English Persian

Vocaloid Cosplay Wig
 
 

يادداشت كارگردان:

الف. فلسفه" نوبت عاشقي"

مثال اول: اگر بشنويم يك ويتنامي به دست يك سرباز آمريكايي كشته شده، اين خبر را در طبقه بندي اخبار سياسي قرار مي‌دهيم و اگر بخواهيم از اين موضوع به همين شكل فيلمي بسازيم ، اين فيلم نيز سياسي خواهد بود. اما اگر اين خبر را اين‌طور بشنويم كه يك ويتنامي به حكم جبر جنگي كه سي سال بين ويتنام و امريكا در جريان بوده، به دست سرباز جوان آمريكايي‌اي كشته شده كه به جبر اقتضاي سنش سرباز ارتش آمريكا شده است، اين خبر را ديگر در طبقه بندي اخبار سياسي قرار نمي‌دهيم. زيرا كه صحبت از دو جبر جنگ سي ساله و جبر اقتضاي سن، براي سربازي در ارتش آمريكاست. و اين يك خبر فلسفي است. چرا كه از نوع نقل اين خبر مي‌توانيم سؤال كنيم كه اگر آن ويتنامي در آمريكا به دنيا آمده بود و به اقتضاي سنش دورة سربازي ارتش آمريكا را مي‌گذراند، و آن جوان آمريكايي در ويتنام به دنيا آمده بود، آيا اكنون جاي قاتل و مقتول عوض نمي‌شد؟ و اگر فيلمي با اين نگاه ساخته شود اين فيلم آيا فيلمي فلسفي نيست؟
مثال دوم: برتولوچي فيلمي ساخته است دربارة انقلاب چين به نام آخرين امپراتور. داستان از اين قرار است كه امپراتور در حال گريختن است و به هنگام دستگيري خودكشي مي‌كند. او را نجات مي‌دهند، محاكمه مي‌كنند و دست آخر او را مي‌بخشند. تا اينجا اين يك فيلم سياسي- تاريخي است. اما فيلم در بخش فلاش بك ها و محاكمات از اين پيشتر مي‌رود و اين سئوال را مطرح مي‌كند كه اين شخص چه گناهي كرده است كه در خانة يك امپراتور تك پسره به‌ دنيا آمده و دورة تاريخي پادشاهي پدرش به سر نيامده و هزار نياز حكومتي و جبر تربيتي از يك بچة بي گناه، براي پس از مرگ پدرش، امپراتوري تدارك مي‌بينند. سئوال برتولوچي اين است كه اگر اين كودكي كه در كاخ به دنيا آمد، و امپراتور شد، در خانة يك دهقان مستضعف به دنيا مي‌آمد آيا احتمالاً از انقلابيون چين نمي‌شد؟ و حالا خودش در دستگيري آخرين امپراتور با ديگر انقلابيون همكاري نمي‌كرد؟ اينجاست كه فيلم از لاية سياسي ـ تاريخي‌اش فراتر مي‌رود و مي‌شود يك فيلم فلسفي در باب اندازة آزادي انسان در ساختن سرنوشت خودش.
مثال سوم: اگر مردي كه عاشق همسر خويش است خبردار شود كه مرد ديگري عاشق همسر اوست و در تلاش تصاحب اوست به قتل رقيب اقدام كند، ما با يك خبر عشقي ـ جنايي روبه‌روييم . و ساختن فيلمي بر اساس اين خبر ما را با يك فيلم عشقي ـ جنايي مواجه مي‌سازد. اما اگر قصه از اين حوزه گذشت و پس از نمايش قسمت اول ماجرا، حالت ديگري از آن را نشان داد و فرض كرد اين مرد با همين مقدار عشق، نتوانسته زن را به همسري برگزيند و زن اكنون همسر رقيب اوست و همان رفتاري از او سر بزند كه پيش از اين در حالت اول از رقيبش سر زده بود، آن گاه ما با يك قصه فلسفي روبه‌روييم. چون در تعويض موقعيت عاطفي اين دو عاشق با يكديگر مثل فرض تعويض مكان تولد آن آمريكايي و ويتنامي و شبيه عوض كردن محيط تربيتي بچه يك امپراتور و بچه يك كشاورز، به يك موضوع فلسفي رسيد‌ه‌ايم‌. و آن بررسي نقش "موقعيت" در سرنوشت تك تك افراد بشر است. و طرح اين سؤال كه تا چه اندازه اگر موقعيت رقباي هر موضوعي عوض شود، رقيب اول احتمالاً در حالت دوم همان واكنشي را نشان خواهد داد كه قبلاً رقيب دوم در حالت ديگر نشان مي‌داد.
دقت در خلاصة داستان مي‌نماياند كه قصد اين فيلمنامه يا فيلم، طرح يك سؤال فلسفي است و عشق تنها يك مصداق است. و مي‌توان اين خلاصه داستان را براي رسيدن به همان نتيجه، بار ديگر بر اساس يك ويتنامي و يك جنگ سياسي نوشت و از آن نتايج فلسفي مشابه گرفت.

خلاصة داستان فيلم " نوبت عاشقي"

فرض نوبت اول: مو مشكي كه دو سال عاشق گزل بوده است، و براي جلب رضايت مادر گزل بدهكار شده و يك تاكسي خريده است. اكنون كه گزل همسر اوست توسط پيرمردي كه اتفاقي از راز همسرش خبردار شده مي‌شنود كه گزل و يك واكسي مو بور به هم دل بسته‌اند و با هم مرتبطند. مو مشكي مو بور را مي‌كشدو خود را به دادگاه تسليم مي‌كند. دادگاه او را به مرگ محكوم مي‌كند. او راضي است، چرا كه از ناموسش دفاع كرده. دادگاه به او اجازه مي‌دهد نوع مرگش راخودش انتخاب كند و او درخواست مي‌كندكه او را به دريا بيندازند. مادر بزرگش به او آموخته است، هر كس كه در دريا بميرد بار ديگر به دنيا مي‌آيد. گزل نيز كه به دست مو مشكي مجروح شده، به خاطر عشق موبور و در جايي كه با او ملاقات مي‌كرده، خود را مي‌كشد.
فرض دوم: اين بار مرد موبور، معشوق سابق گزل، شوهر اوست و رانندة تاكسي است و مومشكي كه به دريا انداخته شده، در قطار ليمو فروشي مي‌كند و در نقش عاشق غيرقانوني گزل حضور پيدا كرده است.
پير مرد همسايه كه موضوع را به حكم تصادف مطلع شده، موبور شوهر موقعيت دوم گزل را با خبر مي‌كند. موبور اقدام به قتل مومشكي مي‌كند، اما مومشكي اين بار نيز مي‌تواند موبور را از پاي درآورد و بعد خود را به دادگاه معرفي مي‌كند. دادگاه او را همچون پيش به مرگ محكوم مي‌كند. مومشكي اين بار نيز از مرگ خويش ابراز رضايت مي‌كند. چرا كه معتقد است در راه عشق بزرگ و پاكي كه داشته، كشته مي‌شود و اعلام مي‌كند كه زندگي من تا پيش از اين عشق يكسره پوچ و بيهوده بوده است . اين همان كسي است كه در موقعيت اول رقيب خود را كه داراي همين انگيزه بود به دست خويش كشته بود و اين همان كسي است كه در موقعيت اول از مرگ خويش بخاطر دفاع از ناموسش راضي بود اما حالا هيچ برايش مهم نيست كه ديگري را در موقعيت دوم با همان انگيزه و به دست خويش كشته است. دادگاه انتخاب مرگ را چون بار پيش به دليل معرفي خويش به قانون، به عهدة خود او مي‌گذارد و او درخواست مي‌كند مرا به همان درختي به دار كشيد كه زير سايه‌اش عاشقي كرده‌ام. مو مشكي بار ديگر اعدام مي‌شود و معشوقه‌اش گزل نيز در بيمارستان خود را مي‌كشد.
فرض نوبت سوم: صورت قصه همان شكل اول است. مومشكي صاحب تاكسي و شوهر گزل است و واكسي موبور معشوقة گزل. مي‌توان فرض كرد كه موقعيت اول ادامه يافته و تنها شكل ديگري خواهد گرفت. اين بار نيز مومشكي توسط پير مرد از موضوع با خبر مي‌شود. موبور را تعقيب مي‌كند و در يك نزاع مغلوب موبور مي‌شود.
موبور مي‌تواند او را از پاي در آورد اما خود را به اختيار او مي‌گذارد و مي‌گويد:"ما به اين دنيا نيامده‌ايم كه همديگر را بكشيم. پس تو را نمي‌كشم، اما حاضرم به خاطر عشق خويش به دست تو كشته شوم."مومشكي او را رها مي‌كند و مراسم عروسي آنها را برپا مي‌كند. قاضي كه حالا از بهت حوادث مكرر و متضاد و در عين حال مشابه از شغل خويش استعفا كرده، در مراسم عروسي شركت مي‌كند و دليل استعفاي خويش را از قضاوت، اين گونه ابراز مي‌كند كه هر گاه به نتايج و خيم عمل مجرم فكر مي‌كنم او را محكوم مي‌دانم، اما هرگاه به دلايل مطلقاً خاصي كه در پشت هر جرمي وجود دارد دقيق مي‌شوم، مجرم را تبرئه شده مي‌بينم.
مراسم عروسي پايان مي‌گيرد. مومشكي عروس و داماد را تا منزل مي‌رساند.
تاكسي‌اش را به آنها كادو مي‌دهد و مي‌رود. حال هر دو عاشق در خلوتي بي خطر به هم رسيده‌اند، اما باز هم هيچكدام راضي نيستند. دل گزل اكنون پيش مومشكي است و موبور چون پيش عاشق عشق خويش مانده است و تنها به معشوقه رسيده است.
موبور از گزل جدا مي‌شود تا مومشكي را به گزل برگرداند، در مسير يافتن او به پيرمرد برخورد مي‌كند كه به اشتباه و از دور او را مومشكي تصور كرده بود. پير مرد از موبور عذر مي‌خواهد كه مراسم آنها را ترك كرده است و اعتراف مي‌كند كه خود او هم عاشق گزل بوده، گزل در نماي پاياني دوباره در ابتداي ماجراست.
چه از طرح اين داستان خوشمان بيايد چه ما را آزرده كند و نتايجي كه از اين طرح به دست مي‌آيد چه مطبوع طبع ما بيفتد چه مخالف آن باشيم، توفيقي در اين معنا نمي‌كند كه ما ناگزيريم بپذيريم با يك فيلم فلسفي روبه‌روييم كه مصداق آن عشق است و نه مفهوم آن.
اين‌كه‌ موبور و مومشكي در فرض داستاني ما سه بار با هم جا عوض مي‌كنند تا ببينيم آيا رفتارشان مشابه ديگري در موقعيتي مشابه نيست كه دو نوبت اول مشابه است. "براي نمايش جبر موقعيت در رفتار آدمي" و در نوبت سوم متفاوت است " براي نمايش نقش نسبي آزادي انسان"
وجود قاضي دليل ديگري بر فلسفي بودن اين طرح است. او كيست؟ آيا نقش او واقعي است يا نمادين است؟ در دادگاه اول مومشكي را محكوم به مرگ مي‌كند و مي‌گويد تو حق نداشته‌اي به خاطر دفاع از ناموست جان ديگري را بگيري و اعلام مي‌كند كه دادگاه از حقوق افراد دفاع مي‌كند و در نوبت دوم كه مومشكي خود از حقوق فردي خويش دفاع كرده او را به مرگ محكوم مي‌كند و مي‌گويد ما از ناموس مردم دفاع مي‌كنيم و از پس اين همه تناقص خود را منتفي اعلام مي‌كند كه من چكاره‌ام كه نقش مخالف هر موقعيتي را بازي مي‌كنم، اينجاي داستان نيز به نفي ضرورت قضاوت براي مصلحت اجتماع نمي‌انجامد كه قاضي خود مي‌گويد وقتي به نتايج عمل مجرم فكر مي كنم، چاره اي جز اين نيست كه آنها را محكوم كنم و اين درست شبيه همان كاري است كه خضر انجام مي دهد - كشتن بچه اي براي اين كه به هنگام بزرگي چون يك جبر، ايمان پدر و مادرش را متزلزل نكند - و قاضي چون حضرت موسي از حل اين معماي پيچيده هستي سردر نمي آورد و بي صبري مي كند. موضع قاضي در نوبت اول و دوم يك موضع قضايي است و بسيار اجتماعي و مصلحتگرايانه. اما در نوبت سوم يك موضع فلسفي است. او مي پرسد ديگر چگونه مي توانستم كساني را محكوم كنم كه جبر موقعيت بيش از سهم شخصي آنها در رفتارشان مؤثر است و اعتراف مي كند كه به هر مجرمي دقيق انديشيدم يقين كردم كه اگر من شخصاً در موقعيت مطلق او قرار داشتم، دقيقاً همان رفتار مجرمان از من متوقع بود. لذا به گمان نگارنده، فيلم " نوبت عاشقي" بهانة طرح و بررسي يك سؤال فلسفي است كه بسياري از فلاسفه و علماي روانشناسي و جامعه شناسي در طول تاريخ انديشه بشري مكرر در مكرر از خويش و از يكديگر داشته‌اند و هر كس تا حدودي و از زاويه‌اي خاص آن را بررسي كرده است. اما متأسفانه اين سؤال و پاسخ‌هايي كه بدان داده شده، چندانكه بايد اثر خود را در قضاوت جمعي و شخصي ما و در قوانين اجتماعي نداشته است و اين سؤال را بنا به ضرورت‌هاي امروزي از نو مكرر مي‌شود كه " نقش موقعيت انساني، در شكل گيري شخصيت و واكنش‌هاي رفتاري او چيست؟" اين بحث تنها به مجرمان اشاره ندارد كه انسان‏ِ برتر شدن نيز نيازمند موقعيت برتر داشتن است. آن شعر را به ياد بياوريد:
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مي‌كرد
بدين معني كه هر انسان هر قدر هم توانايي و آزادي داشته باشد به يك فيض رباني به عنوان موقعيت خاص نيازمند است تا عيسي شود. قرآن از حضرت يوسف در اين باره جمله‌اي را نقل مي‌كند كه مربوط مي‌شود به دوران زنداني بودن ايشان، وقتي كه قائلة زليخا پايان گرفته و او در كنج اسارت است. در قرآن بي‌گناهي يوسف محرز است، نه بر خدا و بر يوسف، كه حتي بر عزيز مصر. كه كسي بر او حجت ، مي‌آورد چون پيراهن يوسف از پشت دريده شده، پس زليخا قصد او كرده و نه يوسف قصد او را. اگر هر كس ديگري بود و چنين قهرمانانه از ماجراي زليخا گريخته بود، بادي به غبعب مي‌انداخت كه بفرماييد، من آن كسم كه بر نفس عمارة خويش مسلطم. اما حضرت يوسف مي‌گويد: " من هم خودم را تبرئه نمي‌كنم. چرا كه نفس او را به بدي مي‌خواند، مگر خدا به او رحم كند." يعني نفس عماره يك موقعيت جبري است، براي ارتكاب به گناه يك موقعيت خاص ديگري لازم است تا تو بتواني قِسِر در بروي و آن چيزي جز رحمت پروردگار نيست. آن سوي قضيه، حافظ شعري دارد در تبرئه زليخا كه مي‌گويد:
من از آن حسن روزافزون كه يوسف داشت دانستم
كه عشق از پردة‌ عصمت برون آرد زليخا را
يعني زيبايي بي‌حد يوسف، جبر به گناه افتادگي زليخاست. همين مورد را قرآن مثال آورده:
" وقتي زنان مصر زليخا را مذمت كردند آنها را جمع كرد و چاقو و ترنجي به دست آنها داد و يوسف را به جمع ايشان خواند، همه انگشتان خويش بريدند." ياد خاطره‌اي افتادم از يكي از عرفاي اسلام كه از وي پرسيدند : " آقا، اگر شما و يك دختر زيبا در خلوتي دچار آمديد، چگونه خود را حفظ مي‌كنيد؟" ايشان فرمودند : " نمي‌دانم، خدا انشاء الله آن موقعيت را پيش نياورد." منظور از اين مثال‌ها نفي ارادة انسان نيست، بلكه غرض طرح اين نكته است كه بسياري از پاكان و مدعيان طهارت، اگر از لطف خدا، يعني داشتن يك موقعيت خاص براي سالم ماندن، محروم شوند در زمرة گناهكارانند. پس چه جايي براي غرور اخلاقي و فلسفي ما مي‌ماند كه خودمان و ديگران را منهاي موقعيتمان بررسي و تبرئه يا محكوم كنيم؟
ب. منطق سر، منطق دل
آنهايي كه به منطق عقل باور آورده‌اند، اصولي را بر مي‌شمارند كه همچون ستونهايي استوار توانايي تحمل سقف باور آنها را بياورد. به عنوان مثال به ياد آوريد اين اصل مشهور از منطق عقليون را كه " كل از جزء بزرگتر است." نمونه اين كه هر كس مي‌پذيرد جهان هستي بزرگتر از كرة خاكي‌اي است كه ما در آن زندگي مي‌كنيم و كرة خاكي بزرگتر از كشور ما ايران است. اتاق ما جزء كوچكتري از كل خانة ماست و چشم ما جزء كوچكي از سر ماست. از اين نگاه، ‌معشوقه ما جزء كوچكي كل معشوقه‌هاي هستي است و حتي عشق ما بخش كوچكي از زندگي بزرگتر ماست كه بسيار چيزهاي ديگر كه در آن وجود دارد. اما آيا همه آدمها، لحظه لحظه زندگي و انتخابشان بر اساس پذيرش منطق سر يا همين اصل "كل از جزء بزرگتر است" صورت مي‌گيرد؟ اگر عشق هر كس جزء كوچكتري از كل زندگي اوست، چگونه اين همه عشاق واقعي عالم، كل زندگي شان را فداي جزئي از آن كه عشقشان باشد مي‌كنند؟ آيا اين عمل ناشي از ديوانگي آنهاست يا بي منطقي ايشان كه اندازه كل و جزء را نمي‌دانند و يا اين كه منطقي ايشان كه اندازه كل و جزء را نمي‌دانند و يا اين كه منطقي‌اند، اما منطق ديگري دارند. نگارنده بر اين باور است كه آنها از منطق دلشان پيروي مي‌كنند. منطق دلي كه چون منطق سر داراي اصول استواري است. يكي از آنها به راحتي مي‌تواند اين اصل باشد "جزء از كل بزرگتر است." از موريس مترلينگ پرسيدند كه " عشق چيست؟ " پاسخ داد:
" بزرگ ديدن معشوق به اندازه هستي و كوچك ديدن هستي به اندازه معشوق." يعني برابري هستي هر كس با عشق او. من اين منطق را پذيرفتم، اما در اندازه‌اش تشكيك كردم كه " عشق، بزرگتر از ديدن معشوق است از هستي و كوچكتر ديدن هستي است از معشوق." و تا چنين نباشد عاشق واقعي چگونه هستي‌اش را فداي عشقش مي‌كند؟ آيا مي‌ارزد دو چيز برابر را فداي هم كرد؟ و آن وقت چه فايده‌اي از آن مترتب است؟
كسي كه به خاطر يك ايدئولوژي، يك آرمان، يك عشق آسماني، و حتي يك عشق زميني به شهادت رضا مي‌دهد، در دلش هستي بزرگش را فداي عشقش كه جزء كوچكي از آن باشد نمي‌كند. او اين كل كوچك را فداي آن جزء بزرگتر مي‌سازد، چرا كه به حكم منطق دل او اين جزء، بزرگتر، ارزشمندتر و پر بهاتر است. در " نوبت عاشقي"، مومشكي كه در نوبت اول كه عاشق همسر خويش است هم اقدام به قتل رقيب مي‌كند و خطر مرگ را مي‌پذيرد، و هم در دادگاه رضايت مرگ را پذيرا مي‌شود. داعية او، اين كه: " راضي‌ام، چون از ناموسم دفاع كرده‌ام." در منطق سر، ناموس او جزء كوچكي از زندگي و هستي اوست زيرا كه هنگامي از حيات او را مي‌توان به خاطر آورد كه كودكي بيش نبوده و لذا صاحب ناموسي هم نبوده است، پي اين ناموس يا عشق دوساله چگونه از همة گذشته و حال و آينده او مهمتر و ارزشمندتر و بزرگتر است؟ اما مي‌بينيم كه چنين است و او كل زندگي‌اش را كوچكتر از جزئي كه ناموسش باشد، مي‌كند و راضي است و دچار تناقص هم نمي‌شود. همين مو مشكي در نوبت دوم همه زندگي‌اش را فداي يك عشق ممنوعه مي‌كند كه بار پيش به خاطر مخالفت با آن در وجود شخص ديگري دست به قتل او و مرگ خويش زده بود. اما اين بار هم از زاويه‌اي ديگر و باز با منطق دل خويش دست به چنين انتخابي زده است. و باز كل كوچكي را فداي جزء بزرگتري مي‌كند. آيا اين آدم‌ها جز با پيروي از منطق دلشان مي‌توانستند دست به چنين اقدامي بزنند؟ خلاصه كنم: موبور به همين سياق پيرو منطق دل خويش است كه خطر مي‌كند و كل زندگي‌اش را كه با منطق دلش كوچكتر مي‌بيند، فداي جزيي از آن كه بزرگترش مي‌پندارد، مي‌سازد و گزل در نوبت اول و دوم با مرگ معشوقه‌اش كه جزئي از كليت زندگي‌اش را از دست رفته مي‌بيند، خود را پايان يافته تلقي مي‌كند و دست به خودكشي مي‌زند.
اگر چنين نبود، ما بايستي همة آدم‌هاي اين قصه را ديوانه مي‌پنداشتيم و نه تنها آدم‌هاي اين قصه را كه همة عاشقان زميني و آسماني را كه براي عشقشان در طول تاريخ بشر جان داده‌اند و مي‌دهند، ديوانه بخوانيم و بگوييم غير از پيروان " اصالت زندگي" كه بسيار عقلي‌اند، هر كس اين اصل اساسي " زندگي" را فداي فرعي از آن كند كه ايدئولوژي باشد و يا آرمان و عشق و يا هر چيز ديگر، ديوانه است و اهل منطق نيست. خاطرم هست كه از وقتي حيات فكري من آغاز شد و شروع به مطالعه كردم و مثلاً‌ ماترياليسم را فهميدم و قصة كمونيست‌هايي را كه در راه عقيده‌شان كشته مي‌شوند،‌ را شنيدم، هي اين سؤال را از خودم و ديگران پرسيدم كه " اگر چه منطقي است مذهبي‌ها با اعتقاد به جهان ديگر جانشان را بدهند، اما چگونه ماترياليست‌هايي كه باور كرده‌اند مرگ آخر خط است باز هم خود را به خطر مي‌اندازند و با مرگ رو به رو مي‌شوند؟" و متأسفانه پاسخ قانع كننده‌اي از مخالفان آن‌ها و نه از خودشان نمي‌شنيدم. تا اين كه قضيه را اين‌طور حل كردم: آن‌ها از منطق دلشان پيروي مي‌كنند. در دل آنها نيز جزئي از هستي‌شان بزرگتر و ارزشمندتر از كل كوچك زندگي‌شان است. و اصولاً معتقد شدم كه آدم‌ها در زندگي بيشتر پيرو منطق دل خويشند تا منطق سر خود. و در آن هزار توي دل هركس، اندازه و ارزش و بهاي چيزها با هم تفاوت مي‌كند. من حتي مي‌پندارم كه ما شرقي‌ها بيشتر از غربي‌ها پيرو منطق دليم، و انتخاب‌هاي كوچك و بزرگ ما از اين بخش سر مي‌زند. " نوبت عاشقي" طرح برابري ارزش منطق دل و سر است و يا حتي برتري منطق دل بر منطق سر در زندگي واقعي ما. اين يك نوع ارزش گذاري از سوي نگارنده نيست. خبراز يك واقعيت ناديده انگاشته شده است. به شكل و شمايل عشق‌هاي اين فيلم فعلاً كاريم نيست، اما اين كه اين آدم‌ها چنان عاشقند كه سر مي‌دهند، برايم عزيز است والا اگر عشقشان را مي‌كردند و مي‌رفتند يا جزع و فزع راه مي‌انداختند كه به تف ابليس هم نمي‌ارزيدند. و ديگر چه جاي مطالعة‌ فلسفي روي رفتار آن‌ها؟ نه تنها آدم‌هاي اصلي داستان ـ موبور،مومشكي، گزل و پيرمرد ـ كه مادر گزل نيز با آن كه مي‌كوشد با استدلال منطق سر، دخترش را نصيحت كند، اعتراف جالبي دارد: " دخترم، همة زندگي عشق نيست، من اين را سه بار تجربه كردم." يعني سه بار جزئي از زندگي را همة آن پنداشتم و دل به منطق دل خويش داده‌ام و يا قاضي كه با استعفاي خويش تسليم منطق دلش مي‌شود.
اما هيچ كدام از آنها سفارش عشق نداده است . زيبايي يوسف، زليخا را عاشق كرده است. عشقشان دست خودشان نيست. بسيار خب، عشقبازي‌شان چطور؟ آيا اين يكي دست خود آنهاست؟ اين يكي هم مورد به مورد فرق مي‌كند و به اندازة جبر و ناچاري به اختيار تك تك افراد بر مي‌گردد. رجوع كنيد به تخفيف‌هاي احكام شرعي براي موارد مختلف عشق‌هاي ممنوع كه جايي حكم آن سنگسار است و جايي تنها شلاق. فاصلة آن كه سنگسار مي‌شود تا آن يكي كه تنها شلاق مي خورد، لابد فاصلة بين دو موقعيت مختلف است كه حتي در احكام شرعي اين لحاظ شده است.
ج. صفت عشق
يك ضرب المثل ايراني، عشق را كور كنندة عاشق مي‌داند و معتقداست زشتي ليلي را مجنون از سر كوري درك نمي‌كند، و الا هيچ گاه عاشق او نمي‌شد. ويكتور فرانكل روانشناس غربي ـ‌ نويسندة كتاب " انسان در جستجوي معني" ـ تنها عاشق را بينا مي‌داند و معتقداست كه صرفاً عاشق، آن استعداد را دارد كه مي‌تواند همة خوبي‌ها و زيبايي‌هايي را كه خدا در معشوق نهاده ببيند و غير عاشق، كور است. و براي درك زيبايي واقعي ليلي كه بر چشم همگان پوشيده است، بايد ابتدا مجنون شد. نگارنده معتقد است كه عشق بي صفت است. نه كوركنندگي به او مي‌برازد نه بيناگري. چرا كه در هستي، عشق به خودي خود موجود نيست و وجودش قائم به ذات عاشق است. در عالم تنها عاشق داريم و بس. عشق اسم معناست. مثل سفيدي. سفيدي در جهان موجود نيست. آنچه هست، ديوار سفيد و كاغذ سفيد است و پيراهن سفيد و امثال آن. و يا مثل اعداد است. ما در هستي"2 " نداريم. هر چه هست 2 مداد است و 2 سيب است و 2 انار. لذا عشق هم نداريم، تا صفتي داشته باشد و با آن بتوانيم عاشق بازشناسيم. آن كه آدمي بخشنده است، وقتي به عشقش مي‌رسد، همه چيز را به او مي‌بخشد. حتي در اوج عشق، عشقش را هم به معشوقش مي‌بخشد يا او را به معشوقه‌اي كه مي‌پندارد بهتر از خود اوست، وامي‌گذارد. و آن كه خودخواه است معشوق راهم براي خود مي‌خواهد. عشقي موجود نيست تا خصلت ثابتي داشته باشد. هر عاشقي به سياق شخصيت خود عشق مي‌ورزد و به تعداد عشاق، عشق داريم و صفت‌هايي كه مي‌توان به عشق منسوب كرد، به تعداد صفات عشاق عالم است. مومشكي در هر سه نوبت عاشق است. دوباره عاشق همسر قانوني خويش و يك بار عاشق معشوقه غير قانوني‌اش. اما رفتارهاي مختلفي از او سر مي‌زند كه هيچ كدام ربطي به اصل عشق ندارد، بلكه به كلاس شخصيتي او بر مي‌گردد كه از موقعيت خاصش حاصل شده است. نمونة مقابلش پير مرد خود خواه و خبرچيني است كه براي رسيدن به معشوقه‌اش او را در خطر مكرر مي‌اندازد. آيا مي‌توان گفت پير مرد عاشق نيست. هر چه هست صفت عشقي‌اش صفت شخصي اوست. با همين استدلال، مي‌پندارم كه نقد هم به مفهوم مجرد آن در عالم هنر و ادبيات و سينما نداريم. تنها نقاد داريم و نظر او را. بنابر اين متوقع نيستيم كه اگر لاتي نقد نوشت، فحاشي نكند. زيرا از كوزه همان برون تراود كه در اوست. آن كه مهربان و نسبي است و نقد مي‌نويسد نقد او مهربانانه است و مطلق گرايانه نيست و آن كه مبتذل و خاله‌زنك است نقد او هم سطحي و پر از هجويات است. و باز معتقدم بر اساس منطق همين فيلم نوبت عاشقي، تك تك آنها خيلي و كاملاً مسئول خوب و بد خودشان و نقدشان نيستند. موقعيت وجودي و تربيتي آنها خيلي مهم است و اگر فيض روح القدس مدد فرمايد ما هم به جاي آن‌ها، امثال تروفو را خواهيم داشت.

د. عشق زميني و عشق آسماني
واقعيت اين است كه برادر كوچك شما هر چه دربارة فرق عشق زميني و آسماني مي‌انديشد، معني دقيق آن را نمي‌‌يابد. و هر چه به كتاب‌ها و اقوال مراجعه مي‌كند، گرهي از كارش گشوده نمي‌شود. و مدام از خودش مي‌پرسد : آيا منظور اين بزرگان اين است كه " عشق به خدا آسماني و عشق به بشريت زميني است؟" آيا" عشق به مؤمنان آسماني، و عشق به مستضعفان زميني است؟" آيا " عشق يك مرد به دوست مردش آسماني و حتي بي جنسيت او به يك زن زميني است؟"
آيا " عشق ما به دخترمان و مادرمان چون جنسيتي در كار نيست آسماني، و عشق به همسرمان زميني است؟"
آيا " عشق ما به زنمان پس از عقد آسماني است، چون شرعي شده، اما قبل از ارائة دفترچه بيسج و دريافت كوپن جهاز و تهية يك اتاق اجاره‌اي زميني است؟" صد البته طبيعي است كه براي خودم يك چيز را حل كردم و آن اين كه نيازهاي جنسي را مادي و زميني بپندارم و اسم آن را هم عشق نگذارم، و آنچه را در قلمرو دوست داشتن ماند، نام عشق بنهم و متريالش را غير مادي بدانم. به گمان نگارنده گزل عاشق است، نه صاحب مشكل جنسي و نيازمند تنوع‌طلبي. دليلش اين كه در بيمارستان به مادرش معترض است كه "چرا نگذاشتي خودم عشقم را انتخاب كنم؟" مشكل اصلي‌تر او عدم آزادي‌اي است كه حق طبيعي اوست. او معترض جبري است كه مادرش بر او تحميل كرده است.
انتخاب مادر او دلايل مادي ساده‌اي هم داشته: كارت پايان خدمت داماد و صاحب يك تاكسي بودن. اينجاست كه گزل حسرت مي‌خورد: اي كاش ديگري از اين مكان برخوردار بود، چون هنوز برايش متصور نيست كه در غيراين صورت مي‌توانست جداي از شرايط قراردادي مادرش به همسر دلخواهش برسد. گزل به دنبال آزادي خويش است. آزادي‌اي كه با انتخاب عشق از سوي خودش تجربه شدني باشد. او مي‌داند كه يك بار زندگي مي‌كند و اين بار برخلاف قصة فرضي "نوبت عاشقي" قابل تكرار نيست. لذا مي‌خواهد خود انتخاب كند و آن قدر اين امر برايش مهم است كه وقتي اين امكان را از دست مي‌دهد، مرگ را انتخاب مي‌كند. اگر او تنوع طلب بود به سراغ ديگري مي‌رفت نه به سراغ مرگ. آيا مي‌توان او را فاحشه دانست؟ اگر چنين است لطفاً صفت زليخا را هم در قصة يوسف مشخص كنيد. و اگر طرح چنين داستاني با چنين تيپي را براي جامعه اسلامي مضر مي‌دانيد، نعوذ بالله دليل مضر نبودن قصه زليخا را براي جوامع اسلامي از سوي قرآن مشخص كنيد. و اگر معتقديد نتيجه‌اي كه در قصه يوسف و زليخا گرفته مي‌شود توقع رفتاري خلاف آن چيزي را پيش مي‌آورد كه از زليخا سر زد، و نمايش پوچي عمل اوست به قصد پندآموزي. خواهش مي‌كنم به سكانس ماقيل نهايي فيلم نوبت عاشقي هم توجه كنيد كه همان مقصود را دنبال مي‌كند. انچه كه گزل و معشوقه‌اش سرانجام به هم رسيده‌اند و علي‌الظاهر به آنچه در پي‌اش بوده‌اند دست ياقته‌اند.
موبور: ما به هم رسيديم.
گزل: ولي من بازم خوشبخت نيستم.
موبور: خوشبختي چيه؟
گزل: نمي‌دونم.