|
|
خلاصه داستان:
سلام سينما
محسن مخملباف براي ساختن فيلمي به مناسبت صدمين سال سينما، از طريق آگهي روزنامه، به علاقه مندان بازيگري
در سينما اطلاع مي دهد كه طي آزموني تعدادي از آن ها را برخواهد گزيد. در روز موعود جمعيت زيادي به محل آزمون هجوم
مي آورند و هر كس مي كوشد خود را به محل آزمون نزديك تر كند. اين اشتياق رفته رفته به سيلي تبديل ميشود و جمعيت،
"در" بسته اي را كه مانع نزديك شدن آن ها به سينماست، از جا مي كنند . در آن سوي " در" گشوده شده، هر يك از مشتاقان،
در مقابل دوربين و در مقابل ميز كارگرداني كه با استبدادي نمايشي، استعداد آن ها و علاقه شان را محك مي زند، حرفي از
شوق خود دارد و مُصر است كه " در" سينما بايستي گشوده شود و براي ورود همگان در عالم سينما مي بايد جايي باشد.
از اين ميان دو دختر شانزده ساله شهرستاني مشتاق تر از ديگرانند و از ميان همه برگزيده مي شوند. كارگردان ميز
قدرت خود را در اختيار آن دو دختر قرار مي دهد تا هم نسلان لايق خود را خودشان انتخاب كنند. اما اين دو دختر به محض
آن كه پشت ميز كارگرداني مي نشينند، تغيير رويه مي دهند و طي آزموني سخت تر از كارگردان قبلي ، اكثر مشتاقان را لايق
ورود به سينما نمي دانند. وقتي كارگردان آن ها را از پشت ميز قدرت بلند مي كند و به آن ها مي گويد اين هم يك آزمون بود،
آن ها دوباره طعم تلخ آدمي معمولي بودن و بي قدرت بودن را تجربه مي كنند.
|
|
|
تيتراژ:
سلام سينما
تقديم به صدسال سينما
فيلمنامه، تدوين و كارگرداني: محسن مخملباف
فيلمبردار : محمود كلاري
صدابردار : نظام الدين كيايي
مجري طرح : امير لواساني
مدير توليد : محمدصادق آذين
دستياران كارگردان : محرم زينال زاده
بهرام عظيم پور
حميدرضا صلاحمند
موسيقي: شهداد روحاني
بازيگران : آزاده زنگنه
مريم كيهان
فيض ا… قشلاقي
حميد قشلاقي
حامد قشلاقي
شقايق جودت
محمد هادي مختاريان
نادر فضلي
مازيار عليپور
محمد شاه محمدپور
آرزو قنبري
رضوانه فردوسي
ميرهادي طيبي
عباس ميرزايي
لطف ا… قشلاقي
مهتاب حسيني
سهيلا آوخ
الهام فاخر زاده
فرانك عميدي
مريلا زارعي، نگار موهبت، رضا شمشكي، ژاله يزديها، آزاده چهاربر، حميده خانداني، مريم فقيري، ميرزا توكلي نيا،
بابك بهارستان، آلبرت قديميان، امير خطيب زاده، محمد فاريزي، نعمت الله عقدمي، حميدرضا سام خانياني، علي
مجرد، بيتا عراقي، سهيلا زماني فر، محمدرضا غفاري، حسين عبدي، هومن خلج، مرتضي احمدي، محسن حائري
فر، مونا فهميده، طاهره نقوايي، بهروز واحدي، شراره صداقت، بهاره چهاربر، رامين تمجيد، خديجه ولي زاده، دانيال
فريور، حجت الله شمس، شهريار شيرشكن، محمود طالبيان، فريبا فقيري، نويد مسعودي فر، حميد داودبيگلو، ابوذر
هدايتي، فرهاد بهمن شبستري، فرهاد رستم عليلو، ناصر يوسفي، ليلا صنوبر، بيتا عرب بوربور، اسماعيل محمدبيگي،
مرجان رياحي، زهره رنجبر، شيما قمري، فهيمه احمدي، شهناز شهبازي، ماه منير صادقي، فرشته اسماعيلي، اكبر
تاريكلاش، محمود كياها، ابراهيم سادات، سپهر ميكائيليان، بهتاش صنايعي ها، رضا نيك روش، حامد برقعي،
صفورا حاجيعظيم، مسعود دانشور، نيلوفر العناء، ميثم العناء، بهنام فرهمند،محمدرضا خلج، عليرضا حلبيان، سيد
مهدي موسوي، شباهنگ موسوي، افسانه حبيب، مهري اسدي، عليرضا شيردست، افشين حاجي داداشي، محمد
اقبالي، حسن كرباسي، محمدرضا كلهري، فاطمه ولي زاده، غلامرضا مقدم و …
تهيه كننده: خانه فيلم سبز
89 دقيقه (از اين فيلم يك تدوين 3ساعته براي تلويزيون آماده شد كه صدا و سيما حاضر به پخش آن نشد)، رنگي، 1373.
|
|
|
حضور بين المللي فيلم سلام سينما:
1- جشنواره بين المللي فيلم كن، فرانسه 1995
2- جشنواره بين المللي فيلم لاروشل، فرانسه 1995
3- جشنواره بين المللي فيلم لوكارنو، سوئيس 1995
4- جشنواره بين المللي فيلم مونترال، كانادا 1995
5- جشنواره بين المللي فيلم تورنتو، كانادا 1995
6- جشنواره بين المللي فيلم ونكوور، كانادا 1995
7- جشنواره بين المللي فيلم تائورمينا، ايتاليا 1995
8- جشنواره بين المللي فيلم فجر، ایران 1995
9- جشنواره بين المللي فيلم لوكاس، آلمان 1995
10- جشنواره بين المللي فيلم شيكاگو، آمريكا 1995
11- نوزدهمين جشنواره بين المللي فيلم سائو پائولو، برزيل 1995
12- جشنواره بين المللي فيلم وين، اتريش 1995
13- جشنواره فيلم هاي ايراني در مركز فيلم شيكاگو، آمريكا 1995
14- جشنواره بين المللي فيلم لندن، انگلستان 1995
15- جشنواره بين المللي فيلم تسالونيكي، يونان 1995
16- جشنواره بين المللي فيلم استكهلم، سوئد 1995
17- جشنواره بين المللي فيلم نانت، فرانسه 1995
18- جشنواره بين المللي فيلم رتردام، هلند 1996
19- جشنواره بين المللي فيلم هنگ كنگ، هنگ كنگ 1996
20- جشنواره بين المللي فيلم استانبول، تركيه 1996
21- جشنواره بين المللي فيلم سن فرانسيسكو، آمريكا 1996
22- جشنواره بين المللي فيلم مونيخ، آلمان 1996
23-جشنواره بين المللي فيلم ملبورن، استراليا 1996
24-جشنواره بين المللي فيلم لايبزيگ، آلمان 1996
25-چهاردهمين جشنواره بين المللي فيلم تورين، ايتاليا 1996
26-جشنواره فيلم هاي ايراني در مركز انجمن فيلم لينكلن، آمريكا 1996
27-جشنواره بين المللي فيلم نيو دهلي، هند 1997
28-جشنواره بين المللي فيلم سنگاپور، سنگاپور 1997
29-جشنواره بين المللي فيلم كارلوويواري، جمهوري چك 1997
30- جشنواره فيلم هاي ايراني در سينماتك اونتاريو، كانادا 1997
31-جشنواره فيلم هاي ايراني در مونترال، كانادا 1997
32- جشنواره فيلم هاي ايراني در سينماتك پاسفيك ونكوور، كانادا 1997
33-جشنواره فيلم هاي ايراني در مركز فيلم شمال غرب پورتلند، آمريكا 1997
34-جشنواره فيلم هاي ايراني در مركز فيلم شيكاگو، آمريكا 1997
35-جشنواره فيلم هاي ايراني در آرشيو فيلم پاسفيك بركلي، آمريكا 1997
36-جشنواره فيلم هاي ايراني در موزه هنرهاي بوستون، آمريكا 1997
37-جشنواره فيلم هاي ايراني در موزه هنرهاي هيوستون، آمريكا 1997
38-جشنواره فيلم هاي ايراني در موزه هنرهاي مدرن نيويورك، آمريكا 1997
39-جشنواره فيلم هاي ايراني در آرشيو فيلم UCLA، آمريكا 1997
40- جشنواره فيلم هاي ايراني درسينما تك كليولند، كانادا 1997
41-جشنواره بين المللي فيلم سنگاپور، سنگاپور 1997
42-جشنواره بين المللي فيلم كپنهاگ، دانمارك 1997
43-جشنواره فيلم هاي ايراني در سينما تك بن، آلمان 1997
44-جشنواره بين المللي فيلم هنگ كنگ، هنگ كنگ 1998
45-جشنواره بين المللي فيلم اسلو، نروژ 1998
46-جشنواره بين المللي فيلم ريكياويك، ايسلند 1998
47-جشنواره مدرسه فيلم تابستاني، جمهوري چك 1998
48-جشنواره بين المللي فيلم سن فرانسيسكو، آمريكا 1998
49-جشنواره بين المللي فيلم ريگا ، اسپانيا 1998
50- جشنواره فيلم هاي ايراني در موزه هنرهاي معاصر لندن، انگلستان 1998
51-جشنواره بين المللي فيلم لوبيانا، لاتويا 1999
52-جشنواره بين المللي فيلم بيروت، لبنان 1999
53- جشنواره فيلم هاي ايراني در سينما تك استكهلم، سوئد 2000
54-جشنواره فيلم هاي ايراني در آرشيو فيلم هاروارد، آمريكا 2000
55-جشنواره فيلم هاي ايراني در سينما تك پرتغال، 2001
56-جشنواره فيلم هاي ايراني در دانشگاه سان تافه، آمريكا 2001
57-جشنواره بين المللي فيلم مسكو ،روسيه 2001
58-موزه هنرهای ملی، انگلستان 2002
59- انستیتوی فیلم دانمارک، دانمارک 2004
60- جشنواره بين المللي فيلم ایروان، ارمنستان 2006
61- جشنواره ملاقات فیلم پرادس، فرانسه 2006
62- جشنواره بين المللي فيلم مونیخ، آلمان 2006
63- جشنواره بين المللي فيلم آرسنال، لیتوانی 2006
64- فیلم 104 پنتین، فرانسه 2007
65- جشنواره فيلم مستند گراند اکران، فرانسه 2007
66- مرکز هنری کلن، آلمان 2007
جايزه بين المللي فيلم سلام سينما:
1- بهترين فيلم مستند از جشنواره مونيخ، آلمان 1996
|
|
|
ياداشت كارگردان:
سلام سينما
قضيه آن نقاش دوره گرد
يك روزي، در يك سفري، در يك خياباني، جلوي در يك سينمايي، در يك همينطورياي ايستاده بودم، تا باز
دري باز شود و فيلمي شروع شود و من بعد از يك ده دقيقهاي حوصلهام سر برود و سالن را ترك كنم و بروم
جلوي در يك سينماي ديگري و در يك حال همينطوري ديگري بايستم تا باز دري باز شود و فيلمي شروع شود
و بعد از يك ده دقيقه ديگري حوصلهام سر برود و باز به قصد سالني ديگر و فيلم ديگرتري آنجا را ترك كنم و
آخر شب، مثل قبل از هر خوابي، دوباره از خودم بپرسم "كه چي؟"، "روز را دنبال چي بودهام؟"، "سفر را چرا
آمدهام؟"و بكشم قضيه را به فلسفه "كه اصلا عمر را به دنبال چه بودهام؟ كه نبود!" و خوابم ببرد و صبح از
خواب بلند شوم براي رفتن جلوي در يك سينمايي كه فيلمي ببينم ناتمام يا پشت در يك اتاقي بايستم در يك
حال همينطوري اي كه اجازهاي بگيرم براي ساختن فيلمي ناتمامتر يا بيآغاز يا بيسرانجام يا بدسرانجام و باز
بپرسم "كه چي؟" "به دنبال چي هستم؟" "كه چي؟" "كه چي؟" كه ذهنم روي همين كلمه قفل شد و مثل
همة احوالات همينطوري، هر بار به شكلي اين جمله را از خودم ميپرسيدم: "هي فلاني! كه چي! دنبال چي
هستي؟ كه چي؟" طوري كه كمكم حس كردم همين جمله را دارم بلند بلند از خودم ميپرسم و ديدم كه يكي
كه قد كوتاهي داشت و لاغر بود و مرد بود و عينك داشت، دارد به من ميخندد و سرش را تكان ميدهد و با
چشمهايش دارد از من سوال ميكند كه چي؟ چي ميخواي؟ دنبال چي هستي؟ سعي كردم چشم بدزدم و مثلا
به مردمي كه مثل من منتظر ورود به سالن هستند، نگاه كنم. اما مردم نبودند و آخرين نفرشان از لاي در سريد
تو و دربان در را بست و من يكباره دويدم كه جا نمانده باشم كه در بسته شد و من مثل هميشه به در بسته زدم
و دربان اعتنايي نكرد و من باز به در بسته زدم و سر چرخاندم كه ببينم كسي مرا پشت دري بسته ميبيند يا نه
كه دوباره چشمم خورد به چشم همان كسي كه قدي كوتاه داشت و لاغر بود و مرد بود و عينك داشت و داشت
ميخنديد. لحظهاي نگاهش كردم. بعد خواستم سربچرخانم و سربسته، به در بسته بكوبم كه پرسيد «كه چي؟
دنبال چي هستي؟ تو كه يك ده دقيقهاي بيشتر تحمل نميكني!» و من يكدفعه شدم مثل هميشة بعضي وقتها،
كه كسي را ميبينم كه چيزي ميگويد و من به نظرم ميرسد كه اين كس را قبلا ديدهام كه همين چيز را
ميگويد. و هر چه آن كس چيز ميگويد، من دنبال اين هستم كه بفهمم همين لحظه را قبلا كجا ديده بودم.
توي يك خوابي؟ توي يك خيالي؟ توي يك خياباني؟ جلوي در يك سينمايي؟ كه دوباره پرسيد: "نميخواي
بگي دنبال چي هستي؟" پرسيدم:"ببخشيد شما؟" گفت:"ميشناسمت، ايروني هستي، كارگرداني، فلاني
هستي." و من مثل هميشة بعضي وقتها كه يكي مرا ميشناسد و من او را نميشناسم، لبخند زدم و احترام كردم
و ما مخلصيم گفتم و دنبال يك ناجي گشتم كه از چند قدمي مرا صدا كند كه: بيا و من باز قيافة كساني را
بگيرم كه خيلي ديرم شده و قيافة كساني را بگيرم كه خيلي كار دارند، فقط براي آنكه نمانده باشم و همينطوري
گير وير كسي نيفتاده باشم كه هي سوال ميكند و جواب ميطلبد و اصرار ميكند كه انكار كنم و از من قول و
قرار بعدي ميخواهد و مصاحبه ميخواهد و خواندن فيلمنامه ميخواهد و همه آن چيزهاي ديگري را ميخواهد
كه من ندارم بدهم يا نميخواهم بدهم. از پول و وقت و حال تا وعدة يك قيل و قال و بعد خجالتش را ميكشم،
وقتي كه خجالت ديگر نه پول ميخواهد نه وقت و نه حال و نه وعده قيل و قال. كه باز پرسيد: "شايد خودتم
نميدوني دنبال چي هستي. ولي من ميدونم. خواستي دنبالم بيا ازم بپرس" و رفت.
صداقتش را بخواهيد اين بار هم مثل هميشة بعضي وقتها براي اولين بار، دلم خواست دنبال يك مزاحم بدوم و
حتي اگر او انكار كرد من اصرار كنم و اگر او مصاحبه نخواست من مصاحبه پس بدهم و اگر او فيلمنامهاش را
نداد بخوانم، من بگيرم و بخوانم و حتي اگر او پول و وقت و حالي از من نخواست من به زور به او بدهم... اما
نرفتم. ميپرسيد چرا؟ براي آنكه او خلاف عادت توقع من رفتار كرده بود و من آمادگي نداشتم رفتاري كنم كه
آمادگي نداشتم. او چند قدم دور شد، بعد پيچيد سمت خيابان، دوباره برگشت و پشتش را نگاه كرد تا ببيند
دنبالش رفتهام يا نه و من فوري سرم را از او برگرداندم كه يعني كنجكاويام را تحريك نكرده است و او تا آن
سوي خيابان رفت و جلوي يك تاكسي را گرفت و سوار شد و رفت و صداقتش را بخواهيد من مثل هميشه دلم
نميخواست رفته باشد. چون مزاحمهاي سمج وقتي كه نيستند خيلي مهربانند و جايشان خيلي خالي است و آدم
خيلي دلش هواي آنها را ميكند و اگر بشود مزاحمها درست وقتي كه نيستند، باشند، آدم راحت تحملشان
ميكند بعد دوباره به در بسته زدم و دربان در را باز كرد و من فهميدم كه او در بازكن است چون همة دربانها
كساني هستند كه درها را فقط ميبندند و يكي ديگر چراغ قوه انداخت و من توي يك صندلي فرو رفتم و يك
ده دقيقهاي بعد از سالن آمده بودم بيرون و طوري كه درباز كن نبيند، داشتم از در خروجي خارج ميشدم و شدم
و از پلهها پايين ميرفتم و رفتم و جدول را در ميآوردم و آوردم كه ببينم كدام فيلم را بهتر است در كدام سالن
ديگر ببينم كه دستي وارد كادر شد و جدول را تا كرد و پرسيد: "كه چي؟ دنبال چي هستي؟" و من آنقدر
غافلگير شدم كه حتي نتوانستم دوباره بپرسم شما؟ در عوض او پرسيد: "تو كه دلت ميخواست دنبال من بياي،
چرا نيامدي؟!" و من تازه پرسيدم: "ببخشين شما؟" گفت: "نقاشم، يك نقاش گمنام و دوره گرد" و ساكش را
باز كرد و يك پارچه بزرگ را در آورد و روي زمين ولو كرد: پارچهاي بود مثل سردر سينما، اما وقتي كه بازتر شد،
چند برابر يك سردر شد و رويش پر از نقاشي كلههايي بود كه هر كدام اندازه يك كله واقعي بود، اما پر از خاك
زمينهايي كه لابد همينطوري رويش ولو شده بود و بعد قلم و رنگهايش را درآورد و گفت: "بكشم؟" پرسيدم:
"چي رو؟" گفت: " نقش تو" گفتم: " كه چي؟" گفت:" تا بفهمي دنبال چي هستي؟" گفتم: "تو دنبال چي
هستي؟" گفت: "اين نقشو ببين، ماركزه؛ گابريل گارسياي بزرگ. اين برتولوچيه. اين وندرسه. اين
كوروساواست. اين يكي گمنامه. اين يكي گمنام تره." گفتم: "خب كه چي؟" گفت: "همة اينا ده دقيقه وقتشونو
دادن به من تا نقششون بياد روي اين پارچه. از تو هم ده دقيقه وقت ميخوام. ميدي؟" گفتم: "كه چي بشه؟"
گفت: "كاسب نيستم. ژورناليست نيستم. جايي هم چاپ نميشه." پرسيدم: "پس فايدهاش براي تو چيه؟" گفت:
"خسته ميشي، بشين روي اين صندلي." و يك چهارپايه تاشو را باز كرد و من نشستم. گفت: "حالا وقت يك
معاملهست. تو خريدار پاسخ سوالي، من خريدار يك نقش. اهل معامله هستي؟" گفتم:"چه معاملهاي؟ اگر معاملة
كلاه باشد عادت دارم. گاهي بر سرم ميگذارند و گاهي از سرم برميدارند." و او بيآنكه منتظر جواب من باشد
قلم را به رنگ زد و تا ده سانتي چشمهاي من چشمهايش را نزديك كرد و آهسته گفت:"فقط به چشمهاي من
نگاه كن و پلك نزن. چون من چهره همه را فقط از چشمهايشان ميكشم. چهرة فرانچسكو رزي را از پنج
سانتي كشيدم. ماركز را از سه سانتي. اون گمنامه رو از هشت سانتي، دليلش را هم نپرس كه چيز مهمي نيس.
هر كس براي كار گل و دل يك قلقي داره." و بعد شروع كرد به كشيدن چهرة من. اما انگار چيزهايي را كه
خودش ميدانست ميكشيد. چون آنقدر به من از نزديك نگاه ميكرد كه من باور نكردم جز چشمهاي من چيزي
از چهرهام را ببيند و حتي بيآنكه به پارچه نگاه كند قلم ميزد. پرسيدم: "نگفتي دنبال چي هستم؟" گفت:" تو
دنبال همون چيزي هستي كه من دنبالش هستم." گفتم:" دنبال چي هستي؟" گفت:" ميخوام شبها قبل از
خواب به دلم بگم كه منم سهم فرهنگي مو به دنيا پرداخت كردم." گفتم: "با يه مشت نقش خاك و خلي از يه
مشت آدم مشهور و گمنام كه قرار هم نيس جايي چاپ بشه، يا حتي به ديواري بچسبه؟" گفت: "به كاربردش
فكر نكن. من اصالتو به فايده نميدم. اينو از شما شرقيها ياد گرفتم." گفتم: "حالا چرا نقش منو ميزني روي
اين پارچه؟" گفت: "تو رو نميكشم. يك كارگردان ايرانيرو ميكشم. ميدوني هر سال چند تا فيلم توي دنيا
ميسازن؟" گفتم: "ميگن دو هزار تا." گفت:"چند تاشو كشور شما مي سازه؟" گفتم:" شايد پنجاه تا." گفت:
"پس شما يك چهلم فيلم دنيارو ميسازين. تازه هزار تاشو هند ميسازه، ششصد تا شو امريكا، چهارصد تا شم
بقيه دنيا، پس شما منهاي امريكا و هند يك هشتم فيلم دنيا رو ميسازين. خوبه، نه؟ تازه يه دههست كه فقط
سينماي چين و ايران حرف اصلي رو ميزنن. خوبه، نه؟ خوبه ديگه. قضية ماليات دادن به فرهنگ بشريته."
گفتم: "فيلمهاي امريكايي نود و پنج درصد سينماي دنيا رو قبضه كردن، اين كجاش خوبه؟" گفت: "دوباره
زدي به اصالت فايده. دنيا رو فايدههاش عوض نميكنه، ارزشهاش عوض ميكنه. اينو از سينماي شما ياد گرفتم.
مهم اينه كه حضور داشته باشي و سهم تو بدي. گيريم روي يه پارچه خاك و خلي كه هيچ جا نقشهاش چاپ
نميشه و به سينه هيچ ديواري نميخوره. تو هم دنبال هميني، نه؟ همه دنبال هميناند. واسة همينم ميآن
سراغ هنر اما بعد يادشون ميره، ميدوني چرا؟ براي اينكه همه مثل كوچيكيهاي من وقتي كه بچهان،
ميخوان با يه تابلوي نقاشي دنيا رو عوض كنند. بعد كه بزرگ ميشن و ميبينن نميشه، فكر ميكنند نميشه.
ميشه اما هر كي قد خودش. سهم من همين پارچه خاك و خليه، بسمه نه؟ خب نقاشيام تموم شد." و دست از
كار كشيد و گفت:"حالا ببين اين نقش خودته يا نه؟" و من براي اولين بار نقش واقعي خودم را ديدم و بعد
گفت: "حالا زير نقشات مثل بقيه خطي به يادگار بنويس و امضاء كن." و من نوشتم: "به رسم يادگار قلمي
شد، توسط جاني زنداني خاك، كه به دنيا آمد تا بدهياش را به دل خودش ادا كند و برود" و امضاء كردم. خط را
به دقت نگاه كرد و دوباره خنديد و من يادم آمد كه اين لحظه را هم انگار يكبار ديگر تجربه كرده بودم. خنده
يكي كه همه چيز را ميدانست و قد كوتاهي داشت و لاغر بود و مرد بود و عينك داشت و داشت به من
ميخنديد و داشت ميگفت: "صاحب همه نقشها بدون آنكه همديگر را ديده باشن، همة همين را نوشتهاند." و
من گفتم: "شايد تو به همة سوژههايت همين را القاء كردهاي!" پرسيد: "من؟" بعد خنديد و گفت: "شايد" و بعد
نقش مرا كمي به خاك خيابان ماليد و گفت: " نه. بدون اين خاك از واقعيت چيزي كم داره." بعد همه چيز را
در كيفش گذاشت و رفت و جايش مثل هميشة بعضي وقتها، براي اولين بار خالي شد. خالي خالي.
همه آنها كه در سلام سينما حضور يافتند، يك روزي، در يك جايي، در يك حال همينطوري اي آمده بودند.
|