English


Salam Cinema





  فیلم های مستند درباره:
     فیلم سینما سینما (مانی پتگر)







خلاصه داستان:

سلام سينما
محسن مخملباف براي ساختن فيلمي به مناسبت صدمين سال سينما، از طريق آگهي روزنامه، به علاقه مندان بازيگري در سينما اطلاع مي دهد كه طي آزموني تعدادي از آن ها را برخواهد گزيد. در روز موعود جمعيت زيادي به محل آزمون هجوم مي آورند و هر كس مي كوشد خود را به محل آزمون نزديك تر كند. اين اشتياق رفته رفته به سيلي تبديل مي‎شود و جمعيت، "در" بسته اي را كه مانع نزديك شدن آن ها به سينماست، از جا مي كنند . در آن سوي " در" گشوده شده، هر يك از مشتاقان، در مقابل دوربين و در مقابل ميز كارگرداني كه با استبدادي نمايشي، استعداد آن ها و علاقه شان را محك مي زند، حرفي از شوق خود دارد و مُصر است كه " در" سينما بايستي گشوده شود و براي ورود همگان در عالم سينما مي بايد جايي باشد.
از اين ميان دو دختر شانزده ساله شهرستاني مشتاق تر از ديگرانند و از ميان همه برگزيده مي شوند. كارگردان ميز قدرت خود را در اختيار آن دو دختر قرار مي دهد تا هم نسلان لايق خود را خودشان انتخاب كنند. اما اين دو دختر به محض آن كه پشت ميز كارگرداني مي نشينند، تغيير رويه مي دهند و طي آزموني سخت تر از كارگردان قبلي ، اكثر مشتاقان را لايق ورود به سينما نمي دانند. وقتي كارگردان آن ها را از پشت ميز قدرت بلند مي كند و به آن ها مي گويد اين هم يك آزمون بود، آن ها دوباره طعم تلخ آدمي معمولي بودن و بي قدرت بودن را تجربه مي كنند.



تيتراژ:

سلام سينما
تقديم به صدسال سينما فيلمنامه، تدوين و كارگرداني: محسن مخملباف
فيلمبردار : محمود كلاري
صدابردار : نظام الدين كيايي
مجري طرح : امير لواساني
مدير توليد : محمدصادق آذين
دستياران كارگردان : محرم زينال زاده
بهرام عظيم پور
حميدرضا صلاحمند
موسيقي: شهداد روحاني
بازيگران : آزاده زنگنه
مريم كيهان
فيض ا… قشلاقي
حميد قشلاقي
حامد قشلاقي
شقايق جودت
محمد هادي مختاريان
نادر فضلي
مازيار عليپور
محمد شاه محمدپور
آرزو قنبري
رضوانه فردوسي
ميرهادي طيبي
عباس ميرزايي
لطف ا… قشلاقي
مهتاب حسيني
سهيلا آوخ
الهام فاخر زاده
فرانك عميدي
مريلا زارعي، نگار موهبت، رضا شمشكي، ژاله يزديها، آزاده چهاربر، حميده خانداني، مريم فقيري، ميرزا توكلي نيا، بابك بهارستان، آلبرت قديميان، امير خطيب زاده، محمد فاريزي، نعمت الله عقدمي، حميدرضا سام خانياني، علي مجرد، بيتا عراقي، سهيلا زماني فر، محمدرضا غفاري، حسين عبدي، هومن خلج، مرتضي احمدي، محسن حائري فر، مونا فهميده، طاهره نقوايي، بهروز واحدي، شراره صداقت، بهاره چهاربر، رامين تمجيد، خديجه ولي زاده، دانيال فريور، حجت الله شمس، شهريار شيرشكن، محمود طالبيان، فريبا فقيري، نويد مسعودي فر، حميد داودبيگلو، ابوذر هدايتي، فرهاد بهمن شبستري، فرهاد رستم عليلو، ناصر يوسفي، ليلا صنوبر، بيتا عرب‎ بوربور، اسماعيل محمدبيگي، مرجان رياحي، زهره رنجبر، شيما قمري، فهيمه احمدي، شهناز شهبازي، ماه منير صادقي، فرشته اسماعيلي، اكبر تاري‎كلاش، محمود كياها، ابراهيم سادات، سپهر ميكائيليان، بهتاش صنايعي ها، رضا نيك روش، حامد برقعي، صفورا حاجي‎عظيم، مسعود دانشور، نيلوفر العناء، ميثم العناء، بهنام فرهمند،محمدرضا خلج، عليرضا حلبيان، سيد مهدي موسوي، شباهنگ موسوي، افسانه حبيب، مهري اسدي، عليرضا شيردست، افشين حاجي داداشي، محمد اقبالي، حسن كرباسي، محمدرضا كلهري، فاطمه ولي زاده، غلامرضا مقدم و …
تهيه كننده: خانه فيلم سبز
89 دقيقه (از اين فيلم يك تدوين 3ساعته براي تلويزيون آماده شد كه صدا و سيما حاضر به پخش آن نشد)، رنگي، 1373.



حضور بين المللي فيلم سلام سينما:

1- جشنواره بين المللي فيلم كن، فرانسه 1995 
2- جشنواره بين المللي فيلم لاروشل، فرانسه 1995 
3- جشنواره بين المللي فيلم لوكارنو، سوئيس 1995 
4- جشنواره بين المللي فيلم مونترال، كانادا 1995
5- جشنواره بين المللي فيلم تورنتو، كانادا 1995
6- جشنواره بين المللي فيلم ونكوور، كانادا 1995
7- جشنواره بين المللي فيلم تائورمينا، ايتاليا 1995
8- جشنواره بين المللي فيلم فجر، ایران 1995
9- جشنواره بين المللي فيلم لوكاس، آلمان 1995 

10- جشنواره بين المللي فيلم شيكاگو، آمريكا 1995
11- نوزدهمين جشنواره بين المللي فيلم سائو پائولو، برزيل 1995
12- جشنواره بين المللي فيلم وين، اتريش 1995
13- جشنواره فيلم هاي ايراني در مركز فيلم شيكاگو، آمريكا 1995
14- جشنواره بين المللي فيلم لندن، انگلستان 1995
15- جشنواره بين المللي فيلم تسالونيكي، يونان 1995
16- جشنواره بين المللي فيلم استكهلم، سوئد 1995
17- جشنواره بين المللي فيلم نانت، فرانسه 1995 
18- جشنواره بين المللي فيلم رتردام، هلند 1996
19- جشنواره بين المللي فيلم هنگ كنگ، هنگ كنگ 1996 

20- جشنواره بين المللي فيلم استانبول، تركيه 1996
21- جشنواره بين المللي فيلم سن فرانسيسكو، آمريكا 1996
22- جشنواره بين المللي فيلم مونيخ، آلمان 1996
23-جشنواره بين المللي فيلم ملبورن، استراليا 1996
24-جشنواره بين المللي فيلم لايبزيگ، آلمان 1996
25-چهاردهمين جشنواره بين المللي فيلم تورين، ايتاليا 1996
26-جشنواره فيلم هاي ايراني در مركز انجمن فيلم لينكلن، آمريكا 1996 
27-جشنواره بين المللي فيلم نيو دهلي، هند 1997
28-جشنواره بين المللي فيلم سنگاپور، سنگاپور 1997
29-جشنواره بين المللي فيلم كارلوويواري، جمهوري چك 1997

30- جشنواره فيلم هاي ايراني در سينماتك اونتاريو، كانادا 1997
31-جشنواره فيلم هاي ايراني در مونترال، كانادا 1997
32- جشنواره فيلم هاي ايراني در سينماتك پاسفيك ونكوور، كانادا 1997
33-جشنواره فيلم هاي ايراني در مركز فيلم شمال غرب پورتلند، آمريكا 1997
34-جشنواره فيلم هاي ايراني در مركز فيلم شيكاگو، آمريكا 1997
35-جشنواره فيلم هاي ايراني در آرشيو فيلم پاسفيك بركلي، آمريكا 1997
36-جشنواره فيلم هاي ايراني در موزه هنرهاي بوستون، آمريكا 1997
37-جشنواره فيلم هاي ايراني در موزه هنرهاي هيوستون، آمريكا 1997
38-جشنواره فيلم هاي ايراني در موزه هنرهاي مدرن نيويورك، آمريكا 1997
39-جشنواره فيلم هاي ايراني در آرشيو فيلم UCLA، آمريكا 1997

40- جشنواره فيلم هاي ايراني درسينما تك كليولند، كانادا 1997
41-جشنواره بين المللي فيلم سنگاپور، سنگاپور 1997 
42-جشنواره بين المللي فيلم كپنهاگ، دانمارك 1997
43-جشنواره فيلم هاي ايراني در سينما تك بن، آلمان 1997
44-جشنواره بين المللي فيلم هنگ كنگ، هنگ كنگ 1998
45-جشنواره بين المللي فيلم اسلو، نروژ 1998
46-جشنواره بين المللي فيلم ريكياويك، ايسلند 1998
47-جشنواره مدرسه فيلم تابستاني، جمهوري چك 1998
48-جشنواره بين المللي فيلم سن فرانسيسكو، آمريكا 1998
49-جشنواره بين المللي فيلم ريگا ، اسپانيا 1998

50- جشنواره فيلم هاي ايراني در موزه هنرهاي معاصر لندن، انگلستان 1998 
51-جشنواره بين المللي فيلم لوبيانا، لاتويا 1999 
52-جشنواره بين المللي فيلم بيروت، لبنان 1999
53- جشنواره فيلم هاي ايراني در سينما تك استكهلم، سوئد 2000
54-جشنواره فيلم هاي ايراني در آرشيو فيلم هاروارد، آمريكا 2000
55-جشنواره فيلم هاي ايراني در سينما تك پرتغال، 2001
56-جشنواره فيلم هاي ايراني در دانشگاه سان تافه، آمريكا 2001
57-جشنواره بين المللي فيلم مسكو ،روسيه 2001
58-موزه هنرهای ملی، انگلستان 2002
59- انستیتوی فیلم دانمارک، دانمارک 2004

60- جشنواره بين المللي فيلم ایروان، ارمنستان 2006
61- جشنواره ملاقات فیلم پرادس، فرانسه 2006
62- جشنواره بين المللي فيلم مونیخ، آلمان 2006
63- جشنواره بين المللي فيلم آرسنال، لیتوانی 2006
64- فیلم 104 پنتین، فرانسه 2007
65- جشنواره فيلم مستند گراند اکران، فرانسه 2007
66- مرکز هنری کلن، آلمان 2007

جايزه بين المللي فيلم سلام سينما:

1- بهترين فيلم مستند از جشنواره مونيخ، آلمان 1996




ياداشت كارگردان:

سلام سينما
قضيه آن نقاش دوره گرد
يك روزي، در يك سفري، در يك خياباني، جلوي در يك سينمايي، در يك همينطوري‏اي ايستاده‏ بودم، تا باز دري باز شود و فيلمي شروع شود و من بعد از يك ده دقيقه‏اي حوصله‏ام سر برود و سالن را ترك كنم و بروم جلوي در يك سينماي ديگري و در يك حال همينطوري ديگري بايستم تا باز دري باز شود و فيلمي شروع شود و بعد از يك ده دقيقه ديگري حوصله‏ام سر برود و باز به قصد سالني ديگر و فيلم ديگرتري آنجا را ترك كنم و آخر شب، مثل قبل از هر خوابي، دوباره از خودم بپرسم "كه چي؟"، "روز را دنبال چي بوده‏ام؟"، "سفر را چرا آمده‏ام؟"و بكشم قضيه را به فلسفه "كه اصلا عمر را به دنبال چه بوده‏ام؟ كه نبود!" و خوابم ببرد و صبح از خواب بلند شوم براي رفتن جلوي در يك سينمايي كه فيلمي ببينم ناتمام يا پشت در يك اتاقي بايستم در يك حال همينطوري‏ اي كه اجازه‏اي بگيرم براي ساختن فيلمي ناتمام‏تر يا بي‏آغاز يا بي‏سرانجام يا بدسرانجام و باز بپرسم "كه چي؟" "به دنبال چي هستم؟" "كه چي؟" "كه چي؟" كه ذهنم روي همين كلمه قفل شد و مثل همة احوالات همينطوري، هر بار به شكلي اين جمله را از خودم مي‏پرسيدم: "هي فلاني! كه چي! دنبال چي هستي؟ كه چي؟" طوري كه كم‏كم حس كردم همين جمله را دارم بلند بلند از خودم مي‏پرسم و ديدم كه يكي كه قد كوتاهي داشت و لاغر بود و مرد بود و عينك داشت، دارد به من مي‏خندد و سرش را تكان مي‏دهد و با چشم‏هايش دارد از من سوال مي‏كند كه چي؟ چي مي‏خواي؟ دنبال چي هستي؟ سعي كردم چشم بدزدم و مثلا به مردمي كه مثل من منتظر ورود به سالن هستند، نگاه كنم. اما مردم نبودند و آخرين نفرشان از لاي در سريد تو و دربان در را بست و من يكباره دويدم كه جا نمانده باشم كه در بسته شد و من مثل هميشه به در بسته زدم و دربان اعتنايي نكرد و من باز به در بسته زدم و سر چرخاندم كه ببينم كسي مرا پشت دري بسته مي‏بيند يا نه كه دوباره چشمم خورد به چشم همان كسي كه قدي كوتاه داشت و لاغر بود و مرد بود و عينك داشت و داشت مي‏خنديد. لحظه‏اي نگاهش كردم. بعد خواستم سربچرخانم و سربسته، به در بسته بكوبم كه پرسيد «كه چي؟ دنبال چي هستي؟ تو كه يك ده دقيقه‏اي بيشتر تحمل نمي‏كني!» و من يكدفعه شدم مثل هميشة بعضي وقتها، كه كسي را مي‏بينم كه چيزي مي‏گويد و من به نظرم مي‏رسد كه اين كس را قبلا ديده‏ام كه همين چيز را مي‏گويد. و هر چه آن كس چيز مي‏گويد، من دنبال اين هستم كه بفهمم همين لحظه را قبلا كجا ديده بودم. توي يك خوابي؟ توي يك خيالي؟ توي يك خياباني؟ جلوي در يك سينمايي؟ كه دوباره پرسيد: "نمي‏خواي بگي دنبال چي هستي؟" پرسيدم:"ببخشيد شما؟" گفت:"مي‏شناسمت، ايروني هستي، كارگرداني، فلاني هستي." و من مثل هميشة بعضي وقتها كه يكي مرا مي‏شناسد و من او را نمي‏شناسم، لبخند زدم و احترام كردم و ما مخلصيم گفتم و دنبال يك ناجي گشتم كه از چند قدمي مرا صدا كند كه: بيا و من باز قيافة كساني را بگيرم كه خيلي ديرم شده و قيافة كساني را بگيرم كه خيلي كار دارند، فقط براي آنكه نمانده باشم و همينطوري گير وير كسي نيفتاده باشم كه هي سوال مي‏كند و جواب مي‏طلبد و اصرار مي‏كند كه انكار كنم و از من قول و قرار بعدي مي‏خواهد و مصاحبه مي‏خواهد و خواندن فيلمنامه مي‏خواهد و همه آن چيزهاي ديگري را مي‏خواهد كه من ندارم بدهم يا نمي‏خواهم بدهم. از پول و وقت و حال تا وعدة يك قيل و قال و بعد خجالتش را مي‏كشم، وقتي كه خجالت ديگر نه پول مي‏خواهد نه وقت و نه حال و نه وعده قيل و قال. كه باز پرسيد: "شايد خودتم نمي‏دوني دنبال چي هستي. ولي من مي‏دونم. خواستي دنبالم بيا ازم بپرس" و رفت.
صداقتش را بخواهيد اين بار هم مثل هميشة بعضي وقتها براي اولين بار، دلم خواست دنبال يك مزاحم بدوم و حتي اگر او انكار كرد من اصرار كنم و اگر او مصاحبه نخواست من مصاحبه پس بدهم و اگر او فيلمنامه‏اش را نداد بخوانم، من بگيرم و بخوانم و حتي اگر او پول و وقت و حالي از من نخواست من به زور به او بدهم... اما نرفتم. مي‏پرسيد چرا؟ براي آنكه او خلاف عادت توقع من رفتار كرده بود و من آمادگي نداشتم رفتاري كنم كه آمادگي نداشتم. او چند قدم دور شد، بعد پيچيد سمت خيابان، دوباره برگشت و پشتش را نگاه كرد تا ببيند دنبالش رفته‏ام يا نه و من فوري سرم را از او برگرداندم كه يعني كنجكاوي‏ام را تحريك نكرده است و او تا آن سوي خيابان رفت و جلوي يك تاكسي را گرفت و سوار شد و رفت و صداقتش را بخواهيد من مثل هميشه دلم نمي‏خواست رفته باشد. چون مزاحم‏هاي سمج وقتي كه نيستند خيلي مهربانند و جايشان خيلي خالي است و آدم خيلي دلش هواي آنها را مي‏كند و اگر بشود مزاحم‏ها درست وقتي كه نيستند، باشند، آدم راحت تحملشان مي‏كند بعد دوباره به در بسته زدم و دربان در را باز كرد و من فهميدم كه او در بازكن است چون همة دربان‏ها كساني هستند كه درها را فقط مي‏بندند و يكي ديگر چراغ قوه انداخت و من توي يك صندلي فرو رفتم و يك ده دقيقه‏اي بعد از سالن آمده بودم بيرون و طوري كه درباز كن نبيند، داشتم از در خروجي خارج مي‏شدم و شدم و از پله‏ها پايين مي‏رفتم و رفتم و جدول را در مي‏آوردم و آوردم كه ببينم كدام فيلم را بهتر است در كدام سالن ديگر ببينم كه دستي وارد كادر شد و جدول را تا كرد و پرسيد: "كه چي؟ دنبال چي هستي؟" و من آنقدر غافلگير شدم كه حتي نتوانستم دوباره بپرسم شما؟ در عوض او پرسيد: "تو كه دلت مي‏خواست دنبال من بياي، چرا نيامدي؟!" و من تازه پرسيدم: "ببخشين شما؟" گفت: "نقاشم، يك نقاش گمنام و دوره گرد" و ساكش را باز كرد و يك پارچه بزرگ را در آورد و روي زمين ولو كرد: پارچه‏اي بود مثل سردر سينما، اما وقتي كه بازتر شد، چند برابر يك سردر شد و رويش پر از نقاشي كله‏هايي بود كه هر كدام اندازه يك كله واقعي بود، اما پر از خاك زمين‏هايي كه لابد همينطوري رويش ولو شده بود و بعد قلم و رنگهايش را درآورد و گفت: "بكشم؟" پرسيدم: "چي رو؟" گفت: " نقش تو" گفتم: " كه چي؟" گفت:" تا بفهمي دنبال چي هستي؟" گفتم: "تو دنبال چي هستي؟" گفت: "اين نقشو ببين، ماركزه؛ گابريل گارسياي بزرگ. اين برتولوچيه. اين وندرسه. اين كوروساواست. اين يكي گمنامه. اين يكي گمنام تره." گفتم: "خب كه چي؟" گفت: "همة اينا ده دقيقه وقتشونو دادن به من تا نقششون بياد روي اين پارچه. از تو هم ده دقيقه وقت مي‏خوام. مي‏دي؟" گفتم: "كه چي بشه؟" گفت: "كاسب نيستم. ژورناليست نيستم. جايي هم چاپ نمي‏شه." پرسيدم: "پس فايده‏اش براي تو چيه؟" گفت: "خسته مي‏شي، بشين روي اين صندلي." و يك چهارپايه تاشو را باز كرد و من نشستم. گفت: "حالا وقت يك معامله‏ست. تو خريدار پاسخ سوالي، من خريدار يك نقش. اهل معامله هستي؟" گفتم:"چه معامله‏اي؟ اگر معاملة كلاه باشد عادت دارم. گاهي بر سرم مي‏گذارند و گاهي از سرم برمي‏دارند." و او بي‏آنكه منتظر جواب من باشد قلم را به رنگ زد و تا ده سانتي چشمهاي من چشمهايش را نزديك كرد و آهسته گفت:"فقط به چشمهاي من نگاه كن و پلك نزن. چون من چهره همه را فقط از چشمهايشان مي‏كشم. چهرة فرانچسكو رزي را از پنج سانتي كشيدم. ماركز را از سه سانتي. اون گمنامه رو از هشت سانتي، دليلش را هم نپرس كه چيز مهمي نيس. هر كس براي كار گل و دل يك قلقي داره." و بعد شروع كرد به كشيدن چهرة من. اما انگار چيزهايي را كه خودش مي‏دانست مي‏كشيد. چون آنقدر به من از نزديك نگاه مي‏كرد كه من باور نكردم جز چشمهاي من چيزي از چهره‏ام را ببيند و حتي بي‏آنكه به پارچه نگاه كند قلم مي‏زد. پرسيدم: "نگفتي دنبال چي هستم؟" گفت:" تو دنبال همون چيزي هستي كه من دنبالش هستم." گفتم:" دنبال چي هستي؟" گفت:" مي‏خوام شبها قبل از خواب به دلم بگم كه منم سهم فرهنگي مو به دنيا پرداخت كردم." گفتم: "با يه مشت نقش خاك و خلي از يه مشت آدم مشهور و گمنام كه قرار هم نيس جايي چاپ بشه، يا حتي به ديواري بچسبه؟" گفت: "به كاربردش فكر نكن. من اصالتو به فايده نمي‏دم. اينو از شما شرقي‏ها ياد گرفتم." گفتم: "حالا چرا نقش منو مي‏زني روي اين پارچه؟" گفت: "تو رو نمي‏كشم. يك كارگردان ايراني‏رو مي‏كشم. مي‏دوني هر سال چند تا فيلم توي دنيا مي‏سازن؟" گفتم: "مي‏گن دو هزار تا." گفت:"چند تاشو كشور شما مي سازه؟" گفتم:" شايد پنجاه تا." گفت: "پس شما يك چهلم فيلم دنيارو مي‏سازين. تازه هزار تاشو هند مي‏سازه، ششصد تا شو امريكا، چهارصد تا شم بقيه دنيا، پس شما منهاي امريكا و هند يك هشتم فيلم دنيا رو مي‏سازين. خوبه، نه؟ تازه يه دهه‏ست كه فقط سينماي چين و ايران حرف اصلي رو مي‏زنن. خوبه، نه؟ خوبه ديگه. قضية ماليات دادن به فرهنگ بشريته." گفتم: "فيلمهاي امريكايي نود و پنج درصد سينماي دنيا رو قبضه كردن، اين كجاش خوبه؟" گفت: "دوباره زدي به اصالت فايده. دنيا رو فايده‏هاش عوض نمي‏كنه، ارزشهاش عوض مي‏كنه. اينو از سينماي شما ياد گرفتم. مهم اينه كه حضور داشته باشي و سهم تو بدي. گيريم روي يه پارچه خاك و خلي كه هيچ جا نقشهاش چاپ نمي‏شه و به سينه هيچ ديواري نمي‏خوره. تو هم دنبال هميني، نه؟ همه دنبال همين‏اند. واسة همينم مي‏آن سراغ هنر اما بعد يادشون مي‏ره، مي‏دوني چرا؟ براي اينكه همه مثل كوچيكي‏هاي من وقتي كه بچه‏ان، مي‏خوان با يه تابلوي نقاشي دنيا رو عوض كنند. بعد كه بزرگ مي‏شن و مي‏بينن نمي‏شه، فكر مي‏كنند نمي‏شه. مي‏شه اما هر كي قد خودش. سهم من همين پارچه خاك و خليه، بسمه نه؟ خب نقاشي‏ام تموم شد." و دست از كار كشيد و گفت:"حالا ببين اين نقش خودته يا نه؟" و من براي اولين بار نقش واقعي خودم را ديدم و بعد گفت: "حالا زير نقش‏ات مثل بقيه خطي به يادگار بنويس و امضاء كن." و من نوشتم: "به رسم يادگار قلمي شد، توسط جاني زنداني خاك، كه به دنيا آمد تا بدهي‏اش را به دل خودش ادا كند و برود" و امضاء كردم. خط را به دقت نگاه كرد و دوباره خنديد و من يادم آمد كه اين لحظه را هم انگار يكبار ديگر تجربه كرده بودم. خنده يكي كه همه چيز را مي‏دانست و قد كوتاهي داشت و لاغر بود و مرد بود و عينك داشت و داشت به من مي‏خنديد و داشت مي‏گفت: "صاحب همه نقش‏ها بدون آنكه همديگر را ديده باشن، همة همين را نوشته‏اند." و من گفتم: "شايد تو به همة سوژه‏هايت همين را القاء كرده‏اي!" پرسيد: "من؟" بعد خنديد و گفت: "شايد" و بعد نقش مرا كمي به خاك خيابان ماليد و گفت: " نه. بدون اين خاك از واقعيت چيزي كم داره." بعد همه چيز را در كيفش گذاشت و رفت و جايش مثل هميشة بعضي وقتها، براي اولين بار خالي شد. خالي خالي.
همه آنها كه در سلام سينما حضور يافتند، يك روزي، در يك جايي، در يك حال همينطوري اي آمده بودند.