English


Time of Love






  فیلمنامه:
     نوبت عاشقی «فیلمنامه»


  نظر کارگردان:
     فلسفه نوبت عاشقی (محسن مخملباف)

iPad 2 Cases UK




خلاصه داستان

نوبت عاشقي
زاويه اول:
گزل زيبا و جوان است. شرط مادر او براي شوهر دادن دخترش دو چيز بوده است. اول اين كه داماد سربازي رفته باشد، دوم اين كه صاحب شغلي باشد و حالا گزل همسري دارد كه موهايش مشكي و راننده تاكسي است، اما گزل شوهرش را دوست ندارد چون خودش او را انتخاب نكرده است. در عوض او به يك مرد موبور دل داده است. مرد موبور سربازي نرفته و شغل نامناسبي دارد. او واكسي است و در خيابان كفش اين و آن را به ياد قدم گزل واكس مي زند. در يكي از روزها، در پاركي زيبا كه قبرستان شاعران است، پيرمردي سمعكي كه در حال ضبط كردن صداي پرندگان است از طريق ميكروفوني كه در قفس پرنده‌اي كار گذاشته، صداي دلدادگي گزل و موبور را مي شنود و پي به رابطه پنهان آن دو مي‌برد. پيرمرد كه همسايه گزل است، موضوع را به شوهر گزل مي‌گويد. شوهر گزل، مرد موبور را مي‌كشد و گزل را از خشم و حسادت زخمي مي‌كند و خودش را براي مجازات تسليم دادگاه مي‌كند و مي‌گويد: "براي مرگ حاضرم اما من از ناموسم دفاع كردم." دادگاه در پاسخ او مي‌گويد كه "قانون از جان مردم دفاع مي‌كند و هيچ كس جز قانون حق كشتن كسي را ندارد." و او را به مرگ محكوم مي‌كند اما چون مومشكي خودش را به قانون تسليم كرده اجازه مي‌دهد كه نوع مرگش را خودش انتخاب كند. مو مشكي مي‌گويد: " تقاضا دارم مرا به دريا بيندازيد، چون مادر بزرگم گفته است آن كه در دريا بميرد بار ديگر به دنيا مي‌آيد." مومشكي به دريا انداخته مي‌شود و گزل كه از بيمارستان گريخته، خودش را در همان جايي مي‌كشد كه عاشقي كرده است.
زاويه دوم:
گزل زيبا و جوان است. شرط مادر او براي شوهر دادن دخترش دو چيز بوده است. اول اين كه داماد سربازي رفته باشد، دوم اين كه صاحب شغلي باشد و حالا گزل همسري دارد كه موهايش موبور است و راننده تاكسي است، اما گزل شوهرش را دوست ندارد، چون خودش او را انتخاب نكرده است. در عوض به يك مرد مومشكي دل داده. مرد مومشكي سربازي نرفته و شغل نامناسبي دارد. او در خيابان ليمو مي‌فروشد. در يكي از روزها، در پاركي زيبا كه قبرستان شاعران است، پيرمردي سمعكي كه در حال ضبط كردن صداي پرندگان است از طريق ميكروفوني كه در قفس پرنده‌اي كار گذاشته، صداي دلدادگي گزل و مومشكي را مي شنود و پي به رابطه پنهان آن دو مي برد. پيرمرد كه همسايه گزل است، موضوع را به شوهر گزل مي‌گويد. شوهر گزل به مرد مومشكي حمله مي‌كند اما مرد مومشكي شوهر گزل را مي‌كشد و خودش را براي مجازات تسليم دادگاه مي‌كند و مي‌گويد:"براي مرگ حاضرم، اما من از عشقم دفاع كردم." دادگاه در پاسخ او مي‌گويد كه " قانون از ناموس مردم دفاع مي‌كند و هيچ كس جز قانون حق كشتن كسي را ندارد" و او را به مرگ محكوم مي‌كند. اما چون مومشكي خودش را به قانون تسليم كرده، اجازه مي‌دهد كه نوع مرگش را خودش انتخاب كند. مومشكي مي‌گويد:"تقاضا دارم مرا ازهمان درختي به دار بياويزيد كه زير آن عاشقي كرده‌ام، چون عاشقي كه در محل عشقبازي‌اش بميرد بار ديگر به دنيا مي‌آيد." او را از همان درخت مي‌آويزند و گزل نيز خود را مي‌كشد.
زاويه سوم:
گزل زيبا و جوان است و به همان دو شرط شوهر داده شده است. شوهرش مو مشكي است و راننده تاكسي است اما او دلداده مرد موبوري است. به سبب كنجكاوي همان پيرمرد، راز آنها برملا مي‌شود. مو مشكي قصد جان مو بور را مي‌كند. در لحظه‌اي موبور چاقو را از دست مو مشكي مي‌گيرد و بر گردن مو مشكي مي‌گذارد و مي‌گويد:"اكنون من نيز مي‌توانم تو را بكشم، اما اين چاقو را بگير و اگر مي‌خواهي مرا بكش. ولي فراموش نكن كه ما براي كشتن همديگر به دنيا نيامده‌ايم . قصه اين است كه من و گزل همديگر را دوست داريم اما عشق تو يك طرفه است." مرد مومشكي از انتقام درمي‌گذرد. مراسم عروسي‌اي ترتيب مي‌دهد. و زن خويش را كه طلاق داده است به عقد مرد موبور درمي‌آورد. عاقد آنها همان قاضي است كه اكنون از شغل قضاوت استعفا داده است. لحظه‌اي فرصت را غنيمت مي‌شمارد و مومشكي را كناري مي‌كشد و مي‌گويد:"قصه ما مثل خيال مي‌ماند. اين قصه را كسي باور نمي‌كند، چون تو بايد اين مرد موبور را مي‌كشتي و من بايد تو را اعدام مي‌كردم و گزل هم بايد خودش را مي‌كشت؛ عرف روزگار ما همين است. لذا من هم براي هميشه از قضاوت دست كشيدم، چون قضاوت كار كسي است كه به نتايج عمل مجرم فكر كند و نه به دلايلش. من هر بار كه كسي را محاكمه كردم، كلاهم را قاضي كردم و ديدم كه اگرمن هم در شرايط مطلق همان مجرم قرار داشتم…" پيرمرد سر مي رسد و معترض است كه چرا مومشكي همسرش را طلاق داده و چرا گذاشته است با موبور ازدواج كند و براي مومشكي قفسي حاوي يك جفت قناري آورده تا مومشكي را از تنهايي درآورد . مومشكي با تاكسي آنها را به خانه مي‌رساند و تاكسي را به موبور و گزل هديه مي‌دهد و مي‌رود. حالا گزل و موبور به هم رسيده‌اند. گزل مي‌گويد: "چرا من هنوز احساس خوشبختي نمي‌كنم؟ گويي آن چه مي خواسته‌ام، وصل نيست." موبور مي‌پرسد:"خوشبختي چيست؟" و گزل مي‌گويد: نمي‌دانم." موبور مي‌گويد:"من مي‌روم و مو مشكي را مي‌آورم." و به دنبال مو مشكي مي‌دود و او را در ريل راه‌آهن مي‌يابد. دست بر پشت او مي‌زند. مومشكي مي‌چرخد اما اين پيرمرد است كه از پشت شبيه مو مشكي به نظر مي‌رسيده است. پيرمرد از مو بور عذرمي‌خواهد كه عروسي‌شان را بي‌خداحافظي ترك كرده است و اعتراف مي‌كند كه درتمام اين مدت قناري بهانه‌اي بيش نبوده و او خودش نيز دلتنگ گزل است.



تيتراژ:

نوبت عاشقي
فيلمنامه،‌ تدوين و كارگرداني: محسن مخملباف
فيلمبردار: محمود كلاري
صدا: جهانگير ميرشكاري
مدير توليد: مرتضي مسايلي
دستياركارگردان و طراح صحنه: محمد نصراللهي
عكاس: بهرام جلالي
مترجم و مشاور امور تركيه: جلال خسروشاهي
بازيگران: شيوا گرده
عبدالرحمن پالاي
مندرس سامانجلار
آكن تونج
جلال خسروشاهي
تهيه كننده: خانه فيلم سبز
70دقيقه، ‌رنگي، به زبان تركي استانبولي، 1369.



حضور بين المللي فيلم نوبت عاشقي:

1- جشنواره بين المللي فيلم كن، فرانسه 1995
2- بيست و يكمين جشنواره بين المللي فيلم لاروشل، فرانسه 1995
3- جشنواره بين المللي فيلم مونترال، كانادا 1995
4- جشنواره بين المللي فيلم تائورمينا، ايتاليا 1995
5- جشنواره بين المللي فيلم ونكوور، كانادا 1995
6- جشنواره بين المللي فيلم تورنتو، كانادا 1995
7- جشنواره بين المللي فيلم شيكاگو، آمريكا 1995
8- سي و ششمين جشنواره بين المللي فيلم تسالونيكي، يونان 1995
9- جشنواره بين المللي فيلم نانت، فرانسه 1995
10- جشنواره بين المللي فيلم فريتورگ، سوئد 1996
11- پانزدهمين جشنواره بين المللي فيلم استانبول، تركيه 1996
12- جشنواره بين المللي فيلم سن فرانسيسكو، آمريكا 1996
13- جشنواره بين المللي فيلم سيدني، استراليا 1996
41- جشنواره بين المللي فيلم مونيخ، آلمان 1996
15- چهاردهمين جشنواره بين المللي فيلم تورين، ايتاليا 1996
16-جشنواره فيلم هاي ايراني در دهلي نو، هند 1996
17- دهمين جشنواره بين المللي فيلم سنگاپور، 1996
18- جشنواره بين المللي فيلم سوچي، روسيه 1996
19- جشنواره فيلم هاي ايراني در مركز فيلم شيكاگو، آمريكا 1996
20- جشنواره فيلم هاي ايراني در موزه هنرهاي بوستون، آمريكا 1997
21- جشنواره فيلم هاي ايراني در سينما تك اونتاريو، كانادا 1997
22- جشنواره فيلم هاي ايراني در مونترال، كانادا 1997
23-جشنواره فيلم هاي ايراني در سينما تك پاسفيك ونكور، كانادا 1997
24- جشنواره فيلم هاي ايراني در سينما تك اوتاوا، كانادا 1997
25- جشنواره فيلم هاي ايراني در مركز فيلم شمال غرب پورتلند، آمريكا 1997
26-جشنواره فيلم هاي ايراني در مركز فيلم شيكاگو، آمريكا 1997
27- جشنواره فيلم هاي ايراني در آرشيو فيلم پاسفيك بركلي، آمريكا 1997
28-جشنواره فيلم هاي ايراني در موزه هنرهاي مدرن نيويورك، آمريكا 1997
29- جشنواره فيلم هاي ايراني در موزه هنرهاي هيوستون، آمريكا 1997
30- جشنواره فيلم هاي ايراني در موزه هنرهاي زيباي بوستون، آمريكا 1997
31- جشنواره فيلم هاي ايراني در آرشيو فيلم UCLA، آمريكا 1997
32- جشنواره فيلم هاي ايراني در سينما تك كليولند، كانادا 1997
33- جشنواره فيلم هاي ايراني درسوچي، روسيه 1997
34- جشنواره بين المللي فيلم كپنهاگ، دانمارك 1997
35- جشنواره فيلمهاي ايراني در سينما تك بن، آلمان 1997
36- جشنواره بين المللي فيلم تايپه، تايوان 1997
37- جشنواره بين المللي فيلم لندن، انگلستان 1997
38- جشنواره بين المللي فيلم بيروت، لبنان 1998
39- جشنواره بين المللي فيلم اسلو، نروژ 1998
40- جشنواره بين المللي فيلم شب هاي تاريك، اسلواني 2000
41- موزه هنرهای ملی، انگلستان 2002



يادداشت كارگردان:

نوبت عاشقي
1) فلسفه نوبت عاشقي
مثال اول:
اگر بشنويم يك ويتنامي به دست يك سرباز آمريكايي كشته شده، اين خبر را در طبقه بندي اخبار سياسي قرار مي دهيم و اگر بخواهيم از اين موضوع به همين شكل فيلمي بسازيم، اين فيلم نيز سياسي خواهد بود. اما اگر اين خبر را اين طور بشنويم كه يك ويتنامي به حكم جبر جنگي كه سي سال بين ويتنام و آمريكا در جريان بوده، به دست يك سرباز جوان آمريكايي كشته شده كه به جبر اقتضاي سنش سرباز ارتش آمريكا شده است، اين خبر را ديگر در طبقه بندي اخبار سياسي قرار نمي دهيم. زيرا كه صحبت از دو جبر جنگ سي ساله و جبر اقتضاي سن، براي سربازي در ارتش آمريكاست. و اين يك خبر فلسفي است. چرا كه از نوع نقل اين خبر مي توانيم سؤال كنيم كه اگر آن ويتنامي در آمريكا به دنيا آمده بود به اقتضاي سنش دورة سربازي ارتش آمريكا را مي گذراند، و اگر آن جوان آمريكايي در ويتنام به دنيا آمده بود، آيا اكنون جاي قاتل و مقتول عوض نمي شد؟ و اگر فيلمي با اين نگاه ساخته شود، اين فيلم آيا فيلمي فلسفي نيست ؟
مثال دوم :
برتولوچي فيلمي ساخته است دربارة انقلاب چين به نام آخرين امپراتور. داستان از اين قرار است كه امپراتور در حال گريختن است و به هنگام دستگيري خودكشي مي كند. او را نجات مي دهند، محاكمه مي كنند و دست آخر او را مي بخشند. تا اين جا اين يك فيلم سياسي ـ تاريخي است. اما فيلم در بخش فلاش بك ها و محاكمات از اين پيشتر مي‎رود و اين سؤال را مطرح مي كند كه اين شخص چه گناهي كرده است كه در خانة يك امپراتور تك پسره به دنيا آمده و دورة تاريخي پادشاهي پدرش به سر نيامده و هزار نياز حكومتي و جبر تربيتي از يك بچة بي گناه، براي پس از مرگ پدرش، امپراتوري تداركات مي بينند. سؤال برتولوچي اين است كه اگر اين كودك كه دركاخ به دنيا آمد و امپراتور شد، در خانة يك دهقان مستضعف به دنيا مي آمد، آيا احتمالاً از انقلابيون چين نمي شد ؟ و حالا خودش در دستگيري آخرين امپراتور با ديگر انقلابيون همكاري نمي كرد ؟ اين جاست كه فيلم از لاية سياسي ـ تاريخي اش فراتر مي رود و مي شود يك فيلم فلسفي در باب اندازة آزادي انسان در ساختن سرنوشت خودش.
مثال سوم :
اگر مردي كه عاشق همسر خويش است، خبردار شود كه مرد ديگري عاشق همسر اوست و در تلاش تصاحب اوست به قتل رقيب اقدام كند، ما با يك خبر عشقي ـ جنايي روبروييم و ساختن فيلمي بر اساس اين خبر ما را با يك فيلم عشقي جنايي مواجه مي سازد. اما اگر قصه از اين حوزه گذشت و پس از نمايش قسمت اول ماجرا، حالت ديگري از آن را نشان داد و فرض كرد اين مرد با همين مقدار عشق، نتوانسته زن را به همسري برگزيند و زن اكنون همسر رقيب اوست و همان رفتاري از او سربزند كه پيش از اين در حالت اول از رقيبش سرزده بود، آن گاه ما با يك قصة فلسفي رو به روييم. چون در تعويض موقعيت عاطفي اين دو عاشق با يكديگر، مثل فرض تعويض مكان تولد آن آمريكايي و ويتنامي و شبيه عوض كردن محيط تربيتي بچه يك امپراتور و بچه يك كشاورز، به يك موضوع فلسفي رسيده ايم و آن بررسي نقش "موقعيت" در سرنوشت تك تك افراد بشر است و طرح اين سؤال كه تا چه اندازه اگر موقعيت رقباي هر موضوعي عوض شود، رقيب اول احتمالاً در حالت دوم همان واكنشي را نشان خواهد كه قبلاً رقيب دوم در حالت ديگر نشان مي داد. دقت در خلاصة داستان مي نماياند كه قصد اين فيلمنامه يا فيلم، طرح يك سؤال فلسفي است و عشق تنها يك مصداق است و مي توان اين خلاصه داستان را براي رسيدن به همان نتيجه، بار ديگر بر اساس يك ويتنامي و يك آمريكايي درگير در يك جنگ سياسي نوشت و از آن نتايج فلسفي مشابه گرفت.

خلاصة داستان فيلم " نوبت عاشقي"
فرض نوبت اول : مو مشكي كه دو سال عاشق گزل بوده است، براي جلب رضايت مادر گزل بدهكار شده و يك تاكسي خريده است. اكنون كه گزل همسر اوست، توسط پيرمردي كه اتفاقي از راز همسرش خبردار شده مي شنود كه گزل و يك مرد واكسي مو بور به هم دل بسته اند و با هم مرتبطند. مو مشكي، مو بور را مي كشد و خود را به دادگاه تسليم مي كند. دادگاه او را به مرگ محكوم مي كند. او راضي است، چرا كه از ناموسش دفاع كرده. دادگاه به او اجازه مي دهد نوع مرگش را خودش انتخاب كند و او درخواست مي‎كند كه او را به دريا بيندازند. مادربزرگش به او آموخته است، هركس كه در دريا بميرد، بار ديگر به دنيا مي آيد. گزل نيز كه به دست مو مشكي مجروح شده، به خاطر عشق موبور و در جايي كه با اوملاقات مي كرده، خودش را مي كشد. فرض نوبت دوم : اين بار مرد موبور ، معشوق سابق گزل، شوهر اوست و رانندة تاكسي است و مو مشكي كه به دريا انداخته شده، در قطار ليمو فروشي مي كند و در نقش عاشق غير قانوني گزل حضور پيدا كرده است. پيرمرد همسايه كه موضوع را به حكم تصادف مطلع شده، موبور شوهر موقعيت دوم گزل را باخبر مي كند. مو بور اقدام به قتل مومشكي مي كند ، اما مومشكي اين بار نيز مي تواند موبور را از پاي در آورد و بعد خود را به دادگاه معرفي مي كند. دادگاه او را همچون پيش به مرگ محكوم مي كند. مومشكي اين بار نيز از مرگ خويش ابراز رضايت مي كند. چرا كه معتقد است در راه عشق بزرگ و پاكي كه داشته، كشته مي شود و اعلام مي كند كه زندگي من تا پيش از اين عشق يكسره پوچ و بيهوده بوده است. اين همان كسي است كه در موقعيت اول رقيب خود را كه داراي همين انگيزه بود به دست خويش كشته بود و اين همان كسي است كه در موقعيت اول از مرگ خويش به خاطر دفاع از ناموسش راضي بود اما حالا هيچ برايش مهم نيست كه ديگري را در موقعيت دوم، با همان انگيزه و به دست خويش كشته است. دادگاه انتخاب مرگ را چون بار پيش به دليل معرفي خويش به قانون، به عهدة خود او مي گذارد و او درخواست مي كند" مرا به همان درختي بدار كشيد كه زير سايه اش عاشقي كرده ام" . مو مشكي بار ديگر اعدام مي‎شود و معشوقه اش گزل نيز در بيمارستان خود را مي كشد. فرض نوبت سوم : صورت قصه به همان شكل اول است. مومشكي صاحب تاكسي و شوهر گزل است. و واكسي موبور، معشوقة گزل. مي توان فرض كرد كه موقعيت اول ادامه يافته و تنها شكل ديگري خواهد گرفت. اين بار نيز مومشكي توسط پيرمرد از موضوع باخبر مي شود. موبور را تعقيب مي كند و در يك نزاع مغلوب موبور مي شود. موبور مي تواند او را از پاي درآورد اما خود را به اختيار او مي گذارد و مي گويد: " ما به دنيا نيامده ايم كه همديگر را بكشيم. پس تو را نمي كشم، اما حاضرم به خاطر عشق خويش به دست تو كشته شوم ." مو مشكي او را رها مي كند و مراسم عروسي آن ها را برپا مي كند. قاضي كه حالا از بهت حوادث مكرر و متضاد و در عين حال مشابه از شغل خويش استعفا كرده، در مراسم عروسي شركت مي كند و دليل استعفاي خويش را از قضاوت، اين گونه ابراز مي‏كند" كه هرگاه به نتايج وخيم عمل مجرم فكر مي كنم او را محكوم مي دانم، اما هرگاه به دلايل مطلقاً خاصي كه در پشت هر جرمي وجود دارد دقيق مي شوم، مجرم را تبرئه شده مي بينم".
مراسم عروسي پايان مي گيرد . مو مشكي عروس و داماد را تا منزل مي رساند .تاكسي اش را به آن ها كادو مي دهد و مي رود . حالا دو عاشق در خلوتي بي خطر به هم رسيده اند، اما باز هم هيچ كدام راضي نيستند . دل گزل اكنون پيش مو مشكي است و موبور چون پيش، تنها عاشق عشق خويش مانده است و تنها به معشوق رسيده است. موبور از گزل جدا مي شود تا مو مشكي را به گزل باز گرداند، در مسير يافتن او به پيرمرد برخورد مي كند كه به اشتباه و از دور او را مو مشكي تصور كرده بود. پيرمرد از موبور عذر مي خواهد كه مراسم آن ها را ترك كرده است و اعتراف مي كند كه خود او هم عاشق گزل بوده، گزل در نماي پاياني دوباره در ابتداي ماجراست.
چه از طرح اين داستان خوشمان بيايد چه ما را آزرده كند و نتايجي كه از اين طرح به دست مي آيد، چه مطبوع طبع ما بيفتد، چه مخالف آن باشيم، توفيري در اين معنا نمي كند كه ما ناگزيريم بپذيريم با يك فيلم فلسفي روبه روييم كه مصداق آن عشق است و نه مفهوم آن. اين كه موبور و مو مشكي در فرض داستاني ما سه بار با هم جا عوض مي كنند تا ببينيم آيا رفتارشان مشابه ديگري در موقعيتي مشابه نيست كه در دو نوبت اول مشابه است."براي نمايش جبر موقعيت در رفتار آدمي" و در نوبت سوم متفاوت است "براي نمايش نقش نسبي آزادي انسان"
وجود قاضي دليل ديگري بر فلسفي بودن اين طرح است. او كيست ؟ آيا نقش او واقعي است يا نمادين است ؟ در دادگاه اول مو مشكي را محكوم به مرگ مي كند و مي‏گويد:" تو حق نداشتي به خاطر دفاع از ناموست جان ديگري را بگيري" و اعلام مي كند كه" دادگاه از حقوق افراد دفاع مي كند" و در نوبت دوم كه مو مشكي خود از حقوق فردي خويش دفاع كرده او را به مرگ محكوم مي كند و مي گويد" ما از ناموس مردم دفاع مي‏كنيم" و از پس اين همه تناقض خود را منتفي اعلام مي كند كه من چكاره ام كه نقش مخالف هر موقعيتي را بازي مي كنم ، اين جاي داستان نيز به نفي ضرورت قضاوت براي مصلحت اجتماع نمي انجامد كه قاضي خود مي گويد " وقتي به نتايج عمل مجرم فكر مي‏كنم، چاره اي جز اين نيست كه آن ها را محكوم كنم"و اين درست شبيه همان كاري است كه حضرت خضر انجام مي دهد ـ كشتن بچه اي براي اين كه به هنگام بزرگي چون يك جبر ، ايمان پدر و مادرش را متزلزل نكند ـ و قاضي چون حضرت موسي از حل اين معماي پيچيدة هستي سر در نمي آورد و بي صبري مي كند . موضع قاضي در نوبت اول و دوم يك موضع قضايي است و بسيار اجتماعي و مصلحت گرايانه . اما در نوبت سوم يك موضع فلسفي است . او مي‏پرسد ديگر چگونه مي توانستم كساني را محكوم كنم كه جبر موقعيت" بيش از سهم شخصي آن ها در رفتارشان مؤثر است و اعتراف مي كند كه" به هر مجرمي دقيق انديشيدم، يقين كردم كه اگر من شخصاً در موقعيت مطلق او قرار داشتم ، دقيقاً همان رفتار مجرمان از من متوقع بود" . لذا به گمان نگارنده ، فيلم "نوبت عاشقي" بهانة طرح و بررسي يك سؤال فلسفي است كه بسياري از فلاسفه و علماي روان شناسي و جامعه شناسي در طول تاريخ انديشه بشري مكرر در مكرر از خويش و از يكديگر داشته اند و هركس تا حدودي و از زاويه اي خاص آن را بررسي كرده است . اما متأسفانه اين سؤال و پاسخ هايي كه بدان داده شده ، چنانكه بايد اثر خود را در قضاوت جمعي و شخصي ما و در قوانين اجتماعي نداشته است و اين سؤال بنا به ضرورت هاي امروزي از نو مكرر مي شود كه " نقش موقعيت انساني ، در شكل گيري شخصيت و واكنش هاي رفتاري او چيست ؟" اين بحث تنها به مجرمان اشاره ندارد كه انسانِ برتر شدن نيز نيازمند موقعيت برتر داشتن است ، كه: فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مي كرد بدين معني كه هر انساني هر قدر هم توانايي و آزادي داشته باشد، به يك فيض رباني، به عنوان موقعيت خاص، نيازمند است تا عيسي شود . قرآن از حضرت يوسف در اين باره جمله‎اي را نقد مي كند كه مربوط مي شود به دوران زنداني بودن وي، وقتي كه قائلة زليخا پايان گرفته و او در كنج اسارت است . در قرآن بي گناهي يوسف محرز است ، نه بر خدا و يوسف ، كه حتي بر عزيز مصر . چرا كه كسي بر عزيز مصر حجت مي آورد چون پيراهن يوسف از پشت دريده شده ، پس زليخا قصد يوسف كرده و نه يوسف قصد زليخا را . اگر هر كس ديگري بود و چنين قهرمانانه از ماجراي زليخا گريخته بود ، بادي به غبغب مي انداخت كه بفرماييد ، من آن كسم كه بر نفس امارة خويش مسلطم . اما يوسف مي گويد : "من هم خودم را تبرئه نمي كنم . چرا كه نفس هر كس او را به بدي مي خواند ، مگر خدا به او رحم كند ." يعني نفس اماره، يك موقعيت جبري است براي ارتكاب به گناه. يك موقعيت خاص ديگري لازم است تا تو بتواني قِسِر دربروي و آن چيزي جز رحمت پروردگار نيست . آن سوي قضيه، حافظ شعري دارد در تبرئه زليخا كه مي گويد : من از آن حسن روز افزون كه يوسف داشت دانستم كه عشق از پردة عصمت برون آرد زليخا را يعني زيبايي بي حد يوسف ، جبر به گناه افتادگي زليخاست . همين مورد را قرآن مثال آورده : " وقتي زنان مصر زليخا را مذمت كردند، ايشان را جمع كرد و چاقو و ترنجي به دست آن ها داد و يوسف را به جمع ايشان خواند ، همه انگشتان خويش بريدند ." ياد خاطره اي افتادم از يكي از عرفاي اسلام كه از وي پرسيدند : " اگر شما و يك دختر زيبا در خلوتي دچار آمديد ، چگونه خود را حفظ مي كنيد ؟" ايشان فرمودند : " نمي دانم ، خدا انشاءالله آن موقعيت را پيش نياورد ." منظور از اين مثال ها نفي ارادة انسان نيست ، بلكه غرض طرح اين نكته است كه بسياري از پاكان و مدعيان طهارت ، اگر از لطف خدا ، يعني داشتن يك موقعيت خاص براي سالم ماندن ، محروم شوند، لاجرم در زمرة گناهكارانند . پس چه جايي براي غرور اخلاقي و فلسفي ما مي ماند كه خودمان و ديگران را سواي موقعيتمان بررسي و تبرئه يا محكوم كنيم ؟

2) منطق سر ، منطق دل
آنهايي كه به منطق عقل باور آورده اند ، اصولي را برمي‎شمارند كه همچون ستونهايي استوار توانايي تحمل سقف باور آنها را بياورد . به عنوان مثال بياد آوريد اين اصل مشهور از منطق عقليون را كه "كل از جزء بزرگتر است ." نمونه اين كه هركس مي پذيرد جهان هستي بزرگتر از كرة خاكي است كه ما در آن زندگي مي كنيم و كرة خاكي بزرگتر از كشور ما ايران است . اتاق ما جزء كوچكتري از كل خانة ماست و چشم ما جزء كوچكتري از صورت ماست . از اين نگاه ، معشوقه ما جزء كوچكي از كل معشوقه هاي هستي است و حتي عشق ما، بخش كوچكي از زندگي بزرگتر ماست. اما آيا همه آدم ها ، لحظه لحظة زندگي و انتخابشان، براساس پذيرش منطق سر يا همين اصل "كل از جزء بزرگتر است" صورت مي گيرد ؟ اگر عشق هركس، جزء كوچكتري از كل زندگي اوست ، چگونه اين همه عشاق واقعي عالم ، كل زندگي شان را فداي جزئي از آن كه عشقشان باشد مي كنند ؟ آيا اين عمل ناشي از ديوانگي آن هاست يا بي منطقي ايشان كه اندازة كل و جزء را نمي دانند و يا اين كه منطقي اند ، اما منطق ديگري دارند .
نگارنده بر اين باور است كه آن ها از منطق دلشان پيروي مي كنند . منطق دلي كه چون منطق سر داراي اصول استواري است . يكي از آن ها به راحتي مي تواند اين اصل باشد "جزء از كل بزرگتر است." از "موريس مترلينگ" پرسيدند "عشق چيست ؟" پاسخ داد : "بزرگ ديدن معشوق، به اندازة هستي و كوچك ديدن هستي، به اندازة معشوق ." يعني برابري هستي هركسي با عشق او . من اين منطق را پذيرفتم ، اما در اندازه اش تشكيك كردم كه "عشق ، بزرگتر ديدن معشوق است از هستي و كوچكتر ديدن هستي است، از معشوق ." و تا چنين نباشد عاشق واقعي چگونه هستي اش را فداي عشقش مي كند؟ آيا مي ارزد كه دو چيز برابر را فداي هم كرد ؟ و آن وقت چه فايده اي از آن مترتب است ؟ كسي كه به خاطر يك ايدئولوژي ، يك آرمان ، يك عشق آسماني و حتي يك عشق زميني، به شهادت رضا مي دهد ، در دلش هستي بزرگش را فداي عشقش كه جزء كوچكي از آن باشد نمي كند . او اين كل كوچك را فداي آن جزء بزرگتر مي سازد. چرا كه به حكم منطق دل او، اين جزء ، بزرگتر ، ارزشمندتر و پر بهاتر است . در " نوبت عاشقي" ، مومشكي در نوبت اول كه عاشق همسر خويش است، اقدام به قتل رقيب مي كند و خطر مرگ را مي پذيرد و هم در دادگاه با رضايت مرگ را پذيرا مي شود . داعية او ، اين كه : "راضي ام ، چون از ناموسم دفاع كرده ام ." در منطق سر ، ناموس او جزء كوچكي از زندگي و هستي اوست، زيرا زماني از حيات او را مي توان به خاطر آورد كه كودكي بيش نبوده و لذا صاحب ناموسي هم نبوده است ، پس اين ناموس يا عشق دو ساله، چگونه از همة گذشته و حال و آينده او مهمتر و ارزشمندتر و بزرگتر است ؟ اما مي بينيم كه چنين است و او كل زندگي اش را، كوچكتر از جزئي كه ناموسش باشد ، مي كند و راضي است و دچار تناقض هم نمي شود . همين مومشكي در نوبت دوم همة زندگي اش را فداي يك عشق ممنوعه مي‎كند كه بار پيش به خاطر مخالفت با آن، در وجود شخص ديگري، دست به قتل او و مرگ خويش زده بود . اما اين بار هم از زاويه اي ديگر و باز با منطق دل خويش، دست به چنين انتخابي زده است و باز كل كوچكي را فداي جزء بزرگتري مي كند .
آيا اين آدم ها جز با پيروي از منطق دلشان مي‎توانستند دست به چنين اقدامي بزنند ؟ خلاصه كنم : موبور به همين سياق پيرو منطق دل خويش است كه خطر مي كند و كل زندگي اش را كه با منطق دلش كوچكتر مي بيند ، فداي جزيي از آن كه بزرگترش مي پندارد ، مي سازد و گزل در نوبت اول و دوم با مرگ معشوقه اش كه جزئي از كليت زندگي اش را از دست رفته مي بيند ، خود را پايان يافته تلقي مي كند و دست به خود كشي مي زند .
اگر چنين نبود ، ما بايستي همة آدم هاي اين قصه را ديوانه مي پنداشتيم و نه تنها آدم هاي اين قصه را كه همة عاشقان زميني و آسماني را كه براي عشقشان در طول تاريخ بشر جان داده اند و مي دهند ، ديوانه بخوانيم وبگوييم غير از پيروان "اصالت زندگي" كه بسيار عقلي‎اند ، هركس اين اصل اساسي "زندگي" را فداي فرعي از آن كند كه ايدئولوژي باشد و يا آرمان و عشق و يا هر چيز ديگر ، ديوانه است و اهل منطق نيست . خاطرم هست كه از وقتي حيات فكري من آغاز شد و شروع به مطالعه كردم و مثلاً ماترياليسم را فهميدم و قصة كمونيست هايي كه در راه عقيده شان كشته مي شوند را شنيدم ، هي اين سؤال را از خودم و ديگران پرسيدم كه "اگر منطقي است مذهبيها با اعتقاد به جهان ديگر جانشان را بدهند ، اما آيا منطقي است ماترياليست هايي كه باور كرده اند مرگ آخر خط است، باز هم خود را به خطر بياندازند و با مرگ روبه‏رو شوند ؟" و متأسفانه پاسخ قانع كننده اي نه از مخالفان آن ها و نه از خودشان نمي شنيدم . تا اين كه قضيه را اين طور حل كردم : آن ها از منطق دلشان پيروي مي كنند . در دل آن ها نيز جزئي از هستي شان بزرگتر و ارزشمندتر از كل كوچك زندگي شان است . و اصولاً معتقد شدم كه آدم ها در زندگي بيشتر پيرو منطق دل خويشند، تا منطق سر خود . و در آن هزار توي دل هركس ، اندازه و ارزش و بهاي چيزها با هم تفاوت مي كند . من حتي مي پندارم كه ما شرقي ها بيشتر از غربي ها پيرو منطق دليم و انتخاب هاي كوچك و بزرگ ما از اين بخش سر مي زند . "نوبت عاشقي" طرح برابري ارزش منطق دل و منطق سر است و يا حتي برتري منطق دل، بر منطق سر. اين يك نوع ارزشگذاري از سوي نگارنده نيست . خبر از يك واقعيت ناديده انگاشته شده است . به شكل و شمايل عشق هاي اين فيلم فعلاً كاريم نيست ، اما اين كه اين آدم ها چنان عاشقند كه براي عشقشان سر مي‎دهند ، برايم عزيز است والا اگر عشقشان را مي كردند ودر مي رفتند يا جزع و فزع راه مي انداختند كه به تف ابليس هم نمي ارزيدند و ديگر چه جاي مطالعة فلسفي روي رفتار آن ها ؟ نه تنها آدم هاي اصلي داستان ـ مو بور ، مو مشكي ، گزل و پيرمرد ـ كه مادر گزل نيز با آن كه مي كوشد با استدلال منطق سر ، دخترش را نصيحت كند ، اعتراف جالبي دارد : "دخترم ، همة زندگي عشق نيست ، من اين را سه بار تجربه كرده ام ." يعني سه بار جزئي از زندگي را همة آن پنداشتم و دل به منطق دل خويش دادم و يا قاضي كه با استعفاي خويش تسليم دلش مي شود .
اما هيچ كدام از آن ها سفارش عشق نداده است . زيبايي يوسف ، زليخا را عاشق كرده است . عشقشان دست خودشان نيست . بسيار خوب ، عشقبازي شان چطور ؟ آيا اين يكي دست خود آن هاست ؟ اين يكي هم مورد به مورد فرق مي كند و به اندازة جبر و ناچاري تك تك افراد بر مي گردد . رجوع كنيد به تخفيف هاي احكام شرعي و قانوني در هر كشوري براي موارد مختلف عشق هاي ممنوع .

3) صفت عشق
يك ضرب المثل ايراني ، عشق را كور كنندة عاشق مي داند و معتقد است زشتي ليلي را مجنون از سر كوري درك نمي كند ، و الا هيچ گاه عاشق او نمي شد . "ويكتور فرانكل" روانشناس غربي ـ نويسندة كتاب "انسان در جستجوي معنا" ـ تنها عاشق را بينا مي داند و معتقد است كه صرفاً عاشق ، آن استعداد را دارد كه مي تواند همة خوبي ها و زيبايي هايي را كه خدا در معشوق نهاده ببيند و غيرعاشق ، كور است و براي درك زيبايي واقعي ليلي كه بر چشم همگان پوشيده است ، بايد ابتدا مجنون شد . نگارنده معتقد است كه عشق بي صفت است . نه كوركنندگي به او مي برازد، نه بيناگري . چرا كه در هستي ، عشق به خودي خود موجود نيست و وجودش قائم به ذات عاشق است . در عالم تنها عاشق داريم و بس . عشق اسم معناست . مثل سفيدي . سفيدي در جهان موجود نيست . آنچه هست ، ديوار سفيد و كاغذ سفيد و پيراهن سفيد و امثال آن است . و يا مثل اعداد است . ما در هستي "2" نداريم . هرچه هست، 2 مداد است و 2 سيب است و 2 اناراست . لذا عشق هم نداريم ، تا صفتي داشته باشد تا با آن بتوانيم عاشق را از غير عاشق باز شناسيم . آن كه آدمي بخشنده است ، وقتي به عشقش مي رسد ، همه چيز را به او مي بخشد . حتي در اوج عشق ، عشقش را هم به معشوقش مي بخشد. يا او را با عاشقي كه مي پندارد بهتر از خود اوست ، وا مي‎گذارد . و آن كه خود خواه است، معشوق را هم براي خود مي خواهد . پرسيدن اين سؤال كه عشق ايثار مي آورد يا خودخواهي ، نيز بيهوده است . عشقي موجود نيست تا خصلت ثابتي داشته باشد . آنچه موجود است تنها عاشق است و هر عاشقي تنها به سياق شخصيت خويش عشق مي ورزد و به تعداد عشاق ، عشق داريم و صفت هايي كه مي توان به عشق منصوب كرد ، به تعداد صفات عشاق عالم است . مومشكي در هر سه نوبت عاشق است . دو بار عاشق همسر قانوني خويش و يك بار عاشق معشوقه غير قانوني اش . اما رفتارهاي مختلفي از او سر مي زند كه هيچ كدام ربطي به اصل عشق ندارد ، بلكه به كلاس شخصيتي او بر مي گردد كه از موقعيت تربيتي- اجتماعي خاصش حاصل شده است . نمونة مقابلش پيرمرد خودخواه و خبرچيني است كه براي رسيدن به معشوقه اش او را در خطر مكرر مي‎اندازد . با اين همه آيا مي‎توان گفت پيرمرد عاشق نيست ؟ و يا تنها مي‎توان گفت كه عاشق شجاع و از خود گذشته اي نيست . هرچه هست صفت عاشقي اش چون صفت شخصي خود اوست . با همين استدلال ، مي‎پندارم كه نقد هم، به مفهوم مجرد آن در عالم هنر و ادبيات و سينما نداريم . تنها نقاد داريم و نظر او را . بنابراين متوقع نيستم كه اگر لاتي نقاد شود ، فحاشي نكند . زيرا از كوزه همان برون تراود كه در اوست . آن كه مهربان و نسبي است و نقد مي‎نويسد، نقد او مهربانانه است و مطلق گرايانه نيست و آن كه مبتذل و خاله زنك است، نقد او هم سطحي و پر از هجويات است و باز هم براساس منطق همين فيلم نوبت عاشقي معتقدم ، تك تك آن ها خيلي و كاملاً مسئول خوب و بد خودشان و نقدشان نيستند و اگر فيض روح القدس مدد فرمايد ما هم به جاي آن ها ، امثال "تروفو" را خواهيم داشت .

4) عشق زميني و عشق آسماني
واقعيت اين است كه برادر كوچك شما هرچه دربارة فرق عشق زميني و آسماني مي‎انديشد ، معني دقيق آن را نمي‎يابد . و هرچه به كتاب ها و اقوال مراجعه مي‎كند ، گرهي از كارش گشوده نمي شود و مدام از خودش مي پرسد : آيا منظور اين بزرگان اين است كه "عشق به خدا آسماني و عشق به بشريت زميني است ؟"
آيا "عشق به مؤمنان آسماني و عشق به مستضعفان زميني است ؟"
آيا "عشق يك مرد به دوست مردش آسماني و عشق حتي بي جنسيت او به يك زن، زميني است ؟"
آيا "عشق ما به دخترمان و مادرمان چون جنسيتي در كار نيست، آسماني است، و عشق به همسرمان زميني است ؟"
آيا "عشق ما به زنمان پس از عقد آسماني است ، چون شرعي شده ؟ اما قبل از ارائة دفترچة بسيج و دريافت كوپن جهاز و تهية يك اتاق اجاره اي، زميني است ؟"
صد البته طبيعي است كه براي خودم يك چيز را حل كردم و آن اين كه نيازهاي جنسي را مادي و زميني بپندارم و اسم آن را هم عشق نگذارم و آن چه را در قلمرو دوست داشتن مانَد ، نام عشق بنهم و متريالش را غير مادي بدانم . به گمان نگارنده گزل عاشق است ، نه صاحب مشكل جنسي و نيازمند تنوع طلبي. دليلش اين كه در بيمارستان به مادرش معترض است كه "چرا نگذاشتي خودم عشقم را انتخاب كنم ؟ " مشكل اصلي او عدم آزادي است كه حق طبيعي اوست. او معترض جبري است كه مادرش بر او تحميل كرده است . انتخاب مادر او دلايل مادي ساده اي هم داشته : كارت پايان خدمت داماد و صاحب يك تاكسي بودن . اين جاست كه گزل حسرت مي خورد : اي كاش ديگري از اين امكان برخوردار بود ، چون هنوز برايش متصور نيست كه در غير اين صورت مي‎توانست جداي از شرايط قراردادي مادرش، به همسر دلخواهش برسد . گزل به دنبال آزادي خويش است . آزادي اي كه با انتخاب عشق، از سوي خودش تجربه شدني باشد . او مي داند كه يك بار زندگي مي‎كند و اين يك بار برخلاف قصة فرضي "نوبت عاشقي" قابل تكرار نيست . لذا مي‎خواهد خود انتخاب كند و آن قدر اين امر برايش مهم است كه وقتي اين امكان را از دست مي‎دهد ، مرگ را انتخاب مي‎كند . اگر او تنوع طلب بود، به سراغ ديگري مي‎رفت، نه به سراغ مرگ .