English


The Nights of Zayandeh-rood




  نمایشگاه عکس:
     عکس های فیلم شب های زاینده رود





خلاصه داستان:

شبهاي زاينده رود
اين داستان در سه دوره قبل از انقلاب، زمان انقلاب و بعد از انقلاب اتفاق مي افتد. چند سال قبل از انقلاب : مردي كه استاد دانشگاه در رشتة مردم شناسي است، وقتي با همسرش از خياباني عبور مي كنند، تصادف مي كند. رهگذران از كنار آن‏ها بي‎تفاوت عبور مي كنند و به همين سبب همسر استاد مي ميرد. وقتي استاد بهبود مي يابد و به خانه برمي‎گردد، از خشمي كه نسبت به بي‏تفاوتي مردم يافته است، تمامي اوراقي را كه در زمينة مردم شناسي تحقيق كرده، از پنجره به خيابان مي ريزد و با خود عهد مي كند كه ديگر براي مردم بي تفاوت كار نكند .
زمان انقلاب : چند سال بعد، زماني كه انقلاب ايران در اوج است ، استاد از همان پنجره شاهد قيام مردم است. عده اي از مردم زخمي شده اند و عده ديگري براي آن كه زخمي ها را نجات بدهند كشته مي شوند؛ گويي مردم ديگر بي تفاوت نيستند.
چند سال پس از انقلاب : استاد در خانه نشسته است. صداي يك تصادف را مي‎شنود و سر از پنجره بيرون مي برد.
يك جوان موتور سوار كه با ماشيني تصادف كرده، در حال جان دادن است و مردم دوباره بي تفاوت از كنار او مي گذرند.



تيتراژ:

شبهاي زاينده رود
فيلمنامه، تدوين و كارگرداني: محسن مخلمباف
فيلمبردار: عليرضا زرين دست 
صدا: جهانگيرميرشكاري
ساسان باقرپور
گريم: مجيد اسكندري 
عاطفه رضوي
مدير توليد: محمد نصراللهي
دستياران كارگرداني: مرتضي مسايلي 
محمد نصراللهي
حسين اركدستاني
آواز: ايرج 
سعيد 
افتخاري 
بازيگران: منوچهر اسماعيلي
مژگان نادري 
پروانه گوهراني
زينب راهداري
مهرداد فريد
فريدون مكملي
محسن قاسمي 
افسانه حيدريان
ناهيد رشيدي
مريم نقيب 
احمد فخر مباشري 
تيموري
مرتضي نجد قلي زاده
اسماعيل كاظمي
اخلاق پور. 
تهيه كننده: خانة فيلم سبز 
90 دقيقه ، رنگي، 1369.



ياداشت كارگردان:

شبهاي زاينده رود مي شود اسم اين فيلم را گذاشت "خاطرات يك شهر" يا حتي "خاطرات يك خيابان" ، چرا كه فكر اولية اين فيلم از انديشيدن به سه خاطرة عاطفي كه از ميدان هفده شهريور دارم شكل گرفته است .

خاطرة اول:
وقتي هفده ساله بودم و دو سالي مي شد كه در گروه سياسي ـ نظامي "بلال حبشي" فعاليت مي كردم. آخرين عمليات اين گروه كه منجر به دستگيري من شد، خلع سلاح پاسبان بخت گريخته‎اي بود كه به چهار ضربه از چاقوي من زخمي شد و مرا با شليك شش گلوله پاسخ گفت كه يكي از آن ها به كمرم نشست و از شكمم بيرون شد . دوستانم گريختند و من ماندم و مردم كوچه ها و خيابان هاي اطراف ميدان (ژالة اسبق و شهداي فعلي) تهران. در حالي كه بشدت مجروح شده بودم ، حدود هشت كوچة بلند وكوتاه را دويدم و مردم به هيجان آمدة حامي پاسبان را به دنبال خود كشيدم . رفته رفته در اثر ضعف بدني همه چيز را اسلوموشن مي ديدم . پيش از من "سام پكين پا" در اثر قدرت سينمايي اسلوموشن ديده بود . مردم فرياد مي كشيدند : "دزد را بگير ، پاسبانو كشتن ، بانكو زدن" و من براي شناساندن خودم به آن ها شعارهاي سياسي مي‎دادم تا بدانند دزد نيستم و شعارهاي مذهبي مي دادم تا بدانند كمونيست نيستم . كمربند شلوار كهنه و گشاد سربازي اي را كه به پا داشتم، به ضرب گلوله پاره شده بود و من با دست چپم مجبور بودم شلوارم را نگهدارم تا نيفتد و پنجه بكس چاقويي كه تيغه اش در تن پليس محافظ بانك جا مانده بود، در دست راستم بود . پيراهن سفيدم از خون سرخ بود . هنوز مثل امروز موي بلند علامت كفر و فسق نبود و من كه آن روزها مي خواستم همه چيزم اسلامي باشد و شنيده بودم پيامبر اسلام (ص) مويي بلند داشته است ، صورت كودكانه ام را كه از سنم كمتر مي نمود زير قابي لغزان از موهاي نرم بلند كادراژه كرده بودم و با صدايي كه گويي از ته چاه در مي‎آمد مدام و مكرر فرياد مي كشيدم : "مرگ بر شاه" تا در حوالي ميدان به انتهاي كوچه اي رسيدم . با فرياد مردم تعقيب كننده ، كارگران ساختماني به استمداد آن ها آمدند و از روبرو به من حمله كردند و يكي با بيلي به گردنم زد و من براي دفاع، دست چپم را بالا بردم كه از درد كرخ شد و آهن بيل از دسته اش جدا شد و شلوار گشاد بي كمربند من از پايم افتاد و من در يك نماي بلند ، كمي كوتاهتر از فيلم "طناب" هيچكاك ، كاريكاتور مضحك و مكرر وضعيت چريكها در ايران شدم . پنجه بكس را به سوي كسي كه با بيل به من حمله كرده بود پرتاب كردم . بعد سعي كردم خم شوم و شلوارم را بالا بكشم كه نتوانستم . بي درنگ ايستادم به سخنراني . جمعيت تازه اي از خيابان سر رسيد. آن ها دوست ديگرم را دستگيركرده بودند و مرا به سمت او بردند، بعد تاكسي خبر كردند و هر دوي ما را چپاندند توي ماشين . من شيشه را پائين كشيدم تا بقية شعارهايم را بدهم . مردم با چهره هايي بهت زده و ترحم انگيز به نوجوان نحيف و زخمي و درمانده و ترحم انگيزتر از خودشان و در عين حال جواني شجاع كه براي آن ها خود را فدا مي كرد نگاه مي‎كردند . چقدر چشم هاي آن ها شبيه تماشاچيان فيلم "مي‎خواهم زنده بمانم" بود كه در سالن سينما در نور چراغ قوة كنترلچي ها بعدها ديدم . استثناي قضيه ، بچة كوچكي بود كه چند بار با التماس و يك بار با تحكم گفت : "فرار كن، يا الله ديگه" .
قلچماقي با رفيقم در افتاده بود و چاقوي به كار نرفتة او را از دستش مي كشيد و رفيقم كه دلش نمي آمد به مردم ضربه اي بزند گفت : "دستتو بكش ، خودم تحويل مي دم . ما به مردم چاقو نمي زنيم ." و چاقو را داد . قلچماق با چاقوي او به خودش حمله كرد . دستش را بالا برد تا به گردن او فرو كند كه تيغه‎اش را روي هوا گرفتم و عصب يك انگشتم بريد كه تا امروز ديگر حركت نكرده است. تاكسي راه افتاد و آن هايي كه ما را مي‎بردند مي‏ترسيدند و با چاقوي دوستم مدام به سمت ما حمله مي كردند كه گلاويز شديم و آن ها افتادند به التماس كه "تو را خدا ساكت بشينيد تا ما شما را تحويل پليس بدهيم . ما زن و بچه داريم" . يكي از آن ها گفت : "مگر شما براي مردم از خودتان نگذشته ايد ، پس چرا مي خواهيد فرار كنيد و ما را بدبخت كنيد ؟" خلاصة ماجرا : دو "قهرمان خلق" ، به دست مردم ، با همكاري ساواك و پليس دستگير شدند و تحويل زندان داده شدند و پليس زخمي كه زودتر از من سلامت يافت، به پاداش زخمي كه برداشته بود 4 سال ترفيع درجه و يك خانه در جنوب شهر گرفت كه من اين را در نامة اعمالم گذاشته ام به حساب مهمترين كاري كه براي مستضعفان كرده ام . اين واقعه در 23 مرداد سال 53 اتفاق افتاد .

خاطرة دوم
4 سال و 25 روز بعد كه 17 شهريور سال 57 باشد و شما اگر ماجرايش را مثل من نديده ايد، مو به مو قصه آن را شنيده ايد : ماجراي مردمي كه در همان محل دستگيري من شهيد مي‎شدند و براي نجات يك زخمي چند تا چند تا خطر مي كردند و كشته مي دادند و ديگر بي تفاوتي نمي كردند . حالا مردم ، خود قهرمان شده بودند . در آن زمان من به تاوان خاطرة خوش اول هنوز حبس مي كشيدم . اما در ملاقات ، كليت ماجرا را از مادرم شنيدم و بعد جزئيات را از برادرم كه در محل حضور داشته پرسيدم و يك آلبوم مفصل از عكس هاي آن روز را پس از آزادي ، سه ماه مانده به انقلاب ، در خانة دوستم شهيد رجايي ، كه او هم تازه آزاد شده بود (و بعدها رئيس جمهور شد) ديدم . او به من گفت "محسن باورت مي شود اين همان محلي باشد كه تو دستگير شدي و اين همان مردمي كه تو را تحويل دادند ؟"

خاطرة سوم
ده سال بعد ، سال 67 ، صبح زود با همسرم سوار بر موتور ، براي گرفتن صحنه اي از فيلم "عروسي خوبان" مي رفتم . در حوالي ميدان، موتور سوار تصادف كرده اي را كه خونريزي مغزي كرده بود ، پخش خيابان ديديم . ايستاديم و جلوي ماشين ها را گرفتيم كه نايستادند . همسرم ايستاد وسط خيابان تا راه ماشين ها را سد كند. ماشين ها او را دور زدند و رفتند . پياده ها جمع شدند ، اما كسي حاضر نشد كمكي بكند . عابران پياده مي گفتند : "ما كه ماشين نداريم ." جوان در آستانة مرگ بال بال مي زد . يك ماشين را با خواهش نگه‎ داشتيم . راننده اش گفت : "من ببرم خودم گير مي افتم ." و رفت . اولين گشت انتظامي رسيد، به او مراجعه كرديم . گفت : "مأموريت دارم ." دومين گشت انتظامي رسيد ، گفت : "به ما مربوط نيست . بي سيم مي زنيم بيايند .» سومين گشت آمد ، گفت : "ما مأمور مبارزه با مواد مخدريم ." ماشين شهرداري رسيد ، چند نفر پريدند پائين . بساط دو سه دستفروش را جمع كردند و بردند . تا اينجا زنم جلوي ماشين ها را مي گرفت و التماس و درخواست و جزع و فزع كه سودي نداشت و جوان هنوز بدجوري بال‎بال مي زد و زنم كم‎كم زبان گرفت و من احساساتي شدم و فلاش بك رمانتيك كردم به خاطرة اول ، و كم‎كم لوكيشن فراموشم شد و كلاسور جامعه شناسي ذهنم را ورق مي زدم ؛ فصل به فصل از آن سوي مباحث "گورويچ" جامعه شناس جهاني ، تا اين سوي درسهاي جامعه شناسان وطني . و رعشه هاي جوان بوي مرگ مي داد و اين آية مهم و جامعه شناسانة قرآن را كه حالا بيشتر ازقبل درك مي كنم ، متأثر از درام صحنه به شيوة قاريان الرحمن خوان زمزمه مي كردم كه : " ان الله لا يغيروا ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم " (خدا هيچ جامعه اي را تغيير نمي دهد، مگر آنكه خودشان خودشان را تغيير دهند) و ديدم آن هرم جامعه شناسي كه درشانزده سالگي خوانده بودم و براي اين و آن هي بلغور مي كرده ام و آن موقع ها بر رأس هرمش ايستاده بود، حالا چرخيده است و بر قاعده ايستاده . و طبق يك عادت ذهني آزار دهنده كه بايد هر كوفت و زهرماري را جمع بندي كنم ، دنبال يك كوتيشن شاعرانه گشتم و يافتم : "صورتي در زير دارد، آنچه در بالاستي" كه ديدم يكي صدايم مي كند : "محسن محسن بيا" . زنم بود . داشتند او را سوار يك گشت انتظامي مي كردند و مي بردند . دويدم و گفتم : "كجا ؟" گفتند : «تو كي باشي ؟" گفتم : "زنمه ." گفتند : "به ما توهين كرده" گفتم : "كه چي ؟ يكي داره مي ميره ، هيچكي به هيچكي نيست ." جنگ مغلوبه شد . تماشاچيان جوان زخمي را رها كردند و دور ما حلقه زدند . چند نفر طرف آن ها را گرفتند ، چند نفر طرف ما را . البته دستة دوم يواشكي . و يكي از آن ها آمد در گوشم گفت كه : "دمت گرم ، ايوالله خيلي شجاعي! " و من ديدم كه جماعت براي حل يك مسئله ساده دنبال قهرمان مي گردند و من كه اصلاً ديگر به هيچ نوع قهرماني اي معتقد نبودم و زور مي زدم اين نقص را حتي از قصه ها و فيلم هايم بيرون كنم ، چه داشتم كه بگويم ؟ فقط ديدم از خاطرة اول تا خاطرة سوم كلي فرق كرده ام و نه تنها هرم جامعه شناسي از رأسش برگشته و روي قاعده ايستاده كه بدجوري هم ترسيده ام . از مردن آن جوانك به هنگام دعواي ما . از تعطيل شدن فيلمبرداري . از با عيال مربوطه به محكمه رفتن . از الافي . از عوض شدن موضوع . از هواي نفس . از توبة بعدش . از پوچي فردي . از نهيليسيم اجتماعي . "از شما بعيد است آقاي مخملباف توقع نداشتيم ، توقع نداشتيم ." از درز وارونة خبر به روزنامه ها . از تلقي سياسي اين و آن . از موضوعي كه فقط به درد صفحة حوادث روزنامه مي خورد . از شايعات اخلاقي بعدش كه "نگفتيم سوسول شده ؟ حالا بفرماييد لات هم شده . . . " 
. . . كوتاه آمديم . نيم ساعت بعد بي سيمي كه زده بودند افاقه كرد . چند نفر آمدند ، حقير را شناختند ، چاق سلامتي ، 
ابراز لطف، درخواست بازيگري در فيلم ، حتي اگر شده به اندازة رد شدن از آن عقب مقب ها . . . و جوان داشت خرخر مي كرد. 
تابستان 67 بود . با زنم سوار موتور شديم و موضوع را رها كردم ، تا پائيز 69 موضوع مرا رها نكرد ، و شد شبهاي زاينده رود .