته ام. دوباره به سفر هرات رفته بودم. به همان جايي كه 15 ماه پيش ـ در زمان طالبان ـ مخفيانه سفري داشتم براي تهيه مقدمات ساخت فيلم سفر قندهار. به همان هراتي كه 20 هزار نفر از مردم آواره و گرسنه اش در حاشيه شهر و بيابان در حال مرگ بودند. اما اين بار براي ساخت فيلم نرفته بودم. با گروهي همراه بودم از جنبش آموزش كودكان افغان. تا در اردوگاه مسلخ، براي كودكان افغان، كلاس سوادآموزي ايجاد شود.
هرات همان هرات بود. راه هرات به همان خرابي بود. گرسنگان به يُمن كمك هاي مختصر بين المللي ديگر در حال جان دادن نبودند، اما از سوء تغذيه هيكل هايشان مرا به ياد گاندي بزرگ مي انداخت و يا به ياد گرسنگان آفريقا. وقتي با هواپيما از تهران به شهر مشهد رسيديم، يك ساعتي در هواپيما باز نشد، چرا كه چرخ هاي پلكان هواپيما يخ بسته بود. دويست كيلومتر آنطرفتر، در اردوگاه مسلخ، هوا، از مشهد هم سردتر بود و 350 هزار آواره افغان، در اردوگاه مسلخ كه بياباني بيش نيست، در همين هوا شب را به صبح مي رسانند و براي همين در شب هاي اين چنيني، هنوز تعدادي كودك از سرما يخ مي زنند و جنازه شان را صبح بعد، وقتي كه هوا كمي گرم مي شود، به خاك مي سپارند. مادر گرياني مي گويد: زمين خاك، حالا لحاف كودك من است. از مسئولي (كه خارجي است) مي پرسم آيا راست است كه گاهي از سرما تعدادي يخ مي زنند؟ سكوت مي كند. مي پرسم گفته مي شود گاهي به شبي 30 نفر هم رسيده كه بيشتر از كودكان بوده اند. مي گويد: 30 نفر نسبت به عدد يك 30 برابر است، اما نسبت به 350 هزار نفر، به ويژه در سرما، رقم قابل قبولي است. ما فقط جلوي مرگ دسته جمعي آن ها را گرفته ايم. به دنبال قاتل مي گردم. آيا قاتل سرماست؟ يا بي توجهي همسايگان؟ يا بي توجهي جهانيان؟ يا بي عرضگي سازمان هاي بين المللي؟ آيا همين كه ريشوها رفتند و كراواتي ها آمدند، براي افغانستان كافي است؟ به راستي اگر بن لادن را بگيرند، ديگر ما نمي گذاريم كودكان افغان از سرما و گرسنگي و بيماري بميرند؟ شايع است كه طالبان در هرات حدود 300 نفر بوده اند، كه بدون جنگ و خونريزي گريخته اند. مسئولي جلو مي آيد و اعتراض مي كند كه چرا بدون هماهنگي و اجازه او وارد اردوگاه شده ام. خودم را معرفي مي كنم. مي گويد: مي دانم كه سفر قندهار را ساخته اي، حالا بيا به تو چيزي را نشان بدهم كه در هيچ فيلمي نديده باشي. مرا در اعماق اردوگاه به سر چاهي مي برد كه يكي سر آن چاه نشسته است و يكي ديگر از سر آن چاه طنابي را مي كشد و دور مي شود، انگار كه كسي با كسي قهر كرده باشد و از او براي هميشه دور شود. وقتي كه نفر دوم، ديگر بسيار دور شده است، سطل آب گل آلودي جلوي نفر اول از چاه بيرون مي آيد و كسي كه سر چاه نشسته سطل آب را مي گيرد. مسئولي كه مرا به آن جا آورده مي گويد: ببين آن مرد بايد تا آن ته بيابان طناب را بكشد تا از اعماق زمين كمي آب لجن بيرون آورده شود. عليرغم ادعاهاي سازمان هاي بين المللي اين جا هنوز آب ندارد. اين جا هنوز مردم گرسنه اي كه از اطراف مي آيند، سامان داده نمي شوند. از ديگران مي پرسم او كيست و از كي مسئول مسلخ شده؟ پاسخ مي شنوم كه زمان طالبان هم مسئول بوده. نفر اول گريخته و حالا نفر دوم كه او باشد، نفر اول شده. مي گويم: پس با طالبان بوده؟! مي گويند طالبان 300 نفر بودند كه گريختند. مي پرسم پس چطور 300 نفر به يك ميليون نفر در هرات حكومت مي كردند و دم از كسي برنمي آمد؟ آيا كسي با آن ها كه نفر دوم بودند و حالا نفر اول شده اند، كاري ندارد؟ پاسخي نمي شنوم. خوشحال مي شوم كه افغان ها آموخته اند، همديگر را ببخشند. آيا بخشيده اند؟ به شهر مي روم. گدايي جلو مي آيد و به ناني كه خريده ايم و گوشه خيابان مي خوريم نگاه مي كند و از ما نان مي طلبد. تعارف مي كنيم. هجوم مي آورد و نان را با ما شريك مي شود و از بدبختي اش مي گويد، از اين كه همين الان پس از يك ماه از زندان آزاد شده و بايد براي زن و بچه اش نان ببرد. مي پرسم به چه جرمي زندان بودي؟ مي گويد: آشپز طالبان بودم. مرا گرفتند و شكنجه كردند. بعد پاهايش را بالا مي زند. از شلاق سياه و خوني شده و در جاهايي پوست پاهايش از بين رفته است و شلان شلان راه مي رود. مي گويم: آيا با طالبان بودي؟ مي گويد: طالبان در هرات 300 نفر بودند كه گريختند، من آشپز بودم. قبل از طالبان هم آشپز بودم. بعد از طالبان هم آشپزم. من شكم زن و بچه ام را سير مي كنم.
روز بعد به سراغ اداره تعليم و تربيت مي رويم. از قبل قرار گذاشته ايم كه هزار نفر از معلمين سابق يا با سوادان شهر را به استخدام در آوريم تا در اردوگاه مسلخ زير چادرها هزار كلاس تشكيل شود. در هر كلاس 30 نفر قرار است درس بخوانند. معلم هاي يافته شده به هزار نفر نمي رسند و حقوقي را كه از دو هفته قبل با اداره تعليم و تربيت توافق كرده ايم، نمي پذيرند. حقوقي كه مطالبه مي شود، سه برابر توافق قبلي است. علت را جويا مي شويم. مي فهميم كه چون شنيده شده قرار است دلار وارد افغانستان شود، ارزش دلار غرب هنوز نيامده تا حدود 3 برابر سقوط كرده. باني كلاس هاي اردوگاه مسلخ، سازمان مهاجرت جهاني است ( IOM ) و مجري، جنبش آموزش كودكان افغان. قرار است ماهانه پنجاه هزار دلار و سالانه ششصد هزار دلار هزينه آموزش آوارگان اردوگاه مسلخ را بدهند. مبلغي كه توسط اداره تعليم و تربيت از ما خواسته مي شود، فقط براي حمل و نقل هزار معلم از هرات به اردوگاه مسلخ، كه فقط 20 كيلومتر با شهر هرات فاصله دارد، 365 هزار دلار در سال است. نفر دوم سازمان مهاجرت جهاني، در ملاقاتي كه با اسمعيل خان، والي هرات، داريم مي گويد: كار سازمان مهاجرت جهاني آموزش افغان ها نيست، اما ما به خاطر همراهي با جنبش آموزش كودكان افغان، اين پروژه را پذيرفته ايم و اين بودجه قابل افزايش نيست. به او مي گويم: معلمان هرات گناهي ندارند. آن ها به پول افغان، كه نامش (افغاني) است، هزينه مي كنند و هنوز مشكل آب و نان و امنيت آن ها حل نشده، مشكل تورم هم بر زندگي شان افزوده شده. قرار مي شود از حمل و نقل معلمان هرات، به اردوگاه مسلخ منصرف شويم و از همان آوارگان اردوگاه مسلخ، براي كودكان مسلخ، معلم بيابيم.
از هرات به مسلخ مي رويم. همه جا جستجو مي شود، اما در نهايت فقط يك زن باسواد را در بين اين اردوگاه 350 هزار نفري مي يابيم. او 30 ساله است و شش بچه دارد. اهل كابل است. پدرش كنار او ايستاده تا در صحبت با مردان غريبه كه ما هستيم، تنها نباشد. نمي داند با برقعي كه روي صورت دارد، چه كند. آن را بالا مي زند و كمي بعد بي هيچ دليلي آن را پايين مي اندازد. مي پرسيم حاضري 2 بار در روز، يك بار از صبح تا ظهر و يك بار از ظهر تا عصر، در 2 كلاس درس بدهي؟ مي گويد: نان نخورده ام، جان درس دادن ندارم. مي گوئيم به تو حقوق مي دهيم. مي گويد: نان بدهيد سير شوم درس مي دهم. به بچه هايم هم نان بدهيد. از همراهم مي پرسم اگر بن لادن را دستگير كنند، فكر مي كني يك شبه زن هاي اين اردوگاه باسواد شوند؟ آيا در بي سوادي او فقط بن لادن و ملاعمر مقصرند، يا ظاهرشاه و روسيه و مجاهدين و امريكا و همسايگان افغان و من و تو؟ مي گويد: هم آن ها هم من و تو. دو نسل بايد كار كرد تا مشكل گرسنگي و بي سوادي حل شود.
به شهر مي رويم. مغازه ها باز است. ريش ها هست، اما كوتاهتر شده. از جواني مي پرسيم آيا راضي هستي كه طالبان رفته اند؟ مي گويد: آري. مي پرسيم چرا؟ مي گويد: ديگر من هم مي توانم مثل شما سرم را لخت كنم. مي پرسيم: مگر مردها هم بايد سرشان را مي پوشاندند؟ مي گويد: آري. از مردان ديگر از جمله از رئيس تعليم و تربيت مي پرسيم چرا روي سرش را وشانده؟ مي گويد: 7 سال به روسري عادت كرده ام 7 ماه طول مي كشد كه بتوانم دوباره سرم را لخت كنم. از زنان شهر كه 99 درصدشان برقع پوشيده اند، مي پرسيم آيا نشنيده اند كه طالبان رفته اند؟ مي گويند چرا. مي پرسيم پس چرا هنوز صورتشان زير برقع ها پنهان است؟ پاسخ مي دهند: اين سنت ماست، برقع را دوست داريم.
روز بعد با اسمعيل خان توافق مي كنيم كه در هرات مدرسه بسازيم. زمين را آن ها در اختيارمان مي گذارند و هزينه ساخت مدرسه را ما خواهيم پرداخت. در كنار مدرسه مخروبه اي، بيابانكي در اختيارمان قرار مي گيرد تا دو مدرسه را بنا كنيم براي دختران هرات. يكي ابتدايي با 15 كلاس و يكي متوسطه با 12 كلاس.
12 هزار نفر دختر هراتي كه هنوز برقع پوشند و 7 سال است از مدرسه محروم بوده اند، براي ثبت نام به اداره تعليم و تربيت مراجعه كرده اند. گروهي از آن ها را جمع مي كنيم و كلنگ را به دست همان دختران برقع پوش مي دهيم تا كلنگ اولين مدرسه بعد از طالبان را در هرات به زمين بزنند. دوستي مرا صدا مي كند و يكي از دختران زير برقع مرا مي شناسد و به دختران ديگر لو مي دهد. همه راجع به «سفر قندهار» صحبت مي كنند اما هيچ يك از آن ها فيلم را نديده و تنها از طريق راديوهاي فارسي زبان، قصه فيلم را شنيده اند. يكي از آن ها قصه فيلم را تعريف مي كند « يك دختر افغاني از خارج به افغانستان مي آيد تا خواهرش را كه از نااميدي مي خواهد خودش را بكشد نجات دهد.» يكي از آن ها مي گويد: ما مي دانستيم شما به هرات آمده ايد. از راديو هرات شنيديم.
براي قرارداد ساخت مدرسه به اداره تعليم و تربيت باز مي گرديم. وقتي خارج مي شويم نامه اي به دستم داده مي شود. نامه را باز مي كنم. از دختري افغان است. متن نامه اين است:
« سلام و درود هاي بي پايان خود را خدمت پدر عزيزم تقديم مي كنم. آقاي مخملباف شما بهترين پدر دنيا براي سميرا و من هستيد. شايد تعجب كنيد كه من كي هستم كه خود را دختر شما معرفي مي كنم. من يكي از مظلوم ترين دختران جهان هستم. نمي خواهم از رنج و دردهايي كه با من زاده شده و تا روزي كه در اين جهان زندگي مي كنم، با من خواهند بود، برايتان چيزي بگويم، ولي مي خواهم از رؤياهاي شيرينم بگويم. در اين شش سالي كه گذشت، در پشت ميله هاي زندان، رؤياهاي زيبايي مي ديدم و در سال هاي آينده در زندان بي سقف باز هم رؤيا مي بينم. در آن روزهايي كه گروه طالبان پايم را از مكتب رفتن بستند، من دختر مسعود بزرگ بودم. او خيلي مهربان بود. در شهر زيباي بدخشان، يك خانه مختصري داشتيم. من و پدرم تنها بوديم. چقدر زندگي خوبي بود. نمي توانم از آن روزها چيزي بنويسم. آن روزها را در قلبم نوشتم. براي مدتي دختر چنگيز پهلوان بودم. او پدري بود كه براي من و همه فرزندانش احترام مي گذاشت. او هيچ وقت فرقي بين پسر و دختر نمي گذاشت و همراهش به مسافرت مي رفتم. با او به پنجشير رفتيم. شهر آرزوهايم. و اما از روزي كه از طريق راديوهاي جهان شنيدم كه م مخملباف فيلم سفر قندهار را ساخته، او هم پدر رؤيايي من شد. تو زندگي مرا از مرگ نجات دادي.
آن روز 24 سنبله 80 به يقين دانستم كه مسعود عزيزم، نجات دهندة من، به خواب عميقي رفته و تا ابد چشم باز نخواهد كرد. آن روز پدرم با عصبانيت فرياد مي كشيد كه من پول ندارم. من خرج شما را داده نمي توانم. هر كس نان مي خواهد برود گدايي كند. خدايا چي لحظاتي به من گذشت. به اتاق كوچكي كه راديوي نازنينم بود رفتم. ده دانه قرص هاي گوناگون و خطرناك در مشت داشتم. نمي دانم چطور شد كه خواستم راديو نازنين را روشن كنم و براي هميشه با تنها دوستم خداحافظي كنم. يادم نيست كه راديو آلمان بود يا راديوي آزادي كه گفت مصاحبه اي داريم با مخملباف. با خود گفتم اين مصاحبه را مي شنوم و بعد قرص ها را مي خورم ... اما تو آن چنان صحبت مي كردي كه فكر كردم پيام براي من است. آن روز دليلي نبود براي زنده بودن، ولي تو دليلش را پيدا كردي…
در آخر دوستدار شما در يكي از روستاهاي دورافتاده هرات زندگي مي كنم. از همه نوع امكانات محروم. از طريق يكي از دوستانم كه ديروز از شهر آمده بود فهميدم كه به شهر ما آمدي. خيلي خوشحالم كه شما به هرات تشريف آورديد، اميدوارم هميشه... »
نامه با همين كلمه تمام شده بود. نامه اسم و آدرس نداشت و كسي كه نامه را به دستم داده بود را نيافتم. و حالا امروز جمعه است، در تهرانم. روز پيش از افغانستان بازگشته ام. هنوز نامه آن دختر را در جيب دارم. يكي دو بار ديگر آن را مي خوانم. اين نوع نامه ها به من انرژي مي دهد كه به راهي كه مي روم شك نكنم. هر گاه در سختي ها نااميد مي شوم و مي خواهم دست بكشم، يكي از اين نامه ها از راه مي رسد و به من مي گويد: باز هم راهت را برو.
و حالا امروز جمعه است و من هر چه مي دوم از كارهايم عقبم. يك پايم در زاهدان است، يك پايم در افغانستان و يك پايم در اروپا كه پول سوادآموزي هزاران پسر و دختري كه از تحصيل
باز مانده اند را از اين و آن مهيا كنم. و حالا امروز كه جمعه است، دوست نقاشم را يافته ام تا آرم جنبش آموزش كودكان افغان را طراحي كند. چند ساعتي است كه با طرح ها كلنجار مي رويم. چقدر فرم هاي مدرن گرافيكي از غم افغان ها دور است. تلفن زنگ مي زند. آشنايي است. مي گويد: فلان روزنامه وطني را خوانده اي؟ مي گويم: نه. مي گويد: نوشته است هنرپيشه سفرقندهار تروريست است. پيش از اين شنيده بودم كه قاتل است. مي گويم: لابد تا نبوده ام ارتقاء درجه پيدا كرده و به مقام تروريستي هم رسيده. مي گويد: روزنامه را برايت مي فرستم. مي گويم: اين حرف ها را شنيده ام و مي دانم. جنجال تازه اي است براي جلوگيري از حركت تازه اي كه راه افتاده.
تلفن را قطع مي كند و دوباره درگير كامپيوتر و گرافيك مي شويم. چقدر اين طرح هاي مدرن گرافيكي از غم افغانستان به دور است. لحظه اي بعد دوستي سر مي رسد. همان روزنامه را نشان مي دهد، نگاه مي كنم. در صفحة اول نوشته است « بازيگر سفر قندهار تروريست است.» به صفحه 15 ما را حواله داده، حواله مي شوم. سايت اينترنتي تايم، و واشنگتن تايمز، بالاي صفحه كليشه شده است. به انگليسي نوشته شده قاتلي در قندهار، اما تيتر روزنامه وطني، اصرار دارد كه آن ها نوشته اند بازيگر فيلم سفرقندهار تروريست است.
دوستم مي پرسد آيا تو مي دانستي كه او قاتل است؟
مي گويم: نه. و هنوز هم نمي دانم كه او قاتل است يا نه. چون كه هنوز دادگاه صالحي جرم او را ثابت نكرده. اما شنيده ام كه كسي كه به شكل اوست يا خود اوست، متهم به قتلي سياسي است. او متهم است كه در زمان انقلاب يكي از وابستگان فعال و برجسته ساواك به نام طباطبائي را در امريكا كشته و به ايران پناهنده شده، يعني درست همان زماني كه تمام ملت ايران به جستجوي ساواكي ها بودند تا آن ها را به عنوان يكي از مسببين بدبختي مردم در نظام گذشته نابود كنند. همانگونه كه امروز، امريكا به دنبال نابودي سازمان القاعده است. با اين تفاوت كه در آن زمان امريكا طرفدار رژيم شاه و حامي ساواك بوده است. فكسي را كه از امريكا توسط دوستي برايم ارسال شده به دست او مي دهم تا به كار طراحي آرم جنبش آموزش كودكان افغان برگردم. متن فكس چنين است:
« ... به اعتقاد من منشأ و مبداء اين خبر ناشي از حسادت در ايران و در عين حال ناشي از تجارت و سياست در امريكاست. واسطه خبري آن هم يكي از روزنامه هاي دست راستي امريكاست كه با زرنگي نام دو روزنامه معتبر امريكايي يعني «نيويورك تايمز» و «واشنگتن پست» را مخلوط كرده و نام مجعول «واشنگتن تايمز» را درست كرده تا از اين گذر براي خود كسب اعتبار كند.
من روزنامه هاي ايران را خوشبختانه نمي شناسم كه بتوانم مثال مشابهي بزنم. ولي اعتبار «واشنگتن تايمز» در مقايسه با روزنامه هاي معتبر امريكا، مثل اعتبار سوزني سمرقندي است در مقابل حافظ. چرا وقتي نيويورك تايمز دو بار صفحه اول بخش هنريش را به « سفرقندهار» اختصاص مي دهد و روزنامه تايمز «سفرقندهار» را فيلم برگزيده سال مي داند و روزنامه «كريستين ساينس مانيتور» فيلم «سفرقندهار» و «روزي كه زن شدم» را به عنوان دو فيلم از ده فيلم برجسته سال انتخاب مي كنند، عكس العملي در رسانه ها بروز نمي كند و حالا هم اين قصه بي سر و ته مربوط به يكي از هنرپيشگان «سفرقند هار» مجموعه غريبي است كه دوباره از سر بازي اسكار شروع شد و همچنان ادامه دارد وگرنه يك خبرنگاري نمي تواند بنشيند و خواب نما شود. يك نفر از ايران او را مطلع كرده بود. اين خبرنگار حتي تا بعد از نوشتن مقاله اش هم فيلم سفر قندهار را نديده بود و از پخش كننده فيلم سفر قندهار كمپاني آواتار در امريكا تقاضاي كپي ويدئويي فيلم را داشت... »
دوباره تلفن زنگ مي زند. دوست ديگري است مي پرسد ماجراي تازه را شنيده اي؟ مي گويم: اين جنجال ها در عمر من نه اولين بار است، نه آخرين بار و طبق آمار پس از ساخت هر فيلمي يكي از اين بازي ها راه افتاده و روئين تن شده ام. منتها هر بار مسببش يكي بوده. يك بار طرفداران رژيم شاه، يك بار تروريست هاي چپ گريخته از ايران، يك بار جناح راست ايران. خب، اين تاوان استقلال در حركت است. همه مي خواهند ترا شبيه خود سازند و اگر نتوانند به دشمني از تو ياد مي كنند و متأسفانه گاهي هم رقابت هاي شغلي است. اما مهم نيست، من حتي شكنجه گرم را هم بخشيده ام و به دل نمي گيرم و سكوت مي كنم تا آن جا كه احساس كنم به خاطر حمله به من ديگري را قرباني مي كنند و اين بار يكي از آن بارهاست. مي پرسد آيا تو مي دانستي كه هنرپيشه فيلمت قاتل است؟ مي گويم: نه و هنوز هم نمي دانم.
مي گويد: اگر مي دانستي كه قاتل است با او فيلم مي ساختي؟
مي گويم: حتي اگر هنرپيشة سفرقندهار يك قاتل بوده باشد، من از يك قاتل امريكايي، يك مصلح ساختم كه از خشونت پشيمان است. گويي امريكايي ها خودشان اصرار دارند كه همان يكي هم قاتل باشد. من در كشوري كه 20 سال است فرياد «مرگ بر آمريكا» به هواست، آمريكايي ستم كشيدة سياهي را به تصوير كشيده ام كه «براي مسلمانان زندگي مي آورد، چون كه طبيب است»، و عده اي در ايران معترض شدند كه چرا تصوير يك امريكايي، حتي امريكايي سياهپوست، مثبت تصوير شده، حال آن كه اين تصوير مي تواند در تصحيح نگاه دو ملت به همديگر مثبت باشد. اما اين كه اگر او قاتل بوده آيا او را به عنوان هنر پيشه انتخاب مي كردم يا
نه؟ بايد بگويم البته اگر مي دانستم كه او قاتل است، با او در باره قتلي كه انجام داده فيلم مي ساختم تا بدانم چرا در امريكاي متمدن و مرفه يك سياهپوست قتلي سياسي را انجام مي دهد و به كشوري مخالف امريكا (مثل ايران) مي گريزد؟ و حالا هم به سرم زده كه اگر او را بيابم اين كار را بكنم. اما چيزي كه هنوز معلوم نيست، اين است كه طبيب صاحب فيلم سفرقندهار همان آدم باشد. در مجله تايم در تاريخ 21 دسامبر 2001 در مقاله اي ادعا شده كه « حسن تنتايي» همان « عبدالرحمن» است كه در امريكا به دنيا آمده و در افغانستان همپاي مجاهدين عليه روس ها جنگيده است و آن كه بعدها عبدالرحمن ناميده مي شود، همان داود صلاح الدين قبلي و يا ديويد بلفيلد قبل تر است. زماني ريگان رئيس جمهور امريكا چند تن از سران مجاهدين افغانستان را به كاخ سفيد آورد و با آن ها عكس و فيلم تبليغاتي گرفت و خطاب به خبرنگاران و با اشاره به مجاهدين گفت: «اين ها حكم پدران معنوي و بنيانگذاران امريكا را دارند.» بايد پرسيد اگر ديويد بلفيلد در آن زمان در افغانستان مي جنگيده، سخن رونالد ريگان را به عنوان رئيس جمهور امريكا آيا نبايد به دادگاه صالحي برد، تا توضيح دهد كه چرا جورج واشنگتن و توماس جفرسون را معادل امثال ديويد بلفيلد قلمداد كرده، و اين درست در همان زماني است كه اف بي آي ديويد بلفيلد را قاتلي فراري قلمداد مي كرده است، و چرا امريكا از اف بي آي و سازمان سيا نبايد توقع داشته باشد كه اين شخص را در همان زمان در افغانستان شناسايي كند. اگر حسن تنتايي همان ديويد بلفيلد باشد، چگونه است كه اف بي آي و سازمان سيا بيست و اندي سال منتظر مي مانند تا يك كارگردان ايراني او را دست بر قضا يافته باشد. در حالي كه ادعا مي كنند ماهواره هاي امريكايي عبور مورچه اي را در زير زمين در كنترل خود دارند اگر اين چنين است پس چگونه يك مجرم امريكايي را بيش از بيست سال نيافته اند؟
دوست ديگرم مي گفت من يك ربع قرن در امريكا زندگي كرده ام و به خوبي متوجه اين واقعيت شده ام كه هر بار دولت اسرائيل، اقدام به قتل عام فلسطيني ها كرده است، فوري يا يك فيلم سينمايي و يا يك سريال تلويزيوني هم در باره قتل عام يهوديان توسط آلمان هيتلري به نمايش درآمده، يعني قتل عام ملتي در اروپا، بهانه قتل عام ملتي در آسيا قرار گرفته است.
مي گويم: گيريم كه او همان قاتل سياسي باشد و دستگير هم شده بود يا بشود، تنها اتفاقي كه مي افتد اين است كه يك ميليون سياهپوست امريكايي زنداني در زندان هاي امريكا، مي شوند يك ميليون و يك نفر. اما نژادپرستي امريكا و مشكل سياهان اين قاره همچنان سر جايش باقي مي ماند.
من 22 فيلم سينمايي و كوتاه ساخته ام. غير از ايران، در كشور تركيه، پاكستان، افغانستان و تاجيكستان هم فيلم ساخته ام و اكثر هنرپيشه هاي فيلم هاي مرا آدم هاي غير حرفه اي و معمولي تشكيل مي دهند و من آن ها را در جريان زندگي روزمره مي يابم و تعدادشان آنقدر زياد است كه معمولا فرصت نمي كنم كه از گذشته آن ها و حتي آينده آن ها باخبر شوم. يك فيلم كه تمام مي شود، فيلم ديگر شروع مي شود. بعد هم اگر كسي جرمي كرده باشد به سينه اش تابلو نمي زند كه من مجرمم بيائيد مرا بشناسيد. مثلاً در سلام سينما كه با يك آگهي كوچك، آن جمعيت فراوان با آن نوع هجوم به سراغ سينما آمدند، ما از هيچكدامشان سوء سابقه نخواستيم، خيلي ها صبح آمدند و عصر همان روز هنرپيشه شده بودند و خيلي از آن ها وقتي امروزه مرا در خيابان مي بينند و سلام و عليك مي كنند تا خودشان نگويند كه در سلام سينما حضور داشته اند من آن ها را نمي شناسم و شرمنده شان مي شوم. به خصوص كه جوانان سلام سينما حالا كمي هم جا افتاده تر شده اند. من بازيگران فيلم هايم را دوست دارم، اما فضول زندگي آن ها نيستم. من يك هنرمندم و نه يك قاضي و پليس يا مأمور اف بي آي. اما گيرم كه من مي دانستم حسن تنتايي يك متهم به قتل است، باز هم چه فرقي مي كرد؟ كار من فيلم ساختن از قديسين نيست. گروهي در ايران و دنيا اين وظيفه مقدس را به عهده دارند. در مدتي كه او نقش طبيب صاحب را بازي مي كرد من او را انساني والا يافتم و نه من كه همه گروه شيفته شخصيت و مرام او شدند و حالا هم كه اتهام او را شنيده ام نه خيلي تعجب مي كنم، نه از ارزش انساني او پيش من كم مي شود. من ضمن محكوم كردن خشونت، در مقام قضاوت شخصي ام نمي توانم عمل ديروز او را كه مبتني بر باورهاي ديروز او بوده با ارزش هاي امروزي ديگران بسنجم. من هر نوع خشونتي را محكوم مي كنم حتي خشونت چه گوارا را. حتي خشونت خودم را عليه پاسباني كه در 17 سالگي او را خلع سلاح كردم. با آن كه آن خشونت به خاطر انقلاب بود و با آن كه آن خشونت عليه رژيم شكنجه گر شاه بود و با آن كه در آن عمليات خلع سلاح من هم به دست همان پليسي كه خلع سلاح شد و سالم و زنده ماند به وسيله گلوله مجروح شدم و تا پاي مرگ رفتم اما اميدوارم كه او به عنوان يك آدم ناچار، كه شغلش پليسي نظام شاهنشاهي بوده مرا كه حتي به خاطر آرمان انقلابيم مي جنگيدم، بخشيده باشد. اما آيا امريكايي ها حاضرند از خشونتي كه عليه ويتنام و كامبوج و فلسطين و ايران و حتي افغانستان انجام داده اند، عذرخواهي كنند؟ چرا بايد آن ها طالبان را ايجاد كنند و بعد به خاطر آن كه كنترل آن ها از دستشان در رفته با آن همه خشونت نه فقط آن ها را، كه مشتي آوارة بي پناه رانابود كنند؟ بي آن كه از خشونت خود عذر بخواهند؟ حسن تنتايي چه گوارايي است كه حالا دارد در دادگاه گاندي محاكمه مي شود. اما در دوران او، در بطن فرهنگ سياهپوست ناراضي از وضعيت امريكايي، چه گوارا ارزش بوده است، و نه گاندي. اين يك واقعيت است، حتي اگر امروزه خود بلفيلد هم، گاندي را به چه گوارا ترجيح دهد. روح سرگشته او همان بود كه من در فيلم نشان دادم. او سرگشته راه حق بود و زماني به همراه مجاهدين عليه روس ها جنگيده بود و بعد هم در مسير زندگي خود به اين نتيجه رسيده بود كه خشونت راه نجات بشر نيست. او از حكومت هاي خشن امروزي جلوتر است كه فكر مي كنند تنها راه نجات بشرخشونت است. من البته حق مسلم خانواده هر مقتولي مي دانم كه در دادگاهي صالح از متهم شكايت كنند و اميدوارم در صورت تشكيل چنين دادگاهي، من بتوانم از حسن تنتايي اگر او ديويد بلفيلد باشد، فيلمي بسازم براي نشان دادن چيزي عميق تر در پشت اين داستان غريب. من اگر به زندان هاي امريكا راه پيدا كنم، در بارة تمام قربانيان سيستم نژادپرست امريكا نيز فيلم مي سازم. از تك تك قاتلان امريكايي كه مقتول نظام امريكايي هستند.
عيد امسال كه به نيويورك رفتم. شام را ميهمان رئيس فستيوال نيويورك بودم. وقتي به خانه برمي گشتيم، با آن كه هنوز سرشب بود، اما مورد حمله دو سياهپوست واقع شديم. آن ها كه به شدت فقير به نظر مي رسيدند و در سرما مي لرزيدند، از ما پول مطالبه كردند و بالاخره جان سالم بدر برديم. و از ما پولي به آن ها نرسيد. به ريچارد پنيا گفتم حالا كه جان سالم به در برديم، برگرديم و دوستانه به آن ها پولي بدهيم، كه ميسر نشد. تنها يك تحليل نژادپرستانه مي توانست ما را به اين نتيجه برساند كه ما سفيدپوستان محترم، مورد حمله سياهپوستان وحشي واقع شده ايم. حال آن كه ما مورد حمله فقر و نژادپرستي واقع شده بوديم. در امريكا 2 ميليون زنداني وجود دارد كه يك ميليون آن سياهپوست هستند. يعني 50 درصد آن ها. در حالي كه سياهپوستان فقط 3/12 درصد كل جمعيت امريكا را بر اساس آمار سرشماري سال 2000 تشكيل مي دهند. تمدن و رفاه غرب و به ويژه امريكاي منجي جهان، براي سياهان و حتي سرخپوستاني كه سرزمينشان تسخير شده شرايط مساعدي فراهم نياورده است. زماني سياتله (رئيس قبيله سرخپوست ها) در سال 1855 به رئيس جمهور ايالت متحده امريكا گفته بود:
شما چگونه مي توانيد سرزمين ما را از ما بخريد؟
فقط به خاطر آن كه مرد سرخ
زير قطعه اي كاغذ را امضاء كرده
و به مرد سپيد داده است.
اگر ما تازگي هوا و درخشندگي آب ها را صاحب نباشيم
چگونه مي توانيد آن ها را از ما بخريد؟
يا چگونه مي توانيد گاوهاي وحشي را باز خريد كنيد
هنگامي كه آخرين آن ها از پا در آمده است؟!
ما تقاضاي شما را انديشه خواهيم كرد.
ما مي دانيم كه اگر زمين مان را نفروشيم
مرد سپيد با سلاح هايش خواهد آمد
و سرزمين مان را به غارت خواهد برد.
اما ما وحشي هستيم!!!
شب است. دختر كوچكم حنا گريه مي كند. مي پرسد آيا واقعاً كسي، كسي را كشته است؟ آيا حالا كساني طبيب صاحب فيلم سفر قندهار را خواهند كشت؟ او را مي خوابانم.
نيمه شب است چه وقت احمقانه اي اين روزنامه وطني از من گرفت. روزنامه را برمي دارم و دقيق تر مي خوانم. هنوز فرق متهم و قاتل و تروريست و مجاهد و مبارز را نمي دانند و به جاي هر دادگاه صالحي از پيش حكم صادر مي كند. برايش مي گويم: من كه چيزي در اين باره تا مدتي قبل نشنيده بودم، اما وقتي تلفني توسط يكي از دوستانم خبر شدم كه جنجال و اتهامي تازه در كار است، موضوع را جستجو كردم و مطلع شدم بين دو كمپاني امريكايي براي تصاحب فيلم سفرقندهار جنگ است و آن كمپاني كه نتوانسته است فيلم را به دست آورد، پس از 11 سپتامبر پيشنهاد خريد فيلم سفر قندهار را با قيمت بالا به كمپاني ديگر داده است و چون موفق نشده، اين موضوع را به عنوان يك تهديد مطرح كرده است. بعد هم سازمان هاي تروريستي مخالف اصلاحات در ايران به كمك آمده اند، و همگي دست به دست هم داده اند، تا هر كس به دليلي به كسي حسودي كند يا با كسي دشمني كند. و قاتلان تروريستي كه خودشان هزاران نفر را در ايران كشتند و به امريكا پناهنده شدند و با چپ روي مسلحانه خويش، راست روي را به انقلاب مردم ايران تحميل كردند، آن ها به جاي آن كه در جستجوي قاتل در جلوي آينه بايستند در فيلم من به دنبال قاتلي كه شبيه آن ها نيست مي گردند.
تلفن زنگ مي زند. دوستي از آلمان است و مي گويد: يك خبر خوب، فيلم سفرقندهار به انتخاب مجله تايم، نه تنها جزو ده فيلم برتر سال در جهان شده كه در بين اين ده فيلم برتر، به عنوان اولين فيلم سال جهان انتخاب شده است.
به او مي گويم: اگر راست مي گويند از دولت امريكا بخواهند در اين جهان عدالتخواهانه اي كه بعد از 11 سپتامبر برقرار شده شكنجه گران مرا كه به امريكا پناهنده شده اند، به يك دادگاه صالح معرفي كنند. نام نفر اصلي در ساواك بهارلو و گاهي متقي بود، نام دو نفر ديگر آن ها منوچهري و عضدي بود. آن ها مرا كه در 17 سالگي دستگير شده بودم و به دليل تير خوردن 14 روز در بيمارستان بودم، چنان شكنجه كردند كه حدود 100 روز ديگر در سال 1353 در بيمارستان شهرباني تهران بستري شدم و با آن كه سه بار عمل جراحي شدم، هنوز پس از 27 سال چهار علامت بزرگ شكنجه روي بدن من باقي مانده است كه مساحت آن روي پوست تن من حدود 20 سانتي مترمربع است. يكي از اين اشخاص در لوس آنجلس زندگي مي كند و 2 تن ديگر در واشنگتن و شنيده ام از امريكا پناهندگي سياسي هم گرفته اند. البته من بعد از آن كه در دادگاهي صالح و بين المللي محاكمه شدند، آن ها را مي بخشم تا زندگي شان را بكنند و هم اكنون هم آن ها را بخشيده ام. در عين حال حيفم مي آيد اعلام نكنم كه بيش از نيمي از حاكمان جهان قاتل هستند، اما چون صاحب قدرتند، كسي آن ها را نمي تواند محاكمه كند. ساواك، قاتل و شكنجه گر هزاران جوان ايراني بود، اما چون امريكا حامي آن بود قتل و شكنجه ساواك حكومتداري و نوعي مديريت به حساب مي آمد. سربازان امريكا كه پس از قتل عام ويتنام به امريكا بازگشتند و حلقه هاي گل را بر گردن خود يافتند، اگر در روزگاري واقع مي شدند، كه قدرت امروزي امريكا از آن ويتنام مي بود، به عنوان آدمكش و تروريست در دادگاههاي ويتنام قدرتمند محاكمه مي شدند. مفهوم قتل، تروريسم و جرم را امروزه دادگاههاي صالح بين المللي و وجدان بشري تعيين نمي كند. حاكميت ها و قدرت ها تعيين كننده هستند. روزگاري است كه دزدان در پي دزد زدگان مي دوند و مي گويند دزد را بگير. 5/2 ميليون نفري كه در افغانستان كشته شده، به دست چه كساني به قتل رسيده اند؟ جز به دست بخشي از همان كشته شدگان و بخشي از زندگان فعلي. قهرمانان هر فرقه اي در افغانستان، قاتلان فرقة ديگرند. و من كه بعد از اين جنجال در افغانستان دوربينم را به دست داشتم بر هر چهره اي از پشت ويزور مكث مي كردم، از خودم مي پرسيدم آيا اين يكي شانس آن را داشته است كه دستش به خوني آلوده نشده باشد؟ و امروزه وقتي روزنامه هاي غافلي را كه تا قبل از 11 سپتامبر، كشوري به بزرگي افغانستان را با 5/2 ميليون كشته و 5/7 ميليون آواره فراموش كرده بودند، ورق مي زنم از خودم مي پرسم آيا ژورناليستي يافت مي شود كه قلمش به ترور شخصيتي آلوده نباشد؟! چرا ما در جهاني زندگي نمي كنيم كه مسببين بي سوادي 95 درصد زنان افغان و 80 درصد مردان افغان محاكمه شوند؟! چرا مسببين مرگ 5/2 ميليون و آوارگي 5/7 ميليون افغان محاكمه نمي شوند؟ چرا مسببين ايجاد طالبان و همه حكومت هاي فاشيستي محاكمه نمي شوند؟ چرا مسببين جنگ ها و كشتارهاي جمعي به عنوان قاتل محاكمه نمي شوند؟ آيا اين به خاطر آن نيست كه قاتلان اصلي حاكمان جهانند؟
نوشتن را رها مي كنم و قبل از آن كه از خستگي به خواب روم، مثل عادت هر شبم همه آن هايي كه مرا رنجانده اند را مي بخشم تا فرداي بعد عقده مند بيدار نشوم و از خدا مي خواهم كه مرا حسود نكند و از شر حسودان سياسي و ايدئولوژيك و عاطفي برهاند. شنبه است. و من يك روز را از دست داده ام و چون تا پاسي از شب مشغول نوشتن بوده ام دير از خواب برخاسته ام. مطالب نوشته شده بايستي تايپ و ترجمه شود. اخبار هفتگي شماره 14 سايت خانه فيلم مخملباف آماده نمي شود، آن را به شماره 15 موكول مي كنم. به سراغ كارهاي اداري سازمان غيردولتي ( ان جي او NGO ) جنبش آموزش كودكان افغان مي روم. از خودم مي پرسم به چه دليل قاتلين، شكنجه گران و ستمگران را فقط دولت ها بايد پيگيري و محاكمه كنند؟ دولت هايي كه هميشه اسير مصلحتند. به صرافت مي افتم كه به كوفي عنان نامه اي بنويسم و از او بپرسم چرا نبايد در جهان NGO هايي به وجود آيند تا شكنجه گران و قاتلان را ملت ها از طريق NGO هايي كه خود به وجود مي آورند، رديابي و محاكمه كنند؟ البته نه براي آن كه به شيوة عمومي حكومت ها دوباره آن ها را شكنجه كنند و يا به قتل برسانند، بلكه براي محاكمه خشونت و بازسازي انديشه قاتل كه خود قرباني خشونت شده است.
به خودم مي گويم: اگر عمري باقي باشد، همانطور كه يك NGO براي سواد آموزي كودكان افغان راه انداخته ام يك NGO براي دنبال كردن، شناسايي و معرفي و محاكمه و بخشش نهايي قاتلان و تروريست ها در جهان راه خواهم انداخت! اسم NGO را خواهم گذاشت «IPF »: Identify Prosecute for give: پيدا كن / محاكمه كن / ببخش. اين سازمان غيردولتي، چون سازمان هايي از قبيل پزشكان بدون مرز، حد و مرز نمي شناسد و به كل بشريت تعلق خواهد داشت. كاركنان آن تمامي شكنجه شدگان و تحقير شدگان عالم خواهند بود.
روز يكشنبه است. سند تازه اي به دستم مي رسد. در برنامه 20 _ 20 در سال 1996 در كانال تلويزيوني ABC امريكا، درباره شخصي به نام ديويد بلفيلد كه همان داود صلاح الدين باشد برنامه اي تحت عنوان «آدم كش» پخش كرده اند. مجري برنامه خانم باربارا والترز صاحب نام (Barbara Walters) و آقاي هيودونز (Hugh Downs) بوده اند و از ماجراي ديويد بلفيلد به نام عجيب ترين داستاني كه تا به حال گفته شده، نام مي برند. خبرنگار برجسته اين برنامه به نام تام جري ال Tom JARREL )) براي ملاقات ديويد بلفيلد به اسلامبول رفته است و در آن جا مصاحبه اي بسيار طولاني در باره عقايد سياسي و عمل سياسي ـ چريكي بلفيلد انجام داده است. هر آدمي كه يك جو عقل داشته باشد از خود مي پرسد پس چرا روزنامه واشنگتن تايمز در آن زمان تام جري ال خبرنگار و باربارا والترز مجري برنامة معروف (20_ 20 ) را به زير سؤال نبرده است؟ آيا منتظر بوده اند تا من سفر قندهار را بسازم و جنگي بين دو كمپاني آمريكايي سر بگيرد تا ديويد بلفيلد را از فيلم من درآورند؟ چرا مقامات امريكا در آن زمان هيچ اقدامي انجام ندادند؟ و باز بايد پرسيد كه چرا در سال 1996 دولت امريكا از دولت تركيه دستگيري و استرداد ديويد بلفيلد را تقاضا نكرده است؟ بي شك در آن زمان امريكا مي توانست توسط دولت دوست خود تركيه، به آساني اقدام به دستگيري او كند. چگونه است كه يك خبرنگار امريكايي مي تواند از امريكا با اطلاع قبلي به كشور تركيه برود و در باره قتلي با قاتلي سخن بگويد و فيلمش در تلويزيون امريكا به نمايش درآيد، اما هيچكس سراغ قضيه را نگيرد و خواستار محاكمه مجرم هم نشود و جالب اين كه در آن زمان مطبوعات امريكا نه تنها عليه آن خبرنگار هم چيزي نمي نويسند، بلكه اين فيلم جزو افتخارات آن خبرنگار و مجريان آن برنامه هم به حساب مي آيد و از آن خودشان به عنوان عجيب ترين داستاني كه تا آن زمان اتفاق افتاده، ياد مي كنند. به همين خاطر من دريافته ام كه اگر حسن تنتايي همان ديويد بلفيلد باشد، بزرگ ترين جرمي كه تا كنون انجام داده قتل نيست، بازي در سفر قندهار است!
يك مأمور اف بي آي در همان برنامه 20_ 20 حضور يافته و مدعي شده است كه پس از اقدام بلفيلد به قتل، سال ها با او رابطه تلفني داشته و از همه جزئيات زندگي او مطلع است. پس چرا هيچ تلاشي براي دستگيري او نكردند؟ شايد به اين دليل كه اگر آدم بكشي، اما براي امريكا خطري نداشته باشي، مصون از تعقيبي؟! البته به شرط آن كه در فيلم سفر قندهار بازي نكرده باشي. همانگونه كه دهها قاتل و شكنجه گر و تروريست فراري از نقاط مختلف جهان، اكنون در امريكا يا نقاط پيشرفته جهان با آرامش زندگي مي كنند و چون خطري براي امريكا به حساب نمي آيند، كسي آن ها را جستجو نمي كند. به خودم مي گويم: حتماُ IPF را راه بينداز!
براي من فيلمساز، جنبة انساني يك شخصيت، مهمتر از وضعيت قضايي و حقوقي اوست. من هنرمندم نه يك قاضي يا مأمور اف بي آي. همچنان كه دسيكا فيلمساز ايتاليايي، هنرمند ايتاليا بود، نه مأمور اداره آگاهي ايتاليا. او با ديدن دزد، فيلم دزدان دوچرخه را مي سازد تا از وراي آن به جاي افشاي دزد، شرايط دزد پرور جامعة آن روز ايتاليا را افشا، كند. و آنچه در فيلم «سفرقندهار» براي من اهميت دارد، هويت حقيقي طبيب صاحب است، نه هويت ظاهري و سوابق حقوقي او. نكتة مهمتر از سوابق او ـ البته اگر او واقعاً ديويد بلفيلد باشد، نه حسن تنتايي ـ اين است كه يك جنگجو اكنون دريافته است كه شايد بتواند از طريق شفقت و مهر و نه از طريق خشونت به خدا و رستگاري برسد و اين تغيير يك شخص نيست. عبور از يك دوران آرماني به يك دوران آرماني متكامل ديگر است.
مي گويند برادر 70 يا 80 ساله مقتول در آخر عمر به فكر انتقام افتاده است و پس از بيست و اندي سال به جستجوي قاتل برادر آمده، غافل از آن كه نه حسن تنتايي، كه خود ديويد بلفيلد نيز يك قاتل نيست، بلكه يك مقتول است. مقتول آرماني كه باور كرده بوده است. او پيش از آن كه ديگري را بكشد، به دست آرمان خويش كشته شده بود. وجه انساني اش، هنگامي كه بر مخالف فكري خود آتش گشود، به دست وجه آرماني اش، شهيد شده بود. همانگونه كه در فيلم نوبت عاشقي پرسشي فلسفي را در باب تغيير موقعيت بشري و نقش آن در تغيير رفتار آدمي داشته ام. (كه متأسفانه چون اين فيلم در ايران هنوز هم توقيف است، مخاطبان ايراني آن را نديده اند.) اگر موقعيت قاتل و مقتول عوض شود، تكليف چه مي شود؟ هيچ! آنوقت برادر داغديده ديويد بلفيلد، به دنبال طباطبايي مي گردد؟
آنچه قابل محكوميت و زير سؤال فلسفي بردن است، وضعيت غيرقابل گريز موقعيت بشري است. و آيا بشر همان آشپز افغان نيست كه در هر دوره اي از غم معاش اهل و عيال يا شوق آرمان به دام قفس يك ايدئولوژي مي افتد و مرغ اسير ديگري را به عنوان مقصر اصلي نابساماني هاي زيست حيات خود از ميان بر مي دارد؟ تا با هر بار تغيير حكومت،به زير شلاق و شكنجه رود؟ آيا ايدئولوژي ها مقصرند، يا انسان ها؟ در تاريكخانة ايدئولوژي، قرنهاست كه آدم هاي سرگشته اي به دنبال راه خروج مي گردند و پيدا نمي كنند.
حسن تنتايي ـ اگر كه ديويد بلفيلد باشد ـ در فيلم سفر قندهار مي گويد كه به دنبال خدا بوده و نيافته و هنوز هم مي گردد و نمي يابد. اين قصة او نيست، قصة مكرر بشر خرسند و غمگين حقيقت جو و حقيقت نا يافته است. او خرسند است، چون حقيقت جو است، و ناخرسند است، چون حقيقتي را نمي يابد كه حتي پايدارتر از جستجوي او باشد. ديويد بلفيلد شكل به پيري و پختگي رسيدة جوان پرشوري در هر كجاي اين جهان خراب آباد است كه براي تأمين آزادي و نان ديگران به تفنگ مي انديشد.
چرا به جاي تشخيص هويت معنوي انسان سرگشته راه حق، به جستجوي جسم و جايگاه و مخفي گاه او برآئيم؟ موضوع را ساده كنيم. اگر همين فردا ديويد بلفيلد، خودش را به اف بي آي تسليم كند، گرة اين داستان جنايي باز خواهد شد، اما گرة داستان سر گشتگي انسان باز نخواهد شد. قاتلي يا مبارز و مجاهدي به مجازات خواهد رسيد، بي آن كه مقتولي جان قبلي خود را يافته باشد و بي آن كه مطمئن باشيم كه ديگر قتلي اتفاق نمي افتد و بي آن كه آرمان گرايان ديگر، پس از آن بتواند سرگشتة راه حق نباشند. جالب اين است كه نه عدالت توانسته است قاتل را بيابد، نه ديويد بلفيلد به خدايي كه مي جسته رسيده، و نه روزنامه نگاران ذوق زده به تيراژي كه جستجو مي كرده اند. اما «سفرقندهار» كه نه براي تيراژ كه براي غم دختر بچه اي كه از گرسنگي در دست سازنده سفرقندهار جان داد، ساخته شد، به رغم همه اين جنجال ها، هر روز به فرياد رساتري براي درد ملت فراموش شده افغانستان تبديل شده است.
تصور نكنيد كه ديويد بلفيلد دندان خون آشامي داشته و در حالي كه از مرگ ديگري لذت مي برده، انگشت در خون مقتول كرده و يا جرعه اي از آن نوشيده است. او در آن لحظه به خدا مي انديشيده است و حتي مي توانسته ابراهيم وار اسماعيل خود را نيزذبح كرده باشد. مگر براي فرد انقلابي، آرمان انقلابي، سروش الهي نيست؟ حتي خدا نيز به ابراهيم نگفت كه به چه جرمي بايد اسماعيل را ذبح كند، فقط از او خواست تا نشان دهد كه ايمان دارد. اكنون بايد پرسيد: قاتل كيست؟ ايمان يا مؤمن؟ تيري كه از چلة كماني در مي رود به سبب نيروي بازوي تو است يا به سبب نيرويي كه بازوي ترا ايجاد كرده است؟
در هر قتلي قاتل و مقتول بهانه اند، پس قاتل را رها كنيم و از قتل و خشونت و راز ماندگاري آن حتي در امريكاي متمدن سخن بگوييم. چرا يك سياهپوست آن قدر در سيستم به ظاهر متمدن امريكا دچار تنش و سرخوردگي مي شود كه به گفته خبرنگار واشنگتن پست در سال 1996 كسي را كه نمي شناسد به خاطر كشوري كه نمي داند كجاست، فقط از آن جهت كه آن كشور دشمن امريكاست، مي كُشد؟
البته صرف بيداري وجدان خفته امريكايي 5 سال بعد از برنامة 20_ 20 به دليل حادثه 11 سپتامبر نيز مبارك است. من با برادر مقتول احساس همدردي مي كنم. حتي اگر حسن تنتايي همان ديويد بلفيلد نباشد و حتي اگر برادر او قاتل ديگراني بوده يا نبوده باشند. ديگراني كه استخوان هاي آن ها در گورهاي گمنام مي پوسد بي آن كه خواهري، برادري يا روزنامه نويسي از رنج و ستمي كه بر آن ها و خانواده آن ها رفت سخن بگويند. اگر صداي تو برادر داغديده بتواند ذره اي به بيداري وجدان عمومي در برابر ستم انسان بر انسان كمك كند، صداي تو نيز صداي مباركي است. اما برادر تو حتي اگر مجرم بوده باشد، بخشيدني است. چرا كه انسان معلول شرايط و مقهور دوران خويش است. همچنان كه ديويد بلفيلد سرگشته خدا، بخشيدني است، چرا كه خشونت انقلابي، ايدة دوران او بوده است. قهرمان دوران او چه گواراست. براي درك موقعيت ديويد بلفيلد با معيارهاي امروز به سراغ نقد رفتار او در گذشته نمي توان رفت. همچنان كه چه گوارا را نمي توان با تئوري عدم خشونت گاندي محاكمه كرد. پيدايش تئوري عدم خشونت، تنها در شخص گاندي ريشه ندارد، چرا كه در فرهنگ هندو، خوردن گوشت حيوان گناه قلمداد مي شود. حتي خوردن تخم مرغي كه مي تواند به جوجه اي تبديل شود، ناپسنديده است. گاندي قهرمان برجستة چنين فرهنگي است كه عدم خشونت جزء رفتار روزانه مؤمنان آن فرهنگ است. همچنان كه اگر در برزيل فوتبال رواج ملي نيافته باشد پِله و رونالدو قهرمان جهاني آن نمي شدند. ديويد بلفيلد احتمالاً به همان اندازه گاندي مؤمن بوده است اما مؤمن به مرام و مسلكي كه خشونت را مجاز مي شمرده است. پس عمل او در زمان انجام آن عمل، يك عمل مؤمنانه بوده است. آيا امروزه ما مي توانيم به دليل كشتن عمال باتيستا (حاكم خودكامه كوبا) روح چه گوارا را احضار كنيم و در دادگاه عدم خشونت گاندي محاكمه كنيم؟ اگر بلفيلد همين عمل خشن را به عنوان سرباز امريكايي در ويتنام انجام داده بود، آيا امريكاييان او را محكوم مي كردند؟ به گمان من خشونت تنها گناه بشر است. اين تنها مميزة وجه انساني انسان، با مفهوم حيواني انسان است. اما در جهان ما، هر كس خشونت را در ديگري محكوم مي كند و خشونت را براي شخص خود، ملت خود، ايدئولوژي خود و سياست خود مجاز مي داند و آن را بر ديگران روا نمي دارد. اكنون محاكمه كنندة ديويد بلفيلد، چه كسي مي خواهد باشد؟ امريكا؟ كه خود متهم رديف اول جنايات ويتنام و كامبوج و دهها كشور ديگر است؟ ديويد بلفيلد در مصاحبه هايي كه در سال 1996 انجام شده گفته است: كه وقتي در ايران انقلاب شده او از وضعيت تبعيض نژادي كه بر سياهان امريكا اعمال مي شده و به سبب ظلم ستيزي فرهنگ جاري سياهان تحت ستم امريكا شيفته اسلام شده است.
ديويد بلفيلد سال ها قبل از انقلاب اسلامي ايران، مسلمان شده است. زماني كه از شهرش به واشنگتن رفت و به دانشگاه «هاروارد» وارد شد. اين دانشگاه هاروارد در واشنگتن مخصوص سياهان است و تاريخ مفصلي دارد و با آن دانشگاه هاروارد كه در كمبريج ماساچوست است خيلي فرق دارد. او در همان دانشگاه مسلمان شد. در آن زمان رهبراني نظير «ملكم ايكس» و جنبش Black panthers (پلنگان سياه) معتقد به مبارزه مسلحانه عليه تبعيض نژادي بودند. جمله معروف «ملكم ايكس» اين بود: By any means necessary ( به هر وسيله اي كه ضروري باشد) كه اشاره اش به استفاده از خشونت در مبارزه با خشونت است. به هر حال مسلمان شدن ديويد بلفيلد به مسئله نژاد پرستي داخل امريكا مربوط است و نه حتي به مسئله انقلاب ايران كه ما زندانيان و شكنجه شدگان آن بوديم.
اگرخوب به مفهوم قتل و قاتل فكر كنيم، در هر كشوري هزاران قاتل وجود دارند كه چون در جنگ ها مرتكب قتل شده اند، خودشان هم خودشان را قاتل نمي دانند. اما قطعاً مردمان