|
خلاصه داستان:
شبهاي زاينده رود
اين داستان در سه دوره قبل از انقلاب، زمان انقلاب و بعد از انقلاب اتفاق مي افتد.
چند سال قبل از انقلاب : مردي كه استاد دانشگاه در رشتة مردم شناسي است، وقتي با همسرش از خياباني عبور
مي كنند، تصادف مي كند. رهگذران از كنار آنها بيتفاوت عبور مي كنند و به همين سبب همسر استاد مي ميرد. وقتي استاد
بهبود مي يابد و به خانه برميگردد، از خشمي كه نسبت به بيتفاوتي مردم يافته است، تمامي اوراقي را كه در زمينة مردم
شناسي تحقيق كرده، از پنجره به خيابان مي ريزد و با خود عهد مي كند كه ديگر براي مردم بي تفاوت كار نكند .
زمان انقلاب : چند سال بعد، زماني كه انقلاب ايران در اوج است ، استاد از همان پنجره شاهد قيام مردم است. عده
اي از مردم زخمي شده اند و عده ديگري براي آن كه زخمي ها را نجات بدهند كشته مي شوند؛ گويي مردم ديگر بي تفاوت
نيستند.
چند سال پس از انقلاب : استاد در خانه نشسته است. صداي يك تصادف را ميشنود و سر از پنجره بيرون مي برد.
يك جوان موتور سوار كه با ماشيني تصادف كرده، در حال جان دادن است و مردم دوباره بي تفاوت از كنار او مي گذرند.
|